یکشنبه شانزدهم تیر 1387
خسته و کوفته با بدنی لهیده از کار خانه و مدرسه و پوستی سوزان از دست کم یک چک ناقابل ناحق... ودلی زخمی از تشنیدن توهینهایی که به عزیزترینش مادرش میشد... تنها و بی پناه و نه ساله... روی خرپشته ای با زاویه ۴۵ درجه می نشست به امید اینکه او زودتر از مسجد بیاید... صدای نعلینش شیرین ترین صدایی بود که تمام روز را منتظرش می ماند و بدن استخوانی و خمیده پیر مرد تنها ستونی بود که او را از قهر عموی خمارش پنهان می کرد...
حالا خیلی وقت است که دیگر از کسی نمی ترسد... حالا خیلی وقت است که پیر مرد را ندیده است... حالا خیلی وقت است که برای خودش خانومی شده... حالا خیلی وقت است که آغوش پدرانه و امنی پیدا کرده که اورا از همه بدیهای دنیا پنهان می کند... و حالا پیرمرد مریض است ... حالا ست که از غصه پیر مرد واز خاطره بدن استخوانی خمیده اش زار می زند...حالا پیر مرد آنقدر نحیف است که روی تخت زیر ملافه چیزی از وجودش پیدا نیست... کاش می توانستم خوبیهایش را جبران کنم...
دلم پر می کشد برای دیدنش ... اما چه دیدنی ؟ او مریض و من ایستاده؟
دیشب شنیدم که پدر بزرگم مریض است... سرطان کبد.... آنچنان بلور دلم شکست که خرده هایش روحم را خراشیده است... بر میگردم فردا شاید
پ.ن. اگر کسی می دونه که کجا می شه آهنگ برای وبلاگم آپ کنم لطفا تو پست قبلی بزاره![]()
نوشته شده توسط پشمالو در ساعت 2:57 PM | لینک