اين چند روز اخير درگير يه وبلاگي بودم كه خيلي خوندنش متاثرم كرد وبلاگ دزيره نمي دونم شما ها خوندينش يا نه من دارم تمام آرشيوش رو مي خونم و امروز حتي وقت نكردم به بقيه سر بزنم.... وقتي داشتم بچگي ها و جوونيهاشو مي خوندم ياد حال و هواي بچگيهامون مي افتادم كه چقدر برامون همه چيز جذاب بود.... اما هر چي كه بيشتر به زمان حال نزديك مي شيم انگار غصه هام با غصه هاي اون يكي مي شه.... هر چند كه من هر گز در چنين شرايطي نبودم و هيچوقت نمي تونم تمام دردشو درك كنم اما يادمه كه دوستاني داشتم كه در چنين شرايطي زندگي مي كردند و من از روي خامي ونپختگي دوران تجردم به اونها پرخاش مي كردم اما امروز مي فهمم كه نمي شه از زندگي فرار كرد....
ديروز يه عالمه حرف داشتم كه بگم اما امروز فقط پرم از فكر هاي درهم برهم....
يه سوال نسبتا خصوصي دارم آيا تا به حال شده يه جمله يا حرف روي روابط خيلي خصوصيتون با همسر يا دوستتون تاثير بزاره؟ من اين جمله رو خوندم و اصلا از ذهنم بيرون نمي ره:
اصل تمكين زن براي مرد يك تجاوز شرعي است
دلم مي خواد ازينجايي كه نشستم پاشم و فرار كنم و تا انتهاي دنيا برم.... بعدش اونجا بگيرم بخوابم تا ابد شايد خستگي روحيم برطرف شه....
