تبليغاتX
زندگی و من و تو
دفتر خاطرات پشمالو بانو

سلام !

اصلا نمی دونم چرا اینجا می نویسم وقتی هر چی می نویسم اونی نیست که هستم... یعنی منم ها اما انگار یه پوسته خالی از منم... همه اینجا حوالاتشون همینطوریه یکی تازه ازدواج کرده یکی داره بچه دار می شه یکی نگرانه و یکی خوشحال.... اما همه مودب و خانوم و آقا حرفی نمی زنیم که به کسی بر بخوره حتی اگه نظرمون باشه.... همش به هم روحیه می دیم همو نصیحت می کنیم تو زندگی هم دخالت می کنیم بی این که خودمون باشیم...

 کلمات مشکل دار رو با نقطه از هم جدا میکنی پیش خودت خجالت می کشی... بی اینکه خودت باشی... خودت رو سانسور می کنی.... اگه جایی اشتباه کرده باشی سر هم بندیش می کنی و خودت رو توجیه می کنی... میای اینجا در مورد روزهات مینویسی بی اینکه روزت با دیروزش فرقی داشته باشه .... اما با دیدن کامنتها احساس می کنی اون تنهایی که مث خوره روحت رو تباه میکرد رفته و دردش كم شده... اما بعد از يه روز كامل رفرش كردن پيج  ميبيني هيچي عوض نشده ... هنوز هم دردناكترين زخمهات واسه خودت مونده.... هنوز مي بيني اين تويي كه بايد بري تو شكم اينهمه سختي و بي عدالتي و دروغ تك و تنها....

 گاهي با خوندن بعضي نوشته ها احساس مي كني چقدر نزديكي به اون آدم! لازم نيست خيلي به هم شبيه باشين كافيه احساستون درمورد يه چيز كوچيك عين هم باشه اونوقت دلت يه ذره آروم ميشه احساس مي كني يك نفر ديگه هم هست كه مث تو ست خيلي هم تنها نيستي ... اما چه فايده وقتي اون آدم حتي جواب اي ميلت رو هم نمي ده.... باز هم تنها مي شي با آرزويي براي آشنايي و با غروري كه حالا حاضره هر كاري بكنه تا شكستش رو انكار كنه.... باز هم تنها مي شي و وقتي داري بقيه مطالب طرف رو مي خوني با خودت فكر مي كني انگار اينها رو من نوشتم و باز يادت مياد كه تنهايي...

 كه تويي و خودت .... كسي كه نمي توني از دستش فرار كني ....كسي كه گاهي تحملش خيلي سخت مي شه... كسي كه مي تونه تو يه لحظه اونقدر زبون باشه كه وقتي وارد خونه يه تازه عروس مي شه و ميبينه اونها خونه اشون رو اونطوري ساختن كه اون هميشه مي خواسته احساس مي كنه دلش مي خواد گريه كنه.... عين يه بچه كوچولو و تو متعجب مي شي كه اين حس از كجا اومد ؟ شاخ در مي آري كه اصلا ريزه كاريها رو ديدي تويي كه اصلا وسايل واست مهم نيست و هميشه مي گي اينا وسيله ان واسه راحتي نه شخصيت و فقط به فكر كار آييش هستي ...

بچهه پاشو زمين مي كوبه و مي گه من بايد اينجا بودم و تو حتي تو ذهنت هم لبت رو گاز مي گيري تا ساكت شه ....

بعد دوباره يادت مياد كه خودت و شوهرت هر روز هفته دارين سگ دو مي زنين تا سر دنيا ميرين و مياين و به هيچ جا هم نمي رسين حتي به عوض كردن كابينتها.... چون هردو تون تنهايين واحساس مي كني پشتت **درد مي كنه... 

 اونوقت احساس مي كني كه هيچي نيستي جز يه كوه گوشت بي خاصيت اسير اينهمه ظاهر ....

 به خودت فحش مي دي و سعي مي كني به عشقت فكركني و اينهمه آرامش و به مردي كه وقتي بغلت مي كنه همه تنهاييهات  همه رنجهات تو بغلش گم مي شه و لي اون تيكه سوخته فرش و مهماني پنج شنبه دوباره مياد مي خوره تو سرت..

 با خودت دعوات مي شه ....  يه طرف يه دختر بچه حسود پنج ساله يه طرف همه آگاهي... و تو مي دوني كه بايد به حرف همه آگاهيه گوش كني اما خسته شدي مي خواي واسه يه دفعه هم كه شده به بچه گوش كني ...  بهونه مي گيري و با شو هرت جلو دوستات كم حوصله برخورد مي كني اونا كه تا حالا تو رو اينجوري نديدن تعجب مي كنن تو مي گي "هرمونهامه به هم ريخته !  " و اونا باور مي كنن

 اما تو تو خودت مي دوني كه چه آدم عوضي اي هستي و داري به همه قولهايي كه يه عمر به خودت و شوهرت دادي به همه ارزشهات گند مي زني ....

 حتي ميدوني كه فردا و پس فردا و شايد تا آخر ماه ازين احساسات احمقانه امشبت از دست خودت شاكي مي شي اما باز هم ادامه مي دي... مي دوني كه از فردا خودت هم با خودت حال نميكني...

 اما اين بچهه بد جوري حرصيه ....هيستريك شده و تويي كه قسم خورده بودي هيچ وقت به بچه ات به خاطر گريه نكردن باج ندي هي باج ميدي هي بيشتر داد ميزنه.... و تو حتي اين رو هم مي بيني كه عزيزترين كست تو دنيا با چشم نگاهت رو كه به كابينت هاي قهوهاي سوخته و جادار دوخته شده دنبال مي كنه و  تو بهتر ازون مي شناسيش كه نفهمي كه دلش مي شكنه ... بهتر ازون ميشناسيش كه ندوني الان حاضره دارو ندارش رو بفروشه واسه تو همه چيزايي كه دوست داري بخره وبغض مي كنه ازينكه دارو ندارش اونقدر نيست كه كفاف اينها رو بده.... بهتر ازون مي شناسيش كه ندوني داره تو همين لحظه ده سال پير ميشه... اما تو خر تر و بچه تر از اوني كه اين چيزاآرومت كنه....

وقتي آدم مي شي كه مياي خونه و مياي تو رختخواب و احساس ميكني كه چقدر بدبختي ولي يه دست مهربون مياد خوشبختت مي كنه و تو از بزرگيش گريه ات مي گيره... غر مي زني و غر مي زني تا ساعت ۴ صبح...

 اون گوش مي ده  ....

 به همه چي گير مي دي حتي به اينكه مامانت چرا جهيزيه اتو با سليقه تو نخريده و اون گوش مي ده... مي گه خودم واست مي خرم هر چي خواستي ...

اما تو مي دوني ديگه بچهه اونوقت شب خوابه !

 تو مي دوني كه تنها چيزي كه لازم داري يه توي ديگه است ... يه ذره قدرشناسي و آدميته.... 

مي دوني كه مشكلت سرويس بد ريخت چينينت نيست مشكل چنيني شكسته شخصيت خودته كه بايد بندش بزني....

مي دوني كه مشكلت كابينت خوشگلا نيست مشكلت گنجه هاي تار عنكبوت بسته انصافته....

مشكلت نا همخواني لوستر با بقيه وسايل نيست مشكل نا هم خواني مريميه كه شدي با چهره اجتماعي و ادعاهاي گزافت ....

 مهم پولهايي نيست كه نداري مشكل كم آوردنته تو راهي كه خودت انتخاب كردي.....

تويي كه همون آدمها هميشه غبطه می خوردن مث تو راحت باشن .... حالت ازخستگيهات هم بهم مي خوره و مي دوني كه باز هم تنهايي... مي دوني كه چند ساعت ديگه بايد پاشي بري دنبال همون كار لعنتي و لبخند بزني ... آخر برج دستت به هيچ جا بند نباشه و لبخند بزني.. به اون تيكه سوخته فرش (هر چند ماشینی)نازنينت كه اينهمه دوستش داشتي نگاه كني و لبخند برني... به ابنكه پنج شنبه مهمون داري و خونه گند گرفته فكر كني و ابلهانه فقط لبخند بزني... چون تو تنهايي با خودت كه حالت ازون هم به هم مي خوره... نه مادري كه كمكت باشه نه پدر كه غمخوار نه خواهري كه بتوني باهاش درد دل كني و نه برادر كه بتوني بهش تكيه كني ... آدم يه فاميل كامل داشته باشه و اينقدر يتيم باشه دردش ده برابر وقتيه كه مي دونه هيچ كدوم ازينا رو نداره

پ.ن. من رفتم ....

پ.ن. براتون آدرس جديدم رو كامنت مي ذارم...

پ.ن. حلالم كنين....

**يارو رو مي بردن اعدام كنن ميگفت" آخ پشتم" مي گن "چرا مي گي آخ پشتم" مي گه" آخه اگه پشت و پناهي داشتم الان اعدامم نمي كردن"

نوشته شده توسط پشمالو در ساعت 12:15 PM | لینک  | 

اصلا حوصله تست ندارم.... همش تا تنها مي شم مي شينم وبلاگ مي خونم .... بعد هي عذاب وجدان مي گيم به خودم مي گم يه ساعت ديگه همه ميان من هم مي شينم تست مي كنم... كارام عقبه اما هنوز گندش در نيومده...

دارم ساروي كيجا رو كامل از اول تا اينجا مي خونم... همش دارم چيز ياد مي گيرم يه ليست گنده از كتابهايي كه اون خونده ومن نخوندم مي نويسم و هر روز به مهران مي گم بريم انقلاب؟ عاقل اندر سفيه نگام مي كنه ميگه ميدوني چندمه؟ .... حوصله ام سر رفت پس كي سر برج مي شه تازه سر برج هم همه پولهام و بايد بدم واسه كلاس سي شارپ و لاغري و اينا ....گاهی اوقات احساس می کنم مگه می شه کسی اینقدر مث من فکر کنه؟ مگه می شه حتی یه سری چیزای خصوصی دونفر عین هم باشه ؟.... بعضی وقتها غبطه می خورم می زنم تو سر خودم می گم یاد بگیر ببین چقدر دوست داره اونوقت تو چی همش بگو تنهام تنهام.... گاهی اوقات هم از نظراتش خوشم نمی آد....  اما در کل برام خیلی جالبه....  

حوصله كار كردن ندارم حتي حوصله نوشتن هم ندارم... خواهر شوهرم رفته تو يه كافي نت كار مي كنه احتمالا براي جلو گيري از فضولي ايشون برم يه وبلاگ ديگه... اما دلم واسه اينجا تنگ مي شه....

هر روز صبح كه پا مي شم به خودم و زمین و زمان فحش مي دم كه بايد بيام سر كار.... فقط تنها خوبيش اينه كه كارم خيلي خيلي امنه يعني تا آخر سال كه حتما اينجام بعدش هم احتمال قوي مي مونم....

دلم مي خواست يه 43 كيلو لاغر تر بودم....

جمعه چهلم پسر خاله ام بود اينقدر گريه كردم كه ديگه جوني برام نمونده بود مث الاغ سرم درد مي كرد... علي هم هي زنگ مي زد كه كجايين بياين ديگه ... هيچي رفتيم خونه علي اينا ... من كه لب به مشروب نزدم اما بقيه تا خرخره خوردن .... بعدهم يه سري مسايل خونوادگي علي اينا پيش اومد كه اونجا هم من براي مظلوميت عليه تريپ گريه كردم و نتيجا اين شد كه قرار شد شب اونجا بمونيم كه ماندن همان و من تا صبح پر پر زدم مهران هم بيهوش بود هيچي نفهميد... بالش ناراحت بود دماغم گرفته بود جيش داشتم ... گردنم درد مي كرد... سرم بنگ بنگ مي كرد... نفسم بند اومده بود غذا تو گلوم مي جوشيد گشنه ام بود .... خلاصه تا صبح به كللي از معجزات خداوند پي بردم... صبح هم اومدم سر كار تنها شانسم اين بود كه كسي نبود و تا ساعت چها هي خوابيدم هي از سر درد ناله كردم.... بالاخره مهران اومد دنبالم و رفتيم خونه و دو پرس كوبيده گرفتيم خورديم و حتي مسواك هم نزديم و رفتيم تو رختخواب خوابيديم تا صبح.... ساعت چهار مهران يه فرياد خفن زد كه بيدارش كردم مي گم خواب چي مي بيني ؟ مي گه دزد !صبح مي گه من  گفتم: نمي شه دزد مي بيني تو خواب بديش دست پليس فرياد نزني؟ ...

پ.ن. سودي جان من چهارشنبه دارم ميرم مشاوره رايگان يك شنبه همه چيو مي نويسم فقط كاش اي ميل يا وبلاگت رو بزاري برام...

 پ.ن.optiomistجان ببخشيد لينك كردن طول كشيد در مورد موسسه من پايه ام اگه پايه اي خبر كن.

نوشته شده توسط پشمالو در ساعت 1:31 PM | لینک  | 

بی هیچ دلیل آنچنانی ای زیر لب زمزمه می کنم:

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ای زامروز ها دیروزها

وآرامش اون روزی بهم دست می ده که به دنیا اومدم و مادرم منو برای بار اول بغل کرد... احساس می کنم دنیا سبک می شه... به این فکر می کنم که روزی فرا خواهد رسید.

نوشته شده توسط پشمالو در ساعت 12:36 PM | لینک 

سلام ...

پيرو نصايح شما ها ديشب خيلي معمولي حرف رو كشوندم به موضوع طوري كه خودم حال كردم ...

 آقامون ایناگفت: علي پيشنهاد داده كه پنج شنبه همه جمع شيم خونشون....

 من هم با خنده گفتم آره بريم مصطفي واسمون يه سلامتي ديگه بگه حالشو ببريم ...

 آقامون اينا با خنده گفت مگه چي گفت؟ ...

 من هم با خنده حرفش رو گفتم ...

خنده رو صورت آقامون اينا خشكيد گفت: جدا؟ و رفت تو خودش ...

 گفتم خوب مامان اينا هم صد دفعه اين حرف رو زدن....

كللي دلخور گفت اصلا به اونا ربطي نداره....

گفتم : حالا نري بهش بگي ها زشته!

 گفت : اونشو خودم مي دونم .... مثلا اومده تعريف كنه گند زده مثلا خواسته بگه پشمالو ازين چيزا جداست...

شب هم كلي بغلم كرد و گفت من از طرف اونا معذرت مي خوام.... بعدشم گفت : اولا كه تو هيچ چيز زشتي تو صورتت نيست و من بي تعارف هر قسمت صورتت رو دوس دارم... بعدشم به جون خودت كه برام عزيزي من تا حالا قيافه تو رو تو ذهنم با هيچ كدوم ازون دختر هايي كه دوستم بودن مقايسه نكردم چون به نظر من تو خوشگل ترين دختر رو زميني....

خوب مي تونين حدس بزنين كه من چه حالي داشتم .... در بعضي نقاطمان عروسي و پايكوبي و اينا.... خيلي ذوق كردم.... آخه آقامون اينا  با من خيلي بي تعارفه ... چون ميشناسمش مي دونم كه زبون بازي نمي كنه ....

نوشته شده توسط پشمالو در ساعت 3:17 PM | لینک  | 

سلام خوبین؟ چه خبر!؟

خدمت دوستان خو.دم عرض کنم که مسافرت خیلی خیلی حال داد... اونقدر خوش گذشت که هیچ کس دلش نمیخواست برگرده ...

فقط من یه شب خیلی ناراحت شدم و کلی گریه کردم ...

 اما گذشته از همه اینا واقعا بهترین مسافرتی بود که تو عمرم رفته بودم... اینقدر زدیم و رقصیدیم  و دیوونه بازی در آوردیم که خدا می دونه...

برای اولین بار هم بود که با دختر های جمع راحت بودم... آخه هم زن علی خیلی خوبه هم زن محمود... کللی پشت سر فامیل شوهر هامون صفحه گذاشتیم ...

اما من که خیلی سبک شدم... آخه یه سال بود همه چیزو تو دلم ریخته بودم... راستشو بخواین تازه و قتی اونا از نوع روابطشون تعریف کردن من احساس کردم چقدر گوشام درازه.... همش با خودم میگم منی که هم تحصیلاتم از مهران بالاتره هم سطح فرهنگی و مالی خونواده ام چرا اینقدر خودمو دست پایین گرفتم که اونا بخوان اینهمه اذیتم کنن...

 اما خوب باز هم همون بزی که بودم هستم...  

می دونین قضیه اون ناراحتی رو می گم اما شما ها فقط فاز خوش گذشتنش رو بگیرین و سعی کنین نره رو اعصابتون:

آقا کلی خوش گذشت  و کلی همه سر حال و م.س.ت بودیم و داشتیم حال می کردیم که مصطفی (داداش آقامون اینا) شروع کرد نطق کردن سر اینکه من ازینهمه دختر بازی خسته شدم و می خوام تا سال دیگه من هم مث شما ها یه نفر رو پیدا کنم که منو بفهمه ....حالا بزارین عین حرفهاشو ازین جا بگم:   

      " ...این مهران ما (آقامون اینا) خیلی دوست دخترهای توپ داشت ... مخصوصا یکیشون که اینقدر خوشگل بود و خوش هیکل که همه بچه های شهران دنبالش بودن اما روزی که خواست با پشمالو ازدواج کنه من بهش گفتم دهنتو سرویس تو اینهمه دختر های خوشکل دور و برتن .... گفت می دونی پشمالو منو می فهمه.... "

منو میگی  .... این دفعه اول هم نیست که این حرف رو می زنن ها دفعه صدمه... انگار من گودزیلا هستم و مهران فرشته که اومده منو گرفته... رفتم تو اتاقمون اینقدر گریه کردم تا خوابم برد...

به نظر من تقصیر مهرانه اگه اون یه بار می گفت آقا جون زن خودمه من اینجوری دوست دارم دیگه هیچ کس جرات نمی کرد اینطوری در مورد من حرف بزنه... من فکر کردم که هیچ کس نفهمید موضوع رو اما فرداش دخترا بهم گفتن که مصطفی چه حرفهای مزخرفی می زنه گفتم چطور؟ سمیه می گفت: چرت می گه به خدا علی همیشه می گه اگه شما ها آرایش نکین نمی شه نگاتون کرد امام پشمالو بدون آرایش هم خوشگله... نیکو هم می گفت: تو با اینکه تپلی اما اینقدر قیافه و رفتارت به مهران سره که اینا از حسودیشون حرف می زنن... خلاصه اینکه می دونستم ادمهایی نیستن که الکی تعارف تیکه پاره کنن و کلا آدمهای بی رودر بایستی هستن یه ذره حالم بهتر شد .... اما تا آخر مسافرت با مهران خیلی سنگین بودم اما خوب طبق معمول نذاشتم هیچ کس بفهمه طوری که وقتی مهرا خودش جلوی دخترا گفت اونا شاخ در آورده بودن که خوبه حالا تو باتهاش قهری آشتی باشی چیکار می کنی؟ هنوز هم هیچی بهش نگفتم اما عمیقا ناراحتم...

اما نمی دونم چه جوری بگم بهش نظر شما ها چیه؟

کاش شما ها منو می دیدین اونوقت نظر می دادین...ازون روز همش فکر می کنم نکنه من خیلی زشتم و به قیافه خودم عادت کردم ... بقیه هم که می گن خوبی تعارف می کنن رو.شون نمی شه راستشو بگن؟

دلم طاقت نیاورد عکسم رو گذاشتم حالا شماها نظر بدین

 

نوشته شده توسط پشمالو در ساعت 11:23 AM | لینک  | 

 دارم میرم مسافرت با همه اراذل و اوباش خوشگذرونی فعلا بای تا شنبه! وبلاگهای این بغل همه خونده شد ها... ببخشید نشد خیلی نظر بدیم ها
نوشته شده توسط پشمالو در ساعت 1:50 PM | لینک  | 

من هم به سبك ساروي كيجا :

ساعت 5:30 صبح :صداي زنگ موبايل...آقامون اينا ميره گوشي ر و خاموش مي كنه و مياد تو رختخواب صورتش رو مي چسبونه به پشتم ته ريشش ميره تو تنم......بين خواب و بيداري مي گم"كي پاشيم؟" ميگه"10 دقيقه ديگه"...

ساعت 6:00 از وسط خواب مي نالم"ده دقيقه شد؟ پاشيم؟" مي غره "نه هنوز پنج دقيقه ديگه"و منو سفت بغل مي كنه سرمو ميذاره رو سينه اش دارم خفه ميشم اما چون دارم از خستگي ميميرم دوباره خوابم ميبره...

ساعت6:15 يهو از خواب ميپره "پاشو پشمالو دير شد"خودش پا ميشه لباساشو مي پوشه و ميره تو سالن مي افته رو مبل.......پا ميشم ميرم دستشويي ، صورتم رو نمي شورم آخه مي خوام دوباره تو ماشين بخوابم... مسواك مي زنم و موهام و شونه مي كنم و مي بندم ... چشمام از زور خواب وانمي شه... مي رم از تو يخچال ظرفهاي غذا رو ميارم مي ذارم رو اوني كه مي گيم اپن ( ترجمه فارسي اش مي شه باز؟)......ميام تند تند لباس مي پوشم... ميگم"خوب پس پاشو ديگه"... پا ميشه ميره دستشويي صورتش رو مي شوره ... موهاشو درست ميكنه ... مياد بيرون مث بچه ها مي ايسته جلوم تا پشت سرشو كه موهاش پريده هوا درست كنم... بعد هم ميگه لباسم خوبه؟ مي گم "آره بابا دارم از خواب ميميرم راه بيافت ديگه"... هي سعي مي كنم به قابلمه و ماهيتابه كه تو سينكه نگاه نكنم به خودم مي گم"شب مي شورم" بعد هم خودم دوباره به خودم مي گم" ميگم نه که ديشب گفتي صبح مي شورم شستي"... بالاخره از در خونه ميايم بيرون درو قفل مي كنه اما هنوز دو طبقه نيومديم كه مي گه "موبايلم...." و بر مي گرده بالا و كيفشو مي ده دست من... ميرم تو پاركينگ ... هي صبر مي كنم هي حرصم مي گيره... خوابم مياد خيلي زياد... ...بعد از يه قرن مياد ... در ماشينو مي زنه ... مي شينم تو ماشين صندلي رو مي خوابونم گردنيم رو مي ذارم دور گردنم ... تازه داره آب روغن چك مي كنه ازينهمه آرامش حرص مي خورم اما هيچي نمي گم....مياد مي شينه و راه مي افتيم... ميرم اون دنيا...

ساعت 8:00 با صداي فحشهاي بالاي 18 سال بیدار مي شم ... ميبينم هنوز نرسيديم... ميگه"يه روز خواستيم يه غلطي بكنيم ها... همه ريختن بيرون" مي شينم و صندلي رو درست مي كنم... مي گه "خوب خوابيدي؟ حال مي كني ها!" ميگم "جاده انديشه هم همينطور بود؟" ميگه "آره سگ..." چشمام رو تو آينه آفتابگير نگاه مي كنم از زور پف يه خط شده... حرصم مي گيره ازينهمه مسوليت .... از كار كردن و غذا پختن تا نصف شب و دوباره نخوابيده رفتن سر كار و بعدم كلاس ... تازه يادم مي افته كه اگه اونم اينهمه مسوليت پذير نبود لا اقل يه ساعت ديگه مي تونستم تو رختخواب خودم بخوابم... حرصم مي گيره ازينكه بايد بره قزوين حقوق مادر بزرگشو بگيره ... اونم تو روز كاري دلم مي خواد يه چيزي بگم اما نمي گم .... حوصله جرو بحث ندارم...

ماشين مي افته تو دست انداز تنم عين ژله تكون مي خوره با خودم مي گم" خيلي خرس شدم بايد رژيم و شروع كنم "بعد سعي مي كنم به اين فكر كنم كه اگه لاغر بشم چه شكلي مي شم جنيفر لوپز مياد تو ذهنم....  مي گم" اون چيزايي كه در مورد اون موسسه بهت دادم مي خوني؟ پولش زياده اما خوب فكر كنم خيلي خوب باشه... آخه من عصبي خورم...." مي گه "اوهوم باشه" از شيشه ماشين بيرون رو نگاه مي كنم يه پيرمرد تو ماشين بغلي هيز نگاهم مي كنه با خودم مي گم"خيلي خرس شدم ها ... بايد اين وزن لعنتي رو كم كنم ... ديگه پيرمرد پسند شدم..." باز جنيفر لوپز مياد جلو چشمم... خوابم مياد مي رسم سر كار... ميرم دردفتر رو باز مي كنم و ميرم صورتم رو بشورم با خودم ميگم" آخ جون سه شنبه است فردا هم كه بيام بعدش تعطيله" ... دلم خواب مي خواد ويه ذره بيكاري و تنهايي تو يه خونه تميز و مرتب.....دلم بي خيالي مي خواد...

 پ.ن. میگم اگه کسی خواست بیاد با هم رژیم بگیریم بریم این موسسه

پ.ن. یادم رفت چی می خواستم بگم اگه یادم اومد میام می گم....

پ.ن. یادم اومد ها تا اومدم تو دوباره یادم رفت....

پ.ن. می گم اگه وقت کنم می خوام پشمالوی قصه گو بشم ... چند وقته رو طرح یهرمان دارم فکر می کنم.... اما کو وقت؟ ... اگه بشه می خوام شروعش کنم حتی پلنش رو هم نوشتم ها اما نمی دونم چرا وقت نمی شه بنویسم....

نوشته شده توسط پشمالو در ساعت 11:40 AM | لینک  | 

امروز هيچ كس اينجا نيست يه آرامش خوبي دارم كه خدا مي دونه ... من هم از صبح هيچي كار نكردم ... البته خوب كار چنداني هم نداشتم اما خوب مي خوام بنويسم بعدش برم يه ذره كار كنم.... راستي امروز داشتم آرشيو خودمو مي خوندم هي به دوستاي قديمي بر خوردم همه وبلاگهاشون وا كردم كه برم سر بزنم  كه يهو اينترنت اكسپلورر قاطي كرد همه پنجره هام بسته شد.... اينه ك هنوز به هيچ كي سر نزدم....

تعطيلات ما بدك نبود اول از همه اينكه مهمون داشتم ... دوست صميميم از شمال اومده بود پيشم... يه ذره كه چه عرض كنم خيلي عوض شده بود و خيلي باب طبع من نبود اما من خيلي دوستش دارم كلاو خلاصه سعي كرديم خوش بگذره... روز عيد هم رفتيم خونه مامان ايناي مهران... یه طعنه كنايه كه هميشه هست اما خوب ما وظيفه امون رو انجام مي ديم..... ديگه اينكه جمعه هم رفتيم عروسي محمود ونيكو دو تا از دوستامون.... خيلي خوش گذشت... من بعد از مدتها يه دمي به خمره زدم و اينكه اينقدر رقصيديم كه ديگه پاهام داشت مي شكست.... فكر مي كردم بدنم خيلي درد بگيره اما نگرفت.... آبجي تون ورزشكاره ديگه....

تو عروسيشون كه توي يه باغ اون دور دورا بود و مخلوط هم بود كللي با داداشاي مهران مخصوصا كوچيكه(مهرداد) شيطوني كرديم و دخملا رو ديد زديم و اينا... كلا عروسي خوبي بود اميدوارم كه خوشبخت شن.... دوستم هم خيلي خوشگل شده بود... ديگه اين كه چند تا خانوم به آقاي ما گير دادن هي مي خواستن باهاش برقصن اما آقامون اصلا نفهميد يا خودشو زد به اون راه از كنار من تكون نخورد....

عليرضا  وسميه هم يه كم با هم دعواشون شد كه بعدا سميه گفت به خاطر من بوده ... ناراحت شدم... گفت علي مدام به من ميگه ببين مريم اينكارم كرد.... ببين مريم كم ارايش مي كنه ... ببين ...چه مي دونم ديگه كللي ناراحت شدم ....بهش گفتم تو كاملا حق داري مي خواي بگم مهران با علي حرف بزنه؟ گفت نه ... هيچي خلاصه ...

از امروز هم دارم ميرم كلاس سي شارپ از ساعت 6.30 تا 9 شب  خدا بدادم برسه كه از خستگي نميرم... همين الان كه اينقدر خسته ام كه همش دلم مي خواد بپيچم برم خونه...

پ.ن. میگم اونایی که این وبلگ رو از اول می خونن دوستای ما رو می شناسن اما خوب اونایی که نمی شناسن عرض کنم خدمت انورتون که علیرضا دوست صمیمی و دوران مدرسه مهران و سمیه خانوم علیرضا ست.... مصطفی برادر مهرانه که یک سال از مهران کوچکتره و مهرداد هم داداش یکی مونده به آخر مهرانه که الان۲۲ ساله است...

 پ.ن. قربون همه با مع۷رفتا(بشمار!) 

نوشته شده توسط پشمالو در ساعت 3:43 PM | لینک  | 

سلام شرمنده ام كه دير مي نويسم .... خيلي وقتا ميام تو وب لاگهاتون و با خودم مي گم خوب پس چرا آپ نميكنه؟ اما امروز در كمال شرمندگي ديدم خودم خيلي وقته ننوشتم....

اين چند روز اخير درگير يه وبلاگي بودم كه خيلي خوندنش متاثرم كرد وبلاگ دزيره نمي دونم شما ها خوندينش يا نه من دارم تمام آرشيوش رو مي خونم و امروز حتي وقت نكردم به بقيه سر بزنم.... وقتي داشتم بچگي ها و جوونيهاشو مي خوندم ياد حال و هواي بچگيهامون مي افتادم كه چقدر برامون همه چيز جذاب بود.... اما هر چي كه بيشتر به زمان حال نزديك مي شيم انگار غصه هام با غصه هاي اون يكي مي شه.... هر چند كه من هر گز در چنين شرايطي نبودم و هيچوقت نمي تونم تمام دردشو درك كنم اما يادمه كه دوستاني داشتم كه در چنين شرايطي زندگي مي كردند و من از روي خامي ونپختگي دوران تجردم به اونها پرخاش مي كردم اما امروز مي فهمم كه نمي شه از زندگي فرار كرد....

ديروز يه عالمه حرف داشتم كه بگم اما امروز فقط پرم از فكر هاي درهم برهم....

 يه سوال نسبتا خصوصي دارم آيا تا به حال شده يه جمله يا حرف روي روابط خيلي خصوصيتون با همسر يا دوستتون تاثير بزاره؟ من اين جمله رو خوندم و اصلا از ذهنم بيرون نمي ره:

اصل تمكين زن براي مرد يك تجاوز شرعي است

دلم مي خواد ازينجايي كه نشستم پاشم و فرار كنم و تا انتهاي دنيا برم.... بعدش اونجا بگيرم بخوابم تا ابد شايد خستگي روحيم برطرف شه....

نوشته شده توسط پشمالو در ساعت 5:21 PM | لینک  |