بابت یه چیز دیگه هم بیشتر غصه ام شد اونم اینکه دیگه هیچ کدوم از دوستای قدیمی نیستن... رزی که رفت ... ریواس که کامنت دونی اش رو بسته آدو احساس لال بودن بهش دست می ده اونجا... غنچه و قهوه و خلاصه امروز رو لینک هر کی کلیک کردم پوچ از آب در اومد
... جز کورال و ساروی کیجا و چند نفر قلیل دیگه
... حتی دکتر مانللو هم رفته...
آممممما اینها رو می گم مخصوص اون الهام ناشناسه ... دیشب رفتیم خونه مامان مهران ...آها! یادم رفت بگم قبلش رفتیم یه روپوش کارشده خنک ازین خفاشی جدیدها براش خریدیم بعد رفتیم .. اینقد خوشگل بود که خدا می دونه یه دونه قرمزش رو هم داشت که من خیلی خوشم اومد مهران هر چی اصرار کرد بخر گفتم نه بزار لاغر شم بهد می خرم.
..حالا انگار مثلا یه ماهه قراره چقد لاغر شم.. خلاصه مامانش خیلی خوشش اومد... طفلک خیلی زن خوب و مهربونیه... خیلی ساده است...
تا ساعت یک اونجا بودیم وبعدشم اومدیم خونه بیهوش شدیم... من که اونجا چشمام باز نمی شد.
... داشتم میمردم...
الان که خوندم می بینم که نوشته هام به همون دلایل بالا لوس شده و یکنواخت دیگه مجبورم از یک نواختی درش بیارم... حالا یک کاریش می کنم..
پ.ن. خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی
خصوصی
گاهی که کسل می شم فکر می کنم چرا زنده ام ٬چرا تمومم نمی کنه این نویسنده ... چرا چاپم نمی کنه خلاص شم... اونوقت صبح میشه و تو ماشین کنار تو می شینم تو رانندگی می کنی و من می خوابم و تو هر چند دقیقه یک بار سایه بون ماشین رو بر می گردونی طرف آفتاب تا صورت من آفتاب نخوره .... تمام راه رو به رادیو گوش میدی که مبادا آهنگهای متالی که گوش میدی بیدارم کنه ... اونوقت دلم می خواد چند تا سطر رو حذف کنم تا این نویسنده بزرگ هیچوقت کتاب زندگی من و تموم نکنه...
