تبليغاتX
زندگی و من و تو - مراسم حرص خورون من و آقامون!
دفتر خاطرات پشمالو بانو

خوبین؟ چه خبر از کجا؟

تو این چند روز اینقدر اتفاقهای عجیب غریب افتاده و من و مهران اینقدر حرص خوردیم که باورتون نمی شه ... بذارین اینجوری بگم واستون....

مهرانی از سال ۸۳ پیش پسر داییش در یک شرکت  حمل و نقل بین المملی  کار می کرد ... نه فکر کنین چون کار بلد نبود و خودش نمی تونست کار پیدا کنه ها نه با کلی خواهش تمنا مهران رو برده بود پیش خودش... این آقای ما هم (الهی پرپرش شم) اینقدر پشت کار داره و اینقدر خوب دنبال هر کاری میره که خدا می دونه ... چها ساله اندازه ۱۰ سال پیشرفت کرد... البته تنها لطفی که پسر داییش کرد این بود که اسم مهران رو برای دوره های اتاق بازرگانی رد کرد که بابت اون هم مهران چهار سال مثل برده با کمترین حقوق واسش کار کرد بی شیله پیله...

اما بگم از اخلاق این فامیل گوگولیمون... در طول این چهارسال پدر همه رو در آورد... چهار سال کار کرده یعنی مستقل شده شرکت زده چهار ساله با سه تا شریک شراکتش رو به هم زده رفته یه جای دیگه... توی شرکت قبلیه که به مهران می گفت کار نکن بذار حالشون گرفته شه... خلاصه کار آقای ما هم یه جوریه که هی باید کار کنه تا حقوقش یه چیزی بشه وگرنه حقوق ثابتش به هیچ جا نمی رسه تو این شرایط هر چی این آقا گفت مهران کرد در حالیکه ما می خواستیم عروسی کنیم و پول کار مهران رو خیلی لازم داشتیم... خلاصه این آقا روزی یه بار به تیپ این و اون نزنه روزش شب نمی شه... آقای ما هم خیلی سرسخت و لجوجه اما من خیلی وقتا از بس که جلوی این آقا کوتاه می اومد اینجوری بودم

... خلاصه درد سرتون ندم مهرانم روز شنبه رفت از کارش استعفا داد و اومد بیرون... بماند که این آقا چقدر بد و زننده رفتار کرده بود .... اتفاقا روز یکشنبه یکنفر زنگ می زنه شرکت و می فهمه که مهران از اونجا اومده بیرون و زنگ می زنه به مهران پیشنهاد کار میده... این آقای (...) هم  زنگ می زنه به اون یارو و یک عالمه پشت سر مهران صفحه می ذاره تا جایی که حتی می گه آره ما فامیل بودیم و من ال کردم و بل کردم براش و ازین حرفها که یعنی مهرا خیلی بی چشم و روه و اینا... حالا دیروز مهران بنده خدا از همه جا بی خبر میره مصاحبه ... هی یارو می خواد یک کلمه حرف ناجور در مورد پسر داییش ازین بکشه مهران هی می گه نه آقای فلانی آدم خوبیه و من حقوقم کم بوده اومدم بیرون تا جایی که یارو می گه من از خودش شنیدم که اینجوری گفته حالا شما اینقدر تعریف می کنی... مهران بیچاره وقتی اومده بود دنبالم از بس حرص خورده بود سیاه شده بود...

آخه می دونین تو شرکت اینا فقط دو نفر بودن یکی مهران و یکی پسر داییش و مهران خیلی وقتها که م یرفت سر کار اون آقای مدیر عامل نمی اومد ومهران همه کارهای اونو انجام می داد.... سر هر چی که می خواستن بخرن مهران از دوستاش نصف قیمت می خرید در حالیکه کلی می تونست این وسط پول به جیب بزنه... تمام خرده فرمایشهای آقا رو چه بهش مربوط بود چه نبود انجام می داد... می گفت فامیلیم... حالا این هم دست مزد چهارسال وفاداری ... هر جا این آقا در اومد از شرکتی اونها کلی تلاش کردن مهران رو نگه دارند بسکه خوب کار می کنه اما مهران گفت من کارمند آقای فلانی ام و هر جا اون بره من هم می رم...

خلاصه این چند روز اینقدر حرص خوردیم که خدا می دونه... خدایی من تا به حال همچین مرد خاله زنکی در زندگیم ندیده بودم... به مهران می گم این فکر می کنه با این چندر غاز داره به ما لطف می کنه...

 

بگذریم... بد نیست گاهی کامنتی چیزی بزارین ها!

دوستون دارم بای 

نوشته شده توسط پشمالو در ساعت 11:26 AM | لینک  |