تبليغاتX
زندگی و من و تو -
دفتر خاطرات پشمالو بانو

من هم به سبك ساروي كيجا :

ساعت 5:30 صبح :صداي زنگ موبايل...آقامون اينا ميره گوشي ر و خاموش مي كنه و مياد تو رختخواب صورتش رو مي چسبونه به پشتم ته ريشش ميره تو تنم......بين خواب و بيداري مي گم"كي پاشيم؟" ميگه"10 دقيقه ديگه"...

ساعت 6:00 از وسط خواب مي نالم"ده دقيقه شد؟ پاشيم؟" مي غره "نه هنوز پنج دقيقه ديگه"و منو سفت بغل مي كنه سرمو ميذاره رو سينه اش دارم خفه ميشم اما چون دارم از خستگي ميميرم دوباره خوابم ميبره...

ساعت6:15 يهو از خواب ميپره "پاشو پشمالو دير شد"خودش پا ميشه لباساشو مي پوشه و ميره تو سالن مي افته رو مبل.......پا ميشم ميرم دستشويي ، صورتم رو نمي شورم آخه مي خوام دوباره تو ماشين بخوابم... مسواك مي زنم و موهام و شونه مي كنم و مي بندم ... چشمام از زور خواب وانمي شه... مي رم از تو يخچال ظرفهاي غذا رو ميارم مي ذارم رو اوني كه مي گيم اپن ( ترجمه فارسي اش مي شه باز؟)......ميام تند تند لباس مي پوشم... ميگم"خوب پس پاشو ديگه"... پا ميشه ميره دستشويي صورتش رو مي شوره ... موهاشو درست ميكنه ... مياد بيرون مث بچه ها مي ايسته جلوم تا پشت سرشو كه موهاش پريده هوا درست كنم... بعد هم ميگه لباسم خوبه؟ مي گم "آره بابا دارم از خواب ميميرم راه بيافت ديگه"... هي سعي مي كنم به قابلمه و ماهيتابه كه تو سينكه نگاه نكنم به خودم مي گم"شب مي شورم" بعد هم خودم دوباره به خودم مي گم" ميگم نه که ديشب گفتي صبح مي شورم شستي"... بالاخره از در خونه ميايم بيرون درو قفل مي كنه اما هنوز دو طبقه نيومديم كه مي گه "موبايلم...." و بر مي گرده بالا و كيفشو مي ده دست من... ميرم تو پاركينگ ... هي صبر مي كنم هي حرصم مي گيره... خوابم مياد خيلي زياد... ...بعد از يه قرن مياد ... در ماشينو مي زنه ... مي شينم تو ماشين صندلي رو مي خوابونم گردنيم رو مي ذارم دور گردنم ... تازه داره آب روغن چك مي كنه ازينهمه آرامش حرص مي خورم اما هيچي نمي گم....مياد مي شينه و راه مي افتيم... ميرم اون دنيا...

ساعت 8:00 با صداي فحشهاي بالاي 18 سال بیدار مي شم ... ميبينم هنوز نرسيديم... ميگه"يه روز خواستيم يه غلطي بكنيم ها... همه ريختن بيرون" مي شينم و صندلي رو درست مي كنم... مي گه "خوب خوابيدي؟ حال مي كني ها!" ميگم "جاده انديشه هم همينطور بود؟" ميگه "آره سگ..." چشمام رو تو آينه آفتابگير نگاه مي كنم از زور پف يه خط شده... حرصم مي گيره ازينهمه مسوليت .... از كار كردن و غذا پختن تا نصف شب و دوباره نخوابيده رفتن سر كار و بعدم كلاس ... تازه يادم مي افته كه اگه اونم اينهمه مسوليت پذير نبود لا اقل يه ساعت ديگه مي تونستم تو رختخواب خودم بخوابم... حرصم مي گيره ازينكه بايد بره قزوين حقوق مادر بزرگشو بگيره ... اونم تو روز كاري دلم مي خواد يه چيزي بگم اما نمي گم .... حوصله جرو بحث ندارم...

ماشين مي افته تو دست انداز تنم عين ژله تكون مي خوره با خودم مي گم" خيلي خرس شدم بايد رژيم و شروع كنم "بعد سعي مي كنم به اين فكر كنم كه اگه لاغر بشم چه شكلي مي شم جنيفر لوپز مياد تو ذهنم....  مي گم" اون چيزايي كه در مورد اون موسسه بهت دادم مي خوني؟ پولش زياده اما خوب فكر كنم خيلي خوب باشه... آخه من عصبي خورم...." مي گه "اوهوم باشه" از شيشه ماشين بيرون رو نگاه مي كنم يه پيرمرد تو ماشين بغلي هيز نگاهم مي كنه با خودم مي گم"خيلي خرس شدم ها ... بايد اين وزن لعنتي رو كم كنم ... ديگه پيرمرد پسند شدم..." باز جنيفر لوپز مياد جلو چشمم... خوابم مياد مي رسم سر كار... ميرم دردفتر رو باز مي كنم و ميرم صورتم رو بشورم با خودم ميگم" آخ جون سه شنبه است فردا هم كه بيام بعدش تعطيله" ... دلم خواب مي خواد ويه ذره بيكاري و تنهايي تو يه خونه تميز و مرتب.....دلم بي خيالي مي خواد...

 پ.ن. میگم اگه کسی خواست بیاد با هم رژیم بگیریم بریم این موسسه

پ.ن. یادم رفت چی می خواستم بگم اگه یادم اومد میام می گم....

پ.ن. یادم اومد ها تا اومدم تو دوباره یادم رفت....

پ.ن. می گم اگه وقت کنم می خوام پشمالوی قصه گو بشم ... چند وقته رو طرح یهرمان دارم فکر می کنم.... اما کو وقت؟ ... اگه بشه می خوام شروعش کنم حتی پلنش رو هم نوشتم ها اما نمی دونم چرا وقت نمی شه بنویسم....

نوشته شده توسط پشمالو در ساعت 11:40 AM | لینک  |