تبليغاتX
زندگی و من و تو -
دفتر خاطرات پشمالو بانو

سلام !

اصلا نمی دونم چرا اینجا می نویسم وقتی هر چی می نویسم اونی نیست که هستم... یعنی منم ها اما انگار یه پوسته خالی از منم... همه اینجا حوالاتشون همینطوریه یکی تازه ازدواج کرده یکی داره بچه دار می شه یکی نگرانه و یکی خوشحال.... اما همه مودب و خانوم و آقا حرفی نمی زنیم که به کسی بر بخوره حتی اگه نظرمون باشه.... همش به هم روحیه می دیم همو نصیحت می کنیم تو زندگی هم دخالت می کنیم بی این که خودمون باشیم...

 کلمات مشکل دار رو با نقطه از هم جدا میکنی پیش خودت خجالت می کشی... بی اینکه خودت باشی... خودت رو سانسور می کنی.... اگه جایی اشتباه کرده باشی سر هم بندیش می کنی و خودت رو توجیه می کنی... میای اینجا در مورد روزهات مینویسی بی اینکه روزت با دیروزش فرقی داشته باشه .... اما با دیدن کامنتها احساس می کنی اون تنهایی که مث خوره روحت رو تباه میکرد رفته و دردش كم شده... اما بعد از يه روز كامل رفرش كردن پيج  ميبيني هيچي عوض نشده ... هنوز هم دردناكترين زخمهات واسه خودت مونده.... هنوز مي بيني اين تويي كه بايد بري تو شكم اينهمه سختي و بي عدالتي و دروغ تك و تنها....

 گاهي با خوندن بعضي نوشته ها احساس مي كني چقدر نزديكي به اون آدم! لازم نيست خيلي به هم شبيه باشين كافيه احساستون درمورد يه چيز كوچيك عين هم باشه اونوقت دلت يه ذره آروم ميشه احساس مي كني يك نفر ديگه هم هست كه مث تو ست خيلي هم تنها نيستي ... اما چه فايده وقتي اون آدم حتي جواب اي ميلت رو هم نمي ده.... باز هم تنها مي شي با آرزويي براي آشنايي و با غروري كه حالا حاضره هر كاري بكنه تا شكستش رو انكار كنه.... باز هم تنها مي شي و وقتي داري بقيه مطالب طرف رو مي خوني با خودت فكر مي كني انگار اينها رو من نوشتم و باز يادت مياد كه تنهايي...

 كه تويي و خودت .... كسي كه نمي توني از دستش فرار كني ....كسي كه گاهي تحملش خيلي سخت مي شه... كسي كه مي تونه تو يه لحظه اونقدر زبون باشه كه وقتي وارد خونه يه تازه عروس مي شه و ميبينه اونها خونه اشون رو اونطوري ساختن كه اون هميشه مي خواسته احساس مي كنه دلش مي خواد گريه كنه.... عين يه بچه كوچولو و تو متعجب مي شي كه اين حس از كجا اومد ؟ شاخ در مي آري كه اصلا ريزه كاريها رو ديدي تويي كه اصلا وسايل واست مهم نيست و هميشه مي گي اينا وسيله ان واسه راحتي نه شخصيت و فقط به فكر كار آييش هستي ...

بچهه پاشو زمين مي كوبه و مي گه من بايد اينجا بودم و تو حتي تو ذهنت هم لبت رو گاز مي گيري تا ساكت شه ....

بعد دوباره يادت مياد كه خودت و شوهرت هر روز هفته دارين سگ دو مي زنين تا سر دنيا ميرين و مياين و به هيچ جا هم نمي رسين حتي به عوض كردن كابينتها.... چون هردو تون تنهايين واحساس مي كني پشتت **درد مي كنه... 

 اونوقت احساس مي كني كه هيچي نيستي جز يه كوه گوشت بي خاصيت اسير اينهمه ظاهر ....

 به خودت فحش مي دي و سعي مي كني به عشقت فكركني و اينهمه آرامش و به مردي كه وقتي بغلت مي كنه همه تنهاييهات  همه رنجهات تو بغلش گم مي شه و لي اون تيكه سوخته فرش و مهماني پنج شنبه دوباره مياد مي خوره تو سرت..

 با خودت دعوات مي شه ....  يه طرف يه دختر بچه حسود پنج ساله يه طرف همه آگاهي... و تو مي دوني كه بايد به حرف همه آگاهيه گوش كني اما خسته شدي مي خواي واسه يه دفعه هم كه شده به بچه گوش كني ...  بهونه مي گيري و با شو هرت جلو دوستات كم حوصله برخورد مي كني اونا كه تا حالا تو رو اينجوري نديدن تعجب مي كنن تو مي گي "هرمونهامه به هم ريخته !  " و اونا باور مي كنن

 اما تو تو خودت مي دوني كه چه آدم عوضي اي هستي و داري به همه قولهايي كه يه عمر به خودت و شوهرت دادي به همه ارزشهات گند مي زني ....

 حتي ميدوني كه فردا و پس فردا و شايد تا آخر ماه ازين احساسات احمقانه امشبت از دست خودت شاكي مي شي اما باز هم ادامه مي دي... مي دوني كه از فردا خودت هم با خودت حال نميكني...

 اما اين بچهه بد جوري حرصيه ....هيستريك شده و تويي كه قسم خورده بودي هيچ وقت به بچه ات به خاطر گريه نكردن باج ندي هي باج ميدي هي بيشتر داد ميزنه.... و تو حتي اين رو هم مي بيني كه عزيزترين كست تو دنيا با چشم نگاهت رو كه به كابينت هاي قهوهاي سوخته و جادار دوخته شده دنبال مي كنه و  تو بهتر ازون مي شناسيش كه نفهمي كه دلش مي شكنه ... بهتر ازون ميشناسيش كه ندوني الان حاضره دارو ندارش رو بفروشه واسه تو همه چيزايي كه دوست داري بخره وبغض مي كنه ازينكه دارو ندارش اونقدر نيست كه كفاف اينها رو بده.... بهتر ازون مي شناسيش كه ندوني داره تو همين لحظه ده سال پير ميشه... اما تو خر تر و بچه تر از اوني كه اين چيزاآرومت كنه....

وقتي آدم مي شي كه مياي خونه و مياي تو رختخواب و احساس ميكني كه چقدر بدبختي ولي يه دست مهربون مياد خوشبختت مي كنه و تو از بزرگيش گريه ات مي گيره... غر مي زني و غر مي زني تا ساعت ۴ صبح...

 اون گوش مي ده  ....

 به همه چي گير مي دي حتي به اينكه مامانت چرا جهيزيه اتو با سليقه تو نخريده و اون گوش مي ده... مي گه خودم واست مي خرم هر چي خواستي ...

اما تو مي دوني ديگه بچهه اونوقت شب خوابه !

 تو مي دوني كه تنها چيزي كه لازم داري يه توي ديگه است ... يه ذره قدرشناسي و آدميته.... 

مي دوني كه مشكلت سرويس بد ريخت چينينت نيست مشكل چنيني شكسته شخصيت خودته كه بايد بندش بزني....

مي دوني كه مشكلت كابينت خوشگلا نيست مشكلت گنجه هاي تار عنكبوت بسته انصافته....

مشكلت نا همخواني لوستر با بقيه وسايل نيست مشكل نا هم خواني مريميه كه شدي با چهره اجتماعي و ادعاهاي گزافت ....

 مهم پولهايي نيست كه نداري مشكل كم آوردنته تو راهي كه خودت انتخاب كردي.....

تويي كه همون آدمها هميشه غبطه می خوردن مث تو راحت باشن .... حالت ازخستگيهات هم بهم مي خوره و مي دوني كه باز هم تنهايي... مي دوني كه چند ساعت ديگه بايد پاشي بري دنبال همون كار لعنتي و لبخند بزني ... آخر برج دستت به هيچ جا بند نباشه و لبخند بزني.. به اون تيكه سوخته فرش (هر چند ماشینی)نازنينت كه اينهمه دوستش داشتي نگاه كني و لبخند برني... به ابنكه پنج شنبه مهمون داري و خونه گند گرفته فكر كني و ابلهانه فقط لبخند بزني... چون تو تنهايي با خودت كه حالت ازون هم به هم مي خوره... نه مادري كه كمكت باشه نه پدر كه غمخوار نه خواهري كه بتوني باهاش درد دل كني و نه برادر كه بتوني بهش تكيه كني ... آدم يه فاميل كامل داشته باشه و اينقدر يتيم باشه دردش ده برابر وقتيه كه مي دونه هيچ كدوم ازينا رو نداره

پ.ن. من رفتم ....

پ.ن. براتون آدرس جديدم رو كامنت مي ذارم...

پ.ن. حلالم كنين....

**يارو رو مي بردن اعدام كنن ميگفت" آخ پشتم" مي گن "چرا مي گي آخ پشتم" مي گه" آخه اگه پشت و پناهي داشتم الان اعدامم نمي كردن"

نوشته شده توسط پشمالو در ساعت 12:15 PM | لینک  |