شنبه دوازدهم مرداد 1387
خسته از همه مشکلات سه شنبه بالاخره بعد از کلی تلاش تصمیم گرفتیم بریم شمال... جای همتون خالی روز چهارشنبه راه افتادیم... رفتیم انزلی که الحق خیلی بهمون خوش گذشت ... اونجا میثم و باران رو هم دیدیم ... کلی گشتیم و کلیی خوردیم و خلاصه پدرب رژیم رو در آوردیم... حالا امروز که اومدم همش دلم چیزای خوشمزه می خواد اما هی به خودم تشر می زنم... هی زور می زنم... الان دارم از خواب میمیرم... کل امروز رو در خواب و بیداری بسر بردم خدا بداد UseCaseهایی برسه که انجام دادم... دیروز تو راه برگشت با مهرانم دعوام شد... نمی دونم کارمون به جایی رسیده که نمی دونم من خیلی لوسم یا اون سرد شده... تمام این دو روز رو اون مشغول کار خهودشس بود من مشغول کار خودم ... یعنی اصلا نازم رو نکشید... اصلا لوسم نکرد... می گه جلوی مردم آدم باید جدی باشه... نمی دونم وقتی به خودمون زماتن دوستیمون نگاه می کنم حق رو به اون می دم... اما آخه تو خونه اینقدر مدام نوازشم می کنه که وقتی یه بار نمیاد طرفم شاکی می شم... اینقدر دوستش دارم که نمی تونم تحمل کنم نگاهم نکنه.... مث یه آدم تشنه تمام روز رو منتظر بودم تا نگاهم کنه ،بغلم کنه .... شب وقتی صورتم رو گذاشته بودم رو سینه لختش و دستش دورم بود از هیجان خوابم نمی برد... اما اون اینقدر خسته بود که بیهوش شد... امیدوارم که من زیادی لوس باشم و اون همونطور که می گه هر روز بیشتر دوستم داشته باشه.... تصمیم گرفتم دیگه بهش غر نزنم و زود از کوره در نرم...
پ.ن. اون آقای پست قبل پسر خاله نازنینمه که داره جلوی چشمهامون پر پر می شه ....