سه شنبه هشتم مرداد 1387
وارد ساختمان بیمارستان می شوم ... دلشوره ای هجوم می آورد و نفسم را می برد... آسانسور خراب است تا طبقه چهارم را بالا می آیم ... نفسم دیگر در نمی آید اما برای دیدنت پر می کشم... وارد اتاقت که می شوم انگار کسی با پتک می کوبد به سرم... بدن نحیفت با تخت یکی شده ... به سختی می توان حرکت سینه ات را دید... پوست صورتت که از تب درونت تاول زده چشمهایم را می سوزاند ... از آن پسر سر حال خوش تیپ هیچ باقی نمانده... انگار از همین الان رفته ای... اما نالهای که از ته دلت می کشی نشانم می دهد که هستی هنوز... می گویند آنقدر درد داری که مدام مورفین می زنند... دکتر می گوید یک ماه... اما می دانم که شمارش معکوست را شروع کرده ای ... انقدر احساس عجز و نا توانی و بد بختی می کنم که حتی در ماشین هم نمی توانم وانمود کنم که خوبم... حاضرم جای تو بمیرم اما تو سالم بمانی... تویی که اولین دوست دوران کودکیم هستی... احساس گناه می کنم مدام با خودم می گویم اگر آن موقع که خواستگاری کردی زنت شده بودم شاید الان سالم بودی ... در بیمارستان همان شب زیر سرم در آن درد وحشتناک سرم مدام خنده نازت با ان دهن گشاد جلوی چشمم بود امیر جان کاش آن دنیایت مثل این دنیا نباشد... ببخش که زنت نشدم... ببخش اگر دلت سوخت وقتی که ازدواج کردم...ببخش که مثل یک خواهر دوستت داشتم نه مثل یک مرد...
