خدمت دوستان خو.دم عرض کنم که مسافرت خیلی خیلی حال داد
... اونقدر خوش گذشت که هیچ کس دلش نمیخواست برگرده ...
فقط من یه شب خیلی ناراحت شدم و کلی گریه کردم
...
اما گذشته از همه اینا واقعا بهترین مسافرتی بود که تو عمرم رفته بودم... اینقدر زدیم و رقصیدیم و دیوونه بازی در آوردیم که خدا می دونه
...
برای اولین بار هم بود که با دختر های جمع راحت بودم... آخه هم زن علی خیلی خوبه هم زن محمود... کللی پشت سر فامیل شوهر هامون صفحه گذاشتیم
...
اما من که خیلی سبک شدم... آخه یه سال بود همه چیزو تو دلم ریخته بودم... راستشو بخواین تازه و قتی اونا از نوع روابطشون تعریف کردن من احساس کردم چقدر گوشام درازه.... همش با خودم میگم منی که هم تحصیلاتم از مهران بالاتره هم سطح فرهنگی و مالی خونواده ام چرا اینقدر خودمو دست پایین گرفتم که اونا بخوان اینهمه اذیتم کنن...
اما خوب باز هم همون بزی که بودم هستم
...
می دونین قضیه اون ناراحتی رو می گم اما شما ها فقط فاز خوش گذشتنش رو بگیرین و سعی کنین نره رو اعصابتون:
آقا کلی خوش گذشت و کلی همه سر حال و م.س.ت بودیم و داشتیم حال می کردیم که مصطفی (داداش آقامون اینا) شروع کرد نطق کردن سر اینکه من ازینهمه دختر بازی خسته شدم و می خوام تا سال دیگه من هم مث شما ها یه نفر رو پیدا کنم که منو بفهمه ....حالا بزارین عین حرفهاشو ازین جا بگم:
" ...این مهران ما (آقامون اینا) خیلی دوست دخترهای توپ داشت ... مخصوصا یکیشون که اینقدر خوشگل بود و خوش هیکل که همه بچه های شهران دنبالش بودن اما روزی که خواست با پشمالو ازدواج کنه من بهش گفتم دهنتو سرویس تو اینهمه دختر های خوشکل دور و برتن .... گفت می دونی پشمالو منو می فهمه.... "
منو میگی
.... این دفعه اول هم نیست که این حرف رو می زنن ها دفعه صدمه... انگار من گودزیلا هستم و مهران فرشته که اومده منو گرفته... رفتم تو اتاقمون اینقدر گریه کردم تا خوابم برد...
به نظر من تقصیر مهرانه اگه اون یه بار می گفت آقا جون زن خودمه من اینجوری دوست دارم دیگه هیچ کس جرات نمی کرد اینطوری در مورد من حرف بزنه... من فکر کردم که هیچ کس نفهمید موضوع رو اما فرداش دخترا بهم گفتن که مصطفی چه حرفهای مزخرفی می زنه گفتم چطور؟ سمیه می گفت: چرت می گه به خدا علی همیشه می گه اگه شما ها آرایش نکین نمی شه نگاتون کرد امام پشمالو بدون آرایش هم خوشگله... نیکو هم می گفت: تو با اینکه تپلی اما اینقدر قیافه و رفتارت به مهران سره که اینا از حسودیشون حرف می زنن... خلاصه اینکه می دونستم ادمهایی نیستن که الکی تعارف تیکه پاره کنن و کلا آدمهای بی رودر بایستی هستن یه ذره حالم بهتر شد
.... اما تا آخر مسافرت با مهران خیلی سنگین بودم اما خوب طبق معمول نذاشتم هیچ کس بفهمه طوری که وقتی مهرا خودش جلوی دخترا گفت اونا شاخ در آورده بودن که خوبه حالا تو باتهاش قهری آشتی باشی چیکار می کنی؟ هنوز هم هیچی بهش نگفتم اما عمیقا ناراحتم...
اما نمی دونم چه جوری بگم بهش نظر شما ها چیه؟
کاش شما ها منو می دیدین اونوقت نظر می دادین...ازون روز همش فکر می کنم نکنه من خیلی زشتم و به قیافه خودم عادت کردم ... بقیه هم که می گن خوبی تعارف می کنن رو.شون نمی شه راستشو بگن؟![]()
دلم طاقت نیاورد عکسم رو گذاشتم حالا شماها نظر بدین
