تبليغاتX
زندگی و من و تو -
دفتر خاطرات پشمالو بانو

اصلا حوصله تست ندارم.... همش تا تنها مي شم مي شينم وبلاگ مي خونم .... بعد هي عذاب وجدان مي گيم به خودم مي گم يه ساعت ديگه همه ميان من هم مي شينم تست مي كنم... كارام عقبه اما هنوز گندش در نيومده...

دارم ساروي كيجا رو كامل از اول تا اينجا مي خونم... همش دارم چيز ياد مي گيرم يه ليست گنده از كتابهايي كه اون خونده ومن نخوندم مي نويسم و هر روز به مهران مي گم بريم انقلاب؟ عاقل اندر سفيه نگام مي كنه ميگه ميدوني چندمه؟ .... حوصله ام سر رفت پس كي سر برج مي شه تازه سر برج هم همه پولهام و بايد بدم واسه كلاس سي شارپ و لاغري و اينا ....گاهی اوقات احساس می کنم مگه می شه کسی اینقدر مث من فکر کنه؟ مگه می شه حتی یه سری چیزای خصوصی دونفر عین هم باشه ؟.... بعضی وقتها غبطه می خورم می زنم تو سر خودم می گم یاد بگیر ببین چقدر دوست داره اونوقت تو چی همش بگو تنهام تنهام.... گاهی اوقات هم از نظراتش خوشم نمی آد....  اما در کل برام خیلی جالبه....  

حوصله كار كردن ندارم حتي حوصله نوشتن هم ندارم... خواهر شوهرم رفته تو يه كافي نت كار مي كنه احتمالا براي جلو گيري از فضولي ايشون برم يه وبلاگ ديگه... اما دلم واسه اينجا تنگ مي شه....

هر روز صبح كه پا مي شم به خودم و زمین و زمان فحش مي دم كه بايد بيام سر كار.... فقط تنها خوبيش اينه كه كارم خيلي خيلي امنه يعني تا آخر سال كه حتما اينجام بعدش هم احتمال قوي مي مونم....

دلم مي خواست يه 43 كيلو لاغر تر بودم....

جمعه چهلم پسر خاله ام بود اينقدر گريه كردم كه ديگه جوني برام نمونده بود مث الاغ سرم درد مي كرد... علي هم هي زنگ مي زد كه كجايين بياين ديگه ... هيچي رفتيم خونه علي اينا ... من كه لب به مشروب نزدم اما بقيه تا خرخره خوردن .... بعدهم يه سري مسايل خونوادگي علي اينا پيش اومد كه اونجا هم من براي مظلوميت عليه تريپ گريه كردم و نتيجا اين شد كه قرار شد شب اونجا بمونيم كه ماندن همان و من تا صبح پر پر زدم مهران هم بيهوش بود هيچي نفهميد... بالش ناراحت بود دماغم گرفته بود جيش داشتم ... گردنم درد مي كرد... سرم بنگ بنگ مي كرد... نفسم بند اومده بود غذا تو گلوم مي جوشيد گشنه ام بود .... خلاصه تا صبح به كللي از معجزات خداوند پي بردم... صبح هم اومدم سر كار تنها شانسم اين بود كه كسي نبود و تا ساعت چها هي خوابيدم هي از سر درد ناله كردم.... بالاخره مهران اومد دنبالم و رفتيم خونه و دو پرس كوبيده گرفتيم خورديم و حتي مسواك هم نزديم و رفتيم تو رختخواب خوابيديم تا صبح.... ساعت چهار مهران يه فرياد خفن زد كه بيدارش كردم مي گم خواب چي مي بيني ؟ مي گه دزد !صبح مي گه من  گفتم: نمي شه دزد مي بيني تو خواب بديش دست پليس فرياد نزني؟ ...

پ.ن. سودي جان من چهارشنبه دارم ميرم مشاوره رايگان يك شنبه همه چيو مي نويسم فقط كاش اي ميل يا وبلاگت رو بزاري برام...

 پ.ن.optiomistجان ببخشيد لينك كردن طول كشيد در مورد موسسه من پايه ام اگه پايه اي خبر كن.

نوشته شده توسط پشمالو در ساعت 1:31 PM | لینک  |