تبليغاتX
زندگی و من و تو -
دفتر خاطرات پشمالو بانو

امروز هيچ كس اينجا نيست يه آرامش خوبي دارم كه خدا مي دونه ... من هم از صبح هيچي كار نكردم ... البته خوب كار چنداني هم نداشتم اما خوب مي خوام بنويسم بعدش برم يه ذره كار كنم.... راستي امروز داشتم آرشيو خودمو مي خوندم هي به دوستاي قديمي بر خوردم همه وبلاگهاشون وا كردم كه برم سر بزنم  كه يهو اينترنت اكسپلورر قاطي كرد همه پنجره هام بسته شد.... اينه ك هنوز به هيچ كي سر نزدم....

تعطيلات ما بدك نبود اول از همه اينكه مهمون داشتم ... دوست صميميم از شمال اومده بود پيشم... يه ذره كه چه عرض كنم خيلي عوض شده بود و خيلي باب طبع من نبود اما من خيلي دوستش دارم كلاو خلاصه سعي كرديم خوش بگذره... روز عيد هم رفتيم خونه مامان ايناي مهران... یه طعنه كنايه كه هميشه هست اما خوب ما وظيفه امون رو انجام مي ديم..... ديگه اينكه جمعه هم رفتيم عروسي محمود ونيكو دو تا از دوستامون.... خيلي خوش گذشت... من بعد از مدتها يه دمي به خمره زدم و اينكه اينقدر رقصيديم كه ديگه پاهام داشت مي شكست.... فكر مي كردم بدنم خيلي درد بگيره اما نگرفت.... آبجي تون ورزشكاره ديگه....

تو عروسيشون كه توي يه باغ اون دور دورا بود و مخلوط هم بود كللي با داداشاي مهران مخصوصا كوچيكه(مهرداد) شيطوني كرديم و دخملا رو ديد زديم و اينا... كلا عروسي خوبي بود اميدوارم كه خوشبخت شن.... دوستم هم خيلي خوشگل شده بود... ديگه اين كه چند تا خانوم به آقاي ما گير دادن هي مي خواستن باهاش برقصن اما آقامون اصلا نفهميد يا خودشو زد به اون راه از كنار من تكون نخورد....

عليرضا  وسميه هم يه كم با هم دعواشون شد كه بعدا سميه گفت به خاطر من بوده ... ناراحت شدم... گفت علي مدام به من ميگه ببين مريم اينكارم كرد.... ببين مريم كم ارايش مي كنه ... ببين ...چه مي دونم ديگه كللي ناراحت شدم ....بهش گفتم تو كاملا حق داري مي خواي بگم مهران با علي حرف بزنه؟ گفت نه ... هيچي خلاصه ...

از امروز هم دارم ميرم كلاس سي شارپ از ساعت 6.30 تا 9 شب  خدا بدادم برسه كه از خستگي نميرم... همين الان كه اينقدر خسته ام كه همش دلم مي خواد بپيچم برم خونه...

پ.ن. میگم اونایی که این وبلگ رو از اول می خونن دوستای ما رو می شناسن اما خوب اونایی که نمی شناسن عرض کنم خدمت انورتون که علیرضا دوست صمیمی و دوران مدرسه مهران و سمیه خانوم علیرضا ست.... مصطفی برادر مهرانه که یک سال از مهران کوچکتره و مهرداد هم داداش یکی مونده به آخر مهرانه که الان۲۲ ساله است...

 پ.ن. قربون همه با مع۷رفتا(بشمار!) 

نوشته شده توسط پشمالو در ساعت 3:43 PM | لینک  |