پيرو نصايح شما ها ديشب خيلي معمولي حرف رو كشوندم به موضوع طوري كه خودم
حال كردم ...
آقامون ایناگفت: علي پيشنهاد داده كه پنج شنبه همه جمع شيم خونشون....
من هم با خنده گفتم آره بريم مصطفي واسمون يه سلامتي ديگه بگه حالشو ببريم ...
آقامون اينا با خنده گفت مگه چي گفت؟ ...
من هم با خنده حرفش رو گفتم ...
خنده رو صورت آقامون اينا خشكيد گفت: جدا؟ و رفت تو خودش ...![]()
گفتم خوب مامان اينا هم صد دفعه اين حرف رو زدن.... ![]()
كللي دلخور گفت اصلا به اونا ربطي نداره.... ![]()
گفتم : حالا نري بهش بگي ها زشته!
گفت : اونشو خودم مي دونم .... مثلا اومده تعريف كنه گند زده مثلا خواسته بگه پشمالو ازين چيزا جداست...
شب هم كلي بغلم كرد و گفت من از طرف اونا معذرت مي خوام.... بعدشم گفت : اولا كه تو هيچ چيز زشتي تو صورتت نيست و من بي تعارف هر قسمت صورتت رو دوس دارم... بعدشم به جون خودت كه برام عزيزي من تا حالا قيافه تو رو تو ذهنم با هيچ كدوم ازون دختر هايي كه دوستم بودن مقايسه نكردم چون به نظر من تو خوشگل ترين دختر رو زميني.... ![]()
خوب مي تونين حدس بزنين كه من چه حالي داشتم
.... در بعضي نقاطمان عروسي و پايكوبي و اينا
..
.. خيلي ذوق كردم
..
.. آخه آقامون اينا با من خيلي بي تعارفه ... چون ميشناسمش مي دونم كه زبون بازي نمي كنه
....