-حالا که بیداری پاشو منو برسون دیرم شده!(با لحن التماسی بخوانید نه آمرانه)
- من می خوام ده دقیقه دیگه بخوابم بعدشم پاشم صبحانه بخورم برم سر کار...
اصلا حوصله ام سر رفته بود گفتم
-خوب پس پاشو با هم صبحانه بخوریم چایی بریزم...
پشتش رو به من کرد خوابید... من هم اومدم سر کار ... حالا زنگ زده قربون صدقه ام می ره ... نمی دونم چرا دیگه قربون صدقه هاش برام اون لذت قبلنا رو نداره...
دلم می خواد واسه یک دفعه هم که شده یک کاری رو خارج از برنامه خودش واسه دل من بکنه... همش ازینکه احساس می کنم مواظبه من ناراحت نشم حرصم می گیره... یعنی احساس می کنم یک کاری رو به خاطر عشقش به من نمی کنه به خاطر این می کنه که من ناراحت نشم...
نمی دونم چرا تازگیها زودی دلم خالی می شه و اصلا هیچی بهم مزه نمی ده... همه چی یکنواخت و تکراری و لوس شده... من کلا آدم تنوع طلبیم نمی دونم یعنی حوصله ام سر رفته ازین مدل زندگی؟؟؟!!
راستی آقامون اینا این هفته گلکاری کرده دهن ما رو....![]()
پس پریشب بهش می گم من خسته ام خونه مامان اینا بمونیم اصرار که نه بریم... بهش می گم من خسته ام و تنم درد می کنه خونه هم که آب نیست کجا بریم مامان غذا درست کرده .! خلاصه قهر کرد
رفت خونه و من موندم خونه مامانم اینا ...
پریروز اومد سر کارم و دیدم به به آقا مریض شده نگو شب لخت زیر باد کولر خوابیده قلنج شکم کرده....
حالت تهوع و دل درد و اینا...رفتیم خونه واسش غذا درست کردم و شکمش رو بستم و هی بهش رسیدم تا خوب شده اومدم تو سالن خونه می بینم وسط فرش یه تیکه سفید می زنه دقیق شدم می بینم فرش رو سوزونده.... می گم اینجا چی شده؟ (خودمو اینقدر کنترل کردم داد نزنم... آخه اگه شما بدونین من چه بدبختی ای می کشم این فرشهای کرم تمیز بمونه)می گه کجا؟ کو؟ چه می دونم... می گم یعنی چی من یه شب نبودم آخه... می گه اها شایدبا مهرداد(داداش کوچیکه) که قلیون میکشیدیم زغال افتاده باشه... منو می گی داشتم از خونسردیش می ترکیدم... حالا میگه فدای سرت مچرخونیم فرش رو بره زیر مبل... می گم اخه وسط فرشه ... میگه خوب شده دیگه چیکار کنیم؟
حالا امروز هم فهمیدم که همون شب آقا رفته خونه اشون با خواهرش حرف زده که شما ها چرا به مریم اینجوری می گین اونجوری می گین؟ اونها هم گویا چیز هایی گفتن پشت سر بنده.... حالا برم فردا شب ببینم اونجا چه دسته گلی آب داده...
ای خدای من هیچ کس اینجا آدرس یه مشاور خوب چه شخصی چه ازدواج نداره؟
یه سوال دیگه تا حالا دیدین اولین سالگرد یه زوجی باشه و اونو تنها نگذرونده باشن؟ خواهر شوهر های من گیر دادن که ما می خواستیم شما رو سورپرایز کنیم شما چرا خودتون برنامه داشتین نگفتین ما بیایم خونتون؟
خلاصه گفتم آخه من چه می دونستم ... حالا آخه
گفتم باشه اما اول بزار رسیدیم خونه ببینیم آب داریم بعد بگو بیان...( آخه ما هر شب تقریبا آبمون قطع می شه....)
زد و بعد از ظهرش من دیدم هی سر معده ام می سوزه و حالت تهوع شدیدی دارم
... هیچی خلاصه رسیدم خونه یه لگن برداشتم رفتم تو رختخواب به مهران هم گفتم تو خواستی برو خونه مامانت اینا
... من می خوابم... چشمتون روز بد نبینه روز جمعه هم حالم همینطور خراب بود... ![]()
![]()
پنج شنبه آقامون اینا جر کرد که من مامانم اینا رو دو هفته است ندیدم و بریم اونجا ... گفتم خوب بزار آب بیاد بگو اونا بیان... آقا تا ساعت نه آب نه شب آب نیومد و خلاصه ما رفتیم اونجا.... حالا من رنگم پریده ومدام حالت تهوع دارم ... خواهر مهران اومده می گه "آینم از شانس ماست که هر وقت می خوایم بیایم خونه اتون تو مریض می شی یا میاین خونه ما"منو میگی کارد می زدن خونم در نمی اومد و خلاصه تا آخر شب انواع و اقسام متلک ها و اینا...
حالا مشکل من اینه که اصلا نمی تونم این حرفها رو از ذهنم بیرون کنم و تازه هی هم بهش اضافه می شه.... اینقدر که اصلا حتی حوصله نوشتنش رو هم ندارم بسکه عصبانی تر می شم یادم که میافتته.... ...
حالا شما ها بگین من چیکار کنم که این حرفها که کم هم نیستن روانم رو پریش نکنه؟؟؟؟
همانطور که مستحضرید دیروز سالگرد ازدواج بنده پشمالو با اقا مون اینا بود ... ما هم درین بی پولی و اینیا و اینا گفتیم چیکار کنیم که بهمون خشک بگذره و ما که داریم از اینهمه ذوق می ترکیم هم نترکیم و اینا و این
در یکی از رستورانها نشستیم و آقا مگسها بر سر و صورت ما پای کوبی ها کردند
اما ما نقشه های پلیدانه ای در سر می پروراندیم ... دیروز ظهر مرخصی را گرفتیم و خودمان را به خانه رساندیم با چه سختی ای و هزاران دروغ در جهت مصلحت نظام سورپرایزی خودمان گفتیم و...
کل خانه را تمییز کرده و تمام خانه را شمع گذاشتیم و خودمان را آرایشاندیم و لباس پوشانیدیم و منتظر ماندیم تا آقامون اینا بیان... وقتی که اومد ما تمام شمعهارا با سرعت روشن کردیم و چراغها را خاموش کردیم ... غافل ازینکه آقامون اینا خودشون ته سورپرایزن و اینا... در رو که واکردم دیدم با یه دسته گل و کادو وایساده پشت در
...
هر دو سورپرایز گشته ![]()
و مبهوت به خنده افتادیم و اینا و خلاصه خیلی خوش گذشت و اینا... شب هم نشستیم با هم اون تیکه هایی از فیلم عروسیمون رو که خودمون دو تا بودیم نگا کردیم و اینا و اینا ... بقیه اش هم به خودمون مربوطه و اینا.
...
پ.ن. اون آقای پست قبل پسر خاله نازنینمه که داره جلوی چشمهامون پر پر می شه ....
