تبليغاتX
زندگی و من و تو -
دفتر خاطرات پشمالو بانو

اولا سلام و از همه تون ممنون بابت دلداری هاتون... جناب آقای بهزاد خان دوتا مطلب هست که عرض کنم خدمتتون اولا مطلب رو درست بخونین لطفا بعد نظر بدین ... گفتم که مهران اول اومد بیرون بعد بهش پیشنهاد کار شد... ثانیا لطفا اگر نظر می دین چرا آدرس وبلاگتون رو نمی ذارین آدم بیاد جواب بده؟ زنگ می زنین در می رین؟

بماند... عرضم به حضور همتون که متاسفانه الان چند روزیه که حال و اوضاع من بهم ریخته... آقاجونم فوت کردن... من نبودم  رفته بودم مشهد ... یک هفته اونجا بودم... و حالا که برگشتم اونقدر از نظر روحی خسته و افسرده ام که حوصله هیچ چی رو ندارم....از طرفی پسر خاله ام هم حالش خیلی بده ... نمی دونم گفتم اینجا یا نه .... پسر خاله من سی سالشه طفلک و متاسفانه وضعیتش طوریه که دکتر ها جوابش کردن... تقریبا همه فامیل به خاطرش ناراحتن ... شما هم تو رو خدا براش دعا کنین...

اما در مورد وضعیت زندگیمون.... مهران زنگ زد شرکت که بره تصویه حساب آخرش رو بکنه... که پسر داییش گفت بیا اینجا کارت دارم و اینا... بعد هم از مهران معذرت خواهی کرده بود و گفته که "حالا من عصبانی می شم یه چیزی می گم تو باید حق شاگرد و استادی رو نگه می داشتی"  که مهران هم شرمنده شده بود... به هر حال از مهران خواسته که برگرده سر کارش و ما هنوز تو شش و بش این موضوع هستیم...

خیلی خیلی خسته و داغونم...

نوشته شده توسط پشمالو در ساعت 10:39 AM | لینک  |