امیدوارم که همتون خوب و خوش باشین ... ببخشید که دیر به دیر می نویسم آخه اینجا همیشه چند نفر نشسته اند و نمی شه راحت نوشت...مرسی از همدردی ها و راهنماییهای پست قبل....
اما عارضم به خدمتتون که دیشب خونه مامان آقامون اینا افطاری دعوت بودیم که انصافا خوش گذشت .... کلا وقتی همه دور هم جمعن خیلی خوش می گذره چون همه با هم می گن و می خندن و جمع می کنن می شورن خشک می کنن .... همه با خنده و شوخی دور هم می شینن حال می کنن... مخصوصا من خیلی دایی های مهران رو دوست دارم.... خیلی خونواده های خوبی دارن و این وسط یک دختر دایی مهران رو خیلی دوست دارم که اون و خواهرش هم دیشب اونجا بودن و هر دو هم تازه نامزد کردن.... خلاصه کلی سر به سرشون گذاشتیم و خندیدیم.... دیشب حتی خواهر های آقامون اینا هم خیلی خوب بودن....مهران یه زن دایی داره که فوق العاده شیرین و دوست داشتنیه... قیافه و تیپ و هیکلش هم عین مرغ رابین هوده... من اینقدر دوستش دارم که همش دلم می بغلش کنم بوسش کنم... اما خوب زشته اینکارا خوب.....
فعلا که رابطه من آقامون اینا هر روز بهتر می شه و هر روز خوشبختی رو بیشتر احساس می کنم....
به بهونه گرفتن دستور پخت یه غذا زنگ زدم به مامانم حالا احتمالا امروز می رم می بینیمش....
سر کار یه چیزایی اتفاق افتاده که ناراحتم کرده... اما خوب حالا به پولش احتیاج دارم و نمی تونم بیام بیرون وگرنه حتما دیروز از اینجا می رفتم...
راستی من خیلی وقتا نمی تونم براتون کامنت بزارم چون مدیر پروژه امون درست پشت سر من مس شینه....اما هر روز همه وبلاگهای توی لیستم رو می خونم....ببخشید که نمی تونم نظر بدم...
