تبليغاتX
زندگی و من و تو -
دفتر خاطرات پشمالو بانو

زندگي اين روزها حس غريبي داره... همش خسته ام...

 مادرم به خاطر كمردرد شديدي كه داره تو خونه بستريه و اصلا نبايد از جاش بلند شه...

 امير حسين هم كه از  بينمون رفته...

خلاصه كار من شيش برابر شده از يه طرف ميام سر كار و بعد خونه مامان اينا غذا درست كردن و مراقبت از مامان و پذيرايي از بابا و مهران از يه طرف هم خونه خاله و حس خستگي شديد روحي...

 نمي دونم چرا نمي تونم باور كنم كه امير مرده... همش انگار رفته بيرون و الان مياد... تازه من از وقتي كه عروسي كرده بود ارتباطم باهاش كم شده بود و بعد از طلاقش هم هرچي سعي كرديم كه با هم رابطه داشته باشيم نشد... چون اون منو طوري مي خواست كه من نمي خواستم.... يعني ديگه نمي خواستم...  من چشمم به مهران بود و اون چشمش به من و من براي اينكه بيشتر اذيت نشه خودم رو كنار مي كشيدم.... حالا فكر كنين برادر و خواهرش يا طفلك خاله ام چه طوري مي خوان روزها رو به شب برسونن... شوهر خاله ام طفلك انگار 100 سال پير شده....

ديشب ديگه از همه چي فرار كردم و با مهران رفتيم بيرون دور بزنيم.... موقع برگشتن يهو يه حس گرمي بهم دست داد....  يهو يادم افتاد  كه مهران كنارمه.... و آرامش تمام وجودم و پر كرد.... ديگه به حضورش كنارم عادت كردم... گاهي اوقات كه يهو يادم مياد كه ديگه ما الان زن و شوهريم و يا اينكه مهران مال منه و من يه حق هايي نسبت بهش دارم خيلي برام عجيب و شيرينه.... شايد بگين صبح به خير تازه فهميدي؟ ... امام من چونهيچ وقت از ازدواج خوشم نمي اومد هنوز هم بهش عادت نكردم.... هنوز هيچ حس مالكيتي روي مهران ندارم دلم هم نمي خواد داشته باشم .... چون اونوقت ديگه فتحه همه چي خوندست و آدم اطمينان داره كه هر كاري مي تونه بكنه و اين خوب نيست....خلاصه ديشب باز هم صداي قلبم درومد... بهش نگفتم چون نمي خواستم با حرف زدن آرامشم رو از دست بدم ... از طرفي يه وقتايي اصلا فاز نمي ده كه حستو بگي اونوقت اون آدم روبرو هم ابراز احساسات مي كنه اونوقت ديگه حس تو اون تازگيشو از دست مي ده....

بگذريم.....

خصوصي

عزيزترين مرد روي زمين به اندازه همه هستي ام شكر گزارم كه كنارم هستي ... بي تو من تا ابد سرگردان ترين روح زمين ميماندم....ممنونم كه هستي .... 

نوشته شده توسط پشمالو در ساعت 1:10 PM | لینک  |