تبليغاتX
زندگی و من و تو -
دفتر خاطرات پشمالو بانو

خوب سلام امیدوارم که همگی خوب باشین ...
اول از همه اینکه خوشحالم که رزی برگشته و دوباره می نویسه ... شاکیم از ینکه چرا نمی ذاره براش کامنت بزاریم و ناراحت تر ازینکه روزهای سختی رو می گذرونه...

امااز خودمون بگم واستون... من و  اقامون اینا هر روز بیشتر عاشق هم می شیم... ناراحتی های خونوادگی ای که تازگیها سردمون کرده بود کم کم کمرنگ شده و ما داریم گرم می شیم...

رفتیم دوتا رو فرشی از بازار سرپوشیده خریدیم ... من تا حالا بازار نرفته بودم خیلی حال داد... مخصوصا بازار نوشت افزار... آخه من مریض لوازم تحریرم.... همه با تعجب منو نگاه می کردن عین این بودکه یه سنجاب و بندازن تو یه انبار گردو....
داشتم از ذوق می ترکیدم... همش بوی کاغذ می اومد و دفتر و اینا....

 آقامون اینا دیروز متولد شده بود و اینا... مامان اینای من اومدن خونمون مهمونی.... تو این یک سال این دفعه دومی بود که مامان بابام اومدن خونه ما.... خیلی خوش گذشت....

 هنوز پیش مشاور نرفتم... خوب آخه آقامونت اینا هنوز سر کار نرفته و هنوز روزا رو ماشین کار می کنه و تازه کلاس زبان هم باید بره.... احتمالا می افته واسه یکی دو ماه دیگه... وضعیت مالیمون خیلی بهتر شده حالا که من هم حقوقم رو می برم خونه....


فکر کنم تا چند ماه دیگه می تونیم همشو پس انداز کنیم....
مهران که همین الانش هم اصرار می کنه من هی برم واسه خودم چیز میز بخرم... اگه بتونم کم کم پول جمع کنم می خوام مبلهامو عوض کنم....


خصوصی


گلم!شبها که می خوابیم  ونصف شب منو بغل می کنی و تو خواب سرتو میزاری رو پشتم دقیقا احساس اون عروسک خرسیهایی رو دارم که بچه ها بغل می کنن و می خوابن و حتی تو خواب هم لبریز می شم از خوشبختی....


وقتایی که نگاهت می کنم و تو  خودتو می زنی به اون راه که یعنی نمی فهمی و میزاری یه دل سیر نگات کنم چشمم پر می شه از تو دلم پر می شه از عشق و مغزم پر از خوشبختی... خیلی می خوامت رفیق

نوشته شده توسط پشمالو در ساعت 4:15 PM | لینک  |