تبليغاتX
زندگی و من و تو -
دفتر خاطرات پشمالو بانو

الان چند روزه كه خيلي خسته ام شبها به خاطر سريالهاي مزخرف ودرست كردن غذا در بي آبي خيلي دير مي خوابيم و نتيجتا صبحها هم دير مي رسم شركت... و تمام روز اينقدر خسته ام كه همش رو در خواب و بيداري مي گذرونم و بعد از كار هم تا مي شينم تو ماشين مي خوابم تا خونه اما همه خوابهام آشفته و كوتاهه و با يه حسي شبيه خستگي و گرما زدگي از خواب مي پرم...

 گفته بودم واستون كه ما از اول تابستون آبمون به خاطر زياد بودن تعداد واحدهاي ساختمون مدام قطع و وصل مي شد تا جايي كه مدام بايد شير آب رو باز مي ذاشتيم تا به محض اينكه آب اومد بريم ادامه كارمون رو انجام بديم.... بسلامتي و دل خوش از سه شب پيش آب به كل قطع شد چون پمپ ساختمون اينقدر بي آب كار كرده بود تا سوخت....

  اين خونواده آقامون اينا خودشون رو از همه بهتر مي دونن آقاي ما هم مستثنا از اونها نيست و به همين خاطر يكي دوماهه كه مدير ساختمون شده... ما ديگه خواب و خوراك نداريم...دم به دقيقه مردم دم خونه مان  كه اين چي شد اون چي شد... اونوقت سه روزه اب 14 واحد قطعه ديروز همشون منتظرن ما كه ساعت 9 شب ميرسم بيايم براشون پمپ بخريم...خلاصه ديشب وقتي مهران رسيد خونه از خستگي سياه شده بود....

اما من دو سه روزه با مامانم قهر كردم وتصميم دارم كه ديگه نرم خونه اشون.... گفتم كه يك هفته اونجا بودم و روز آخر كه داشتم مي اومدم مامان جون يه حال اساسي به ما داد و گفت آره همه بچه دارن ما هم بچه داريم.... مي رن خونه مامانشون همه كارها رو مي كنن تو منو گذاشتي رفتي و خلاصه دعوام شد و اومدم بيرون... خدايي اصلا ديگه تحمل حرفها و توهينهايي رو كه بهم مي كنه ندارم... به مهران هم گفتم كه نه ميرم خونه مامان خودم نه ميام خونه شما ... تا وقتي كه ياد نگيرن به من همون قدر كه بهشون احترام ميذارم احترام بزارن ديگه هيچ جا نمي رم... مهران ناراحت شده مي گه خواهر هاي من به تو احترام نميذارن مامان و بابام چه گناهي كردن... داشتم از حرص مي تركيدم ... يعني به نظر شما اصلا مهم نيست كه خواهرهاي آقا كه خودشون رو عقل كل خونه حساب مي كنن به من بي احترامي كنن و مادر پدرشون هم هيچ چي بهشون نگن و من هم باز برم اونجا؟

خلاصه اوضاع اعصابم خيلي قاراشميشه....والا من هر وقت مي بينم شما ها همچين مي گين رفتيم خونه مامانمون انگار به امن ترين جاي ممكن رفتين ها اينقدر غبطه مي خورم... من كه هيچ وقت اينجوري نبودم... اشتباه نكين ها هم من مامانم و خيلي دوست دارم هم اون منو خيلي دوست داره ... اما آبمون هيچ جوري با هم تو يه جوب نمي ره ... مامانم هيچوقت وقتهايي كه من زمين خوردم نرم ترين جا براي افتادن نبوده هميشه جا خالي داده و روشو اونور كرده تا من خودم پاشم... اما من هنوز هم مث يه بچه كوچولو دلم مامان مي خواد... دلم كسي رو مي خواد كه باري از دوشم برداره نه كسي كه خودش بار يه عالمه طعنه و كنايه نيش زبون رو روي كولم بزاره.... نمي دونم الان اينقدر بغض كردم كه ممكنه گريه ام بگيره و اينجا زشته حالا بايد به صد نفر جواب بدم فعلا باي

 

 اوضاع خیلی خیطه ... ضشدیدا به یه دوست صمیمی احتیاج دارم

نوشته شده توسط پشمالو در ساعت 3:54 PM | لینک