تبليغاتX
زندگی و من و تو
دفتر خاطرات پشمالو بانو

سلام

امیدوارم که همتون خوب و خوش باشین ... ببخشید که دیر به دیر می نویسم آخه اینجا همیشه چند نفر نشسته اند و نمی شه راحت نوشت...مرسی از همدردی ها و راهنماییهای پست قبل.... 

اما عارضم به خدمتتون که دیشب خونه مامان آقامون اینا افطاری دعوت بودیم که انصافا خوش گذشت .... کلا وقتی همه دور هم جمعن خیلی خوش می گذره چون همه با هم می گن و می خندن و جمع می کنن می شورن خشک می کنن .... همه با خنده و شوخی دور هم می شینن حال می کنن... مخصوصا من خیلی دایی های مهران رو دوست دارم.... خیلی خونواده های خوبی دارن و این وسط یک دختر دایی مهران رو خیلی دوست دارم که اون و خواهرش هم دیشب اونجا بودن و هر دو هم تازه نامزد کردن.... خلاصه کلی سر به سرشون گذاشتیم و خندیدیم.... دیشب حتی خواهر های آقامون اینا هم خیلی خوب بودن....مهران یه زن دایی داره که فوق العاده شیرین و دوست داشتنیه... قیافه و تیپ و هیکلش هم عین مرغ رابین هوده... من اینقدر دوستش دارم که همش دلم می بغلش کنم بوسش کنم... اما خوب زشته اینکارا خوب.....

فعلا که رابطه من آقامون اینا هر روز بهتر می شه و هر روز خوشبختی رو بیشتر احساس می کنم....

به بهونه گرفتن دستور پخت یه غذا زنگ زدم به مامانم حالا احتمالا امروز می رم می بینیمش....

سر کار یه چیزایی اتفاق افتاده که ناراحتم کرده... اما خوب حالا به پولش احتیاج دارم و نمی تونم بیام بیرون وگرنه حتما دیروز از اینجا می رفتم...

 راستی من خیلی وقتا نمی تونم براتون کامنت بزارم چون مدیر پروژه امون درست پشت سر من مس شینه....اما هر روز همه وبلاگهای توی لیستم رو می خونم....ببخشید که نمی تونم نظر بدم...

نوشته شده توسط پشمالو در ساعت 10:30 AM | لینک  | 

الان چند روزه كه خيلي خسته ام شبها به خاطر سريالهاي مزخرف ودرست كردن غذا در بي آبي خيلي دير مي خوابيم و نتيجتا صبحها هم دير مي رسم شركت... و تمام روز اينقدر خسته ام كه همش رو در خواب و بيداري مي گذرونم و بعد از كار هم تا مي شينم تو ماشين مي خوابم تا خونه اما همه خوابهام آشفته و كوتاهه و با يه حسي شبيه خستگي و گرما زدگي از خواب مي پرم...

 گفته بودم واستون كه ما از اول تابستون آبمون به خاطر زياد بودن تعداد واحدهاي ساختمون مدام قطع و وصل مي شد تا جايي كه مدام بايد شير آب رو باز مي ذاشتيم تا به محض اينكه آب اومد بريم ادامه كارمون رو انجام بديم.... بسلامتي و دل خوش از سه شب پيش آب به كل قطع شد چون پمپ ساختمون اينقدر بي آب كار كرده بود تا سوخت....

  اين خونواده آقامون اينا خودشون رو از همه بهتر مي دونن آقاي ما هم مستثنا از اونها نيست و به همين خاطر يكي دوماهه كه مدير ساختمون شده... ما ديگه خواب و خوراك نداريم...دم به دقيقه مردم دم خونه مان  كه اين چي شد اون چي شد... اونوقت سه روزه اب 14 واحد قطعه ديروز همشون منتظرن ما كه ساعت 9 شب ميرسم بيايم براشون پمپ بخريم...خلاصه ديشب وقتي مهران رسيد خونه از خستگي سياه شده بود....

اما من دو سه روزه با مامانم قهر كردم وتصميم دارم كه ديگه نرم خونه اشون.... گفتم كه يك هفته اونجا بودم و روز آخر كه داشتم مي اومدم مامان جون يه حال اساسي به ما داد و گفت آره همه بچه دارن ما هم بچه داريم.... مي رن خونه مامانشون همه كارها رو مي كنن تو منو گذاشتي رفتي و خلاصه دعوام شد و اومدم بيرون... خدايي اصلا ديگه تحمل حرفها و توهينهايي رو كه بهم مي كنه ندارم... به مهران هم گفتم كه نه ميرم خونه مامان خودم نه ميام خونه شما ... تا وقتي كه ياد نگيرن به من همون قدر كه بهشون احترام ميذارم احترام بزارن ديگه هيچ جا نمي رم... مهران ناراحت شده مي گه خواهر هاي من به تو احترام نميذارن مامان و بابام چه گناهي كردن... داشتم از حرص مي تركيدم ... يعني به نظر شما اصلا مهم نيست كه خواهرهاي آقا كه خودشون رو عقل كل خونه حساب مي كنن به من بي احترامي كنن و مادر پدرشون هم هيچ چي بهشون نگن و من هم باز برم اونجا؟

خلاصه اوضاع اعصابم خيلي قاراشميشه....والا من هر وقت مي بينم شما ها همچين مي گين رفتيم خونه مامانمون انگار به امن ترين جاي ممكن رفتين ها اينقدر غبطه مي خورم... من كه هيچ وقت اينجوري نبودم... اشتباه نكين ها هم من مامانم و خيلي دوست دارم هم اون منو خيلي دوست داره ... اما آبمون هيچ جوري با هم تو يه جوب نمي ره ... مامانم هيچوقت وقتهايي كه من زمين خوردم نرم ترين جا براي افتادن نبوده هميشه جا خالي داده و روشو اونور كرده تا من خودم پاشم... اما من هنوز هم مث يه بچه كوچولو دلم مامان مي خواد... دلم كسي رو مي خواد كه باري از دوشم برداره نه كسي كه خودش بار يه عالمه طعنه و كنايه نيش زبون رو روي كولم بزاره.... نمي دونم الان اينقدر بغض كردم كه ممكنه گريه ام بگيره و اينجا زشته حالا بايد به صد نفر جواب بدم فعلا باي

 

 اوضاع خیلی خیطه ... ضشدیدا به یه دوست صمیمی احتیاج دارم

نوشته شده توسط پشمالو در ساعت 3:54 PM | لینک 

زندگي اين روزها حس غريبي داره... همش خسته ام...

 مادرم به خاطر كمردرد شديدي كه داره تو خونه بستريه و اصلا نبايد از جاش بلند شه...

 امير حسين هم كه از  بينمون رفته...

خلاصه كار من شيش برابر شده از يه طرف ميام سر كار و بعد خونه مامان اينا غذا درست كردن و مراقبت از مامان و پذيرايي از بابا و مهران از يه طرف هم خونه خاله و حس خستگي شديد روحي...

 نمي دونم چرا نمي تونم باور كنم كه امير مرده... همش انگار رفته بيرون و الان مياد... تازه من از وقتي كه عروسي كرده بود ارتباطم باهاش كم شده بود و بعد از طلاقش هم هرچي سعي كرديم كه با هم رابطه داشته باشيم نشد... چون اون منو طوري مي خواست كه من نمي خواستم.... يعني ديگه نمي خواستم...  من چشمم به مهران بود و اون چشمش به من و من براي اينكه بيشتر اذيت نشه خودم رو كنار مي كشيدم.... حالا فكر كنين برادر و خواهرش يا طفلك خاله ام چه طوري مي خوان روزها رو به شب برسونن... شوهر خاله ام طفلك انگار 100 سال پير شده....

ديشب ديگه از همه چي فرار كردم و با مهران رفتيم بيرون دور بزنيم.... موقع برگشتن يهو يه حس گرمي بهم دست داد....  يهو يادم افتاد  كه مهران كنارمه.... و آرامش تمام وجودم و پر كرد.... ديگه به حضورش كنارم عادت كردم... گاهي اوقات كه يهو يادم مياد كه ديگه ما الان زن و شوهريم و يا اينكه مهران مال منه و من يه حق هايي نسبت بهش دارم خيلي برام عجيب و شيرينه.... شايد بگين صبح به خير تازه فهميدي؟ ... امام من چونهيچ وقت از ازدواج خوشم نمي اومد هنوز هم بهش عادت نكردم.... هنوز هيچ حس مالكيتي روي مهران ندارم دلم هم نمي خواد داشته باشم .... چون اونوقت ديگه فتحه همه چي خوندست و آدم اطمينان داره كه هر كاري مي تونه بكنه و اين خوب نيست....خلاصه ديشب باز هم صداي قلبم درومد... بهش نگفتم چون نمي خواستم با حرف زدن آرامشم رو از دست بدم ... از طرفي يه وقتايي اصلا فاز نمي ده كه حستو بگي اونوقت اون آدم روبرو هم ابراز احساسات مي كنه اونوقت ديگه حس تو اون تازگيشو از دست مي ده....

بگذريم.....

خصوصي

عزيزترين مرد روي زمين به اندازه همه هستي ام شكر گزارم كه كنارم هستي ... بي تو من تا ابد سرگردان ترين روح زمين ميماندم....ممنونم كه هستي .... 

نوشته شده توسط پشمالو در ساعت 1:10 PM | لینک  | 

دردهایت تمام شد بالاخره... بالاخره آرام شدی ... بی آنکه فکر کنی که چه تنها می شویم وقتی که نیستی ... وقتی که ان لبخند زیبا جایش خالی میماند در هر منظره... امیر جان تولدت در آن دنیا مبارک... روزی حتما می آیم تا آن را با هم جشن بگیریم... اما الان از من خاکی و جامانده و اسیر درد به تو ی آرامو بی درد و آزاد سلام... پسر خاله بزرگه !

                              تو و دوستی خدا را

                              گر ازین کویر وحشت

                             بسلامتی گذشتی

                             به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را!

 

نوشته شده توسط پشمالو در ساعت 9:6 AM | لینک  | 

سلام بد جوری سرما خوردم طوری که داره جونم در می ره... دیروز نیومدم سر کار امروز هم احتمالا زود میرم فقط این متن پایی رو میزارم اگه مردم دعام کنین...

اين توصيه ها را يک مشاور روانشناس برايم گفته است؛ آنقدر جالب بودند که بد نديدم به شما هم منتقلشان کنم.

وقتي مردي شما را بخواهد، هيچ چيز نمي تواند جلوي او را بگيرد.

اگر شما را نخواهد، هيچ چيز نمي تواند نگهش دارد.

دست از بهانه گيري براي يک مرد و رفتار او برداريد.

هيچوقت خودتان را براي رابطه اي که ارزشش را ندارد تغيير ندهيد.

رفتار آرامتر هميشه بهتر است.

قبل از اينکه بفهميد واقعاً چه چيز خوشحالتان مي کند، با کسي ارتباط برقرار نکنيد.

اگر رابطه تان به اين خاطر که مردتان آنطور که لياقتش را داريد، با شما رفتار نمي کند، به اتمام رسيد، هيچوقت سعي نکنيد که با هم دو دوست معمولي باشيد.

يک دوست با دوست خود بدرفتاري نمي کند.

پاگير نشويد. اگر فکر مي کنيد که شما را در حالت تعليق نگه داشته است، مطمئن باشيد که حتماً اينکار را کرده است.

هيچوقت به خاطر اينکه فکر مي کنيد گذر زمان ممکن است اوضاع را بهتر کند، در يک رابطه نمانيد. ممکن است يکسال بعد به خاطر اينکار از خودتان عصباني شويد، چون اوضاع هيچ تغييري نکرده است.

تنها کسي که در رابطه مي توانيد کنترلش کنيد، خودتان هستيد.

از مرداني که پيش از ازدواج تقاضاي رابطه جنسي ميکنند دوري گزينيد.

براي رفتاري که با شما دارد، حد و مرز بگذاريد.

اگر چيزي ناراحتتان مي کند، حتماً با او درميان بگذاريد.

هيچوقت اجازه ندهيد، طرفتان همه چيزتان را بداند. ممکن است بعدها بر ضد شما از آن استفاده کند.

شما نمي توانيد رفتار هيچ مردي را تغيير دهيد. تغيير از درون ناشي مي شود.

هيچوقت نگذاريد احساس کند او از شما مهمتر است...حتي اگر تحصيلات يا شغل بهتري نسبت به شما داشته باشد. او را به يک بت تبديل نکنيد.

او يک مرد است، نه چيزي بيشتر، و نه کمتر.

اجازه ندهيد مردي هويت و وجود شما را توصيف کند.

هيچوقت مرد کس ديگري را هم قرض نگيريد.

اگر به کس ديگري خيانت کرد، مطمئن باشيد که به شما هم خيانت خواهد کرد.

مردها طوري با شما رفتار مي کنند که خودتان اجازه مي دهيد رفتار کنند.

همه مردها بد نيستند.

نبايد فقط شما هميشه انعطاف از خودتان نشان دهيد...هر مصالحه اي دو جانبه است.

بين از دست رفتن يک رابطه و شروع يک رابطه جديد، به زماني براي ترميم و التيام نياز داريد....قبل از شروع کردن يک رابطه تازه، مسائل قبليتان را بايد به کل فراموش کنيد.
هيچوقت نبايد دنبال کسي باشيد که مکمل شما باشد. يک رابطه از دو فرد کامل تشکيل مي شود. دنبال کسي باشيد که مشابهتان باشد نه مکملتان.

شروع رابطه و قرار ملاقات با اشخاص مختلف جهت يافتن بهترين فرد خوب است. نيازي نيست که با هر کس که دوست مي شويد همان فرد موردنظر شما براي ازدواج باشد.

کاري کنيد که بعضي وقت ها دلش برايتان تنگ شود. وقتي مردي هميشه بداند که کجا هستيد و هميشه در دسترسش باشيد، کم کم ناديده تان مي گيرد.

هيچوقت به مردي که همه آن چيزهايي که از رابطه مي خواهيد را به شما نمي دهد، به طور کامل متعهد نشويد.

اين مطالب را براي بقيه خانم ها هم مطرح کنيد.

بااينکار لبخند به لبان بعضي ها مي آوريد، بعضي ها را درمورد انتخابشان به فکر مي اندازيد و خيلي هاي ديگر را هم آماده مي کنيد.

مي گويند يک دقيقه طول مي کشد که يک فرد خاص را پيدا کنيد، يک ساعت طول مي کشد که او را تحسين کنيد، يک روز تا دوستش بداريد و يک عمر تا فراموشش کنيد.

نوشته شده توسط پشمالو در ساعت 12:5 PM | لینک  | 

خوب سلام امیدوارم که همگی خوب باشین ...
اول از همه اینکه خوشحالم که رزی برگشته و دوباره می نویسه ... شاکیم از ینکه چرا نمی ذاره براش کامنت بزاریم و ناراحت تر ازینکه روزهای سختی رو می گذرونه...

امااز خودمون بگم واستون... من و  اقامون اینا هر روز بیشتر عاشق هم می شیم... ناراحتی های خونوادگی ای که تازگیها سردمون کرده بود کم کم کمرنگ شده و ما داریم گرم می شیم...

رفتیم دوتا رو فرشی از بازار سرپوشیده خریدیم ... من تا حالا بازار نرفته بودم خیلی حال داد... مخصوصا بازار نوشت افزار... آخه من مریض لوازم تحریرم.... همه با تعجب منو نگاه می کردن عین این بودکه یه سنجاب و بندازن تو یه انبار گردو....
داشتم از ذوق می ترکیدم... همش بوی کاغذ می اومد و دفتر و اینا....

 آقامون اینا دیروز متولد شده بود و اینا... مامان اینای من اومدن خونمون مهمونی.... تو این یک سال این دفعه دومی بود که مامان بابام اومدن خونه ما.... خیلی خوش گذشت....

 هنوز پیش مشاور نرفتم... خوب آخه آقامونت اینا هنوز سر کار نرفته و هنوز روزا رو ماشین کار می کنه و تازه کلاس زبان هم باید بره.... احتمالا می افته واسه یکی دو ماه دیگه... وضعیت مالیمون خیلی بهتر شده حالا که من هم حقوقم رو می برم خونه....


فکر کنم تا چند ماه دیگه می تونیم همشو پس انداز کنیم....
مهران که همین الانش هم اصرار می کنه من هی برم واسه خودم چیز میز بخرم... اگه بتونم کم کم پول جمع کنم می خوام مبلهامو عوض کنم....


خصوصی


گلم!شبها که می خوابیم  ونصف شب منو بغل می کنی و تو خواب سرتو میزاری رو پشتم دقیقا احساس اون عروسک خرسیهایی رو دارم که بچه ها بغل می کنن و می خوابن و حتی تو خواب هم لبریز می شم از خوشبختی....


وقتایی که نگاهت می کنم و تو  خودتو می زنی به اون راه که یعنی نمی فهمی و میزاری یه دل سیر نگات کنم چشمم پر می شه از تو دلم پر می شه از عشق و مغزم پر از خوشبختی... خیلی می خوامت رفیق

نوشته شده توسط پشمالو در ساعت 4:15 PM | لینک  |