تبليغاتX
زندگی و من و تو
دفتر خاطرات پشمالو بانو

تازگیها نمی دونم چرا همه چی تو دلم می مونه... امروز صبح خونه مامانم اینا بودیم رفتم لباس بپوشم آقامون اینا بیدار شد بهش می گم

-حالا که بیداری پاشو منو برسون دیرم شده!(با لحن التماسی بخوانید نه آمرانه) 

- من می خوام ده دقیقه دیگه بخوابم بعدشم پاشم صبحانه بخورم برم سر کار...

اصلا حوصله ام سر رفته بود گفتم

-خوب پس پاشو با هم صبحانه بخوریم چایی بریزم...

 پشتش رو به من کرد خوابید... من هم اومدم سر کار ... حالا زنگ زده قربون صدقه ام می ره ... نمی دونم چرا دیگه قربون صدقه هاش برام اون لذت قبلنا رو نداره...

 دلم می خواد واسه یک دفعه هم که شده یک کاری رو خارج از برنامه خودش واسه دل من بکنه... همش ازینکه احساس می کنم مواظبه من ناراحت نشم حرصم می گیره... یعنی احساس می کنم یک کاری رو به خاطر عشقش به من نمی کنه به خاطر این می کنه که من ناراحت نشم...

نمی دونم چرا تازگیها زودی دلم خالی می شه و اصلا هیچی بهم مزه نمی ده... همه چی یکنواخت و تکراری و لوس شده... من کلا آدم تنوع طلبیم نمی دونم یعنی حوصله ام سر رفته ازین مدل زندگی؟؟؟!!

راستی آقامون اینا این هفته گلکاری کرده دهن ما رو....

پس پریشب بهش می گم من خسته ام خونه مامان اینا بمونیم اصرار که نه بریم... بهش می گم من خسته ام و تنم درد می کنه خونه هم که آب نیست کجا بریم مامان غذا درست کرده .! خلاصه قهر کرد رفت خونه و من موندم خونه مامانم اینا ...

پریروز اومد سر کارم و دیدم به به آقا مریض شده نگو شب لخت زیر باد کولر خوابیده قلنج شکم کرده....

حالت تهوع و دل درد و اینا...رفتیم خونه واسش غذا درست کردم و شکمش رو بستم و هی بهش رسیدم تا خوب شده اومدم تو سالن خونه می بینم وسط فرش یه تیکه سفید می زنه دقیق شدم می بینم فرش رو سوزونده.... می گم اینجا چی شده؟ (خودمو اینقدر کنترل کردم داد نزنم... آخه اگه شما بدونین من چه بدبختی ای می کشم این فرشهای کرم تمیز بمونه)می گه کجا؟ کو؟ چه می دونم...  می گم یعنی چی من یه شب نبودم آخه... می گه اها شایدبا مهرداد(داداش کوچیکه) که قلیون میکشیدیم زغال افتاده باشه... منو می گی داشتم از خونسردیش می ترکیدم... حالا میگه فدای سرت مچرخونیم فرش رو بره زیر مبل... می گم اخه وسط فرشه ... میگه خوب شده دیگه چیکار کنیم؟

حالا امروز هم فهمیدم که همون شب آقا رفته خونه اشون با خواهرش حرف زده که شما ها چرا به مریم اینجوری می گین اونجوری می گین؟ اونها هم گویا چیز هایی گفتن پشت سر بنده.... حالا برم فردا شب ببینم اونجا چه دسته گلی آب داده...

ای خدای من هیچ کس اینجا آدرس یه مشاور خوب چه شخصی چه ازدواج نداره؟

 

نوشته شده توسط پشمالو در ساعت 2:22 PM | لینک  | 

امروز در حال عصبم شدید.... آقا جان !شماهایی که ازدواج کردین مساله خواهر شوهر را چگونه حل می کنین آیا؟ ما خواستیم عضو این وبلاگ عروس بشیم که آدم حسابمون نکردن....صد جا کامنت و ای میل دادیم هیچ کس جواب نداد...
یه سوال دیگه تا حالا دیدین اولین سالگرد یه زوجی باشه و اونو تنها نگذرونده باشن؟ خواهر شوهر های من گیر دادن که ما می خواستیم شما رو سورپرایز کنیم شما چرا خودتون برنامه داشتین نگفتین ما بیایم خونتون؟.... قضیه ازین قراره که اون شب سالگرد ساعت نه ده زنگ زدن تبریک بگن .. من هم فکر کردم خوب اینا هم مث مامان اینای من و همه کسایی که امروز زنگ زدن .... کلی با خوشحالی گفتم که آره ما برنامه چیدیم و اینا  به من می گه آخه ما می خواستیم بیایم خونتون ... اونم در حالیکه کل خونه ترکیده و همه جا پر شمعه و غذای دونفر ما تو مایکرو ویو بنده با لباس خواب و از آرایش ترکیده....
خلاصه گفتم آخه من چه می دونستم ... حالا آخه ! برنامه داریم و دستتون درد نکنه و اینا.... چهارشنبه مهران گفت بزار بگم امشب مامانم اینا بیان اینجا بزنن برقصن و چه می دونم آرزو دارن

 گفتم باشه اما اول بزار رسیدیم خونه ببینیم آب داریم بعد بگو بیان...( آخه ما هر شب تقریبا آبمون قطع می شه....)

 زد و بعد از ظهرش من دیدم هی سر معده ام می سوزه و حالت تهوع شدیدی دارم... هیچی خلاصه رسیدم خونه یه لگن برداشتم رفتم تو رختخواب به مهران هم گفتم تو خواستی برو خونه مامانت  اینا ... من می خوابم... چشمتون روز بد نبینه روز جمعه هم حالم همینطور خراب بود...
پنج شنبه آقامون اینا جر کرد که من مامانم اینا رو دو هفته است ندیدم و بریم اونجا  ... گفتم خوب بزار آب بیاد بگو  اونا بیان... آقا تا ساعت نه آب نه شب آب نیومد و خلاصه ما رفتیم اونجا.... حالا من رنگم پریده ومدام حالت تهوع دارم ... خواهر مهران اومده می گه "آینم از شانس ماست که هر وقت می خوایم بیایم خونه اتون تو مریض می شی یا میاین خونه ما"منو میگی کارد می زدن خونم در نمی اومد و خلاصه تا آخر شب انواع و اقسام متلک ها و اینا...

  حالا مشکل من اینه که اصلا نمی تونم این حرفها رو از ذهنم بیرون کنم و تازه هی هم بهش اضافه می شه.... اینقدر که اصلا حتی حوصله نوشتنش رو هم ندارم بسکه عصبانی تر می شم یادم که میافتته.... ...
حالا شما ها بگین من چیکار کنم که این حرفها که کم هم نیستن روانم رو پریش نکنه؟؟؟؟

نوشته شده توسط پشمالو در ساعت 3:42 PM | لینک  | 

یک ساله می شویم...
همانطور که مستحضرید دیروز سالگرد ازدواج بنده پشمالو با اقا مون اینا بود ... ما هم درین بی پولی و اینیا و اینا  گفتیم چیکار کنیم که بهمون خشک بگذره و ما که داریم از اینهمه ذوق می ترکیم هم نترکیم و اینا و اینا... پریشب آقامون اینا اومدن دنبالمون و رفتیم جای همتون سبز و اینا جاده سلوقون؟!
در یکی از رستورانها نشستیم و آقا مگسها بر سر و صورت ما پای کوبی ها کردند و اینا... ما ولی پر روتر از آنها... نشستیم و زندگی یک ساله خودمان را بررسی کردیم و در مورد مسایلمان کلی حرف زدیم و یک صورت جلسه هم تهیه کردیم که چیکار کنیم که این اتفاقها نیافته... حیف که وقت نیست وگرنه واستون  می نوشتم که چه حرفهایی زدیم.... خلاصه شب هم رفتیم خونه و یک عدد املت مبسوط زدیم...

اما ما نقشه های پلیدانه ای در سر می پروراندیم ... دیروز ظهر مرخصی را گرفتیم و خودمان را به خانه رساندیم با چه سختی ای و هزاران دروغ در جهت مصلحت نظام سورپرایزی خودمان گفتیم و...
کل خانه را تمییز کرده و تمام خانه را شمع گذاشتیم و خودمان را آرایشاندیم و لباس پوشانیدیم و منتظر ماندیم تا آقامون اینا بیان... وقتی که اومد ما تمام شمعهارا با سرعت روشن کردیم و چراغها را خاموش کردیم ... غافل ازینکه آقامون اینا خودشون ته سورپرایزن و اینا... در رو که واکردم دیدم با یه دسته گل و کادو وایساده پشت در...
هر دو سورپرایز گشته و مبهوت به خنده افتادیم و اینا و خلاصه خیلی خوش گذشت و اینا... شب هم نشستیم با هم اون تیکه هایی از فیلم عروسیمون رو که خودمون دو تا بودیم نگا کردیم و اینا و اینا ... بقیه اش هم به  خودمون مربوطه و اینا....

نوشته شده توسط پشمالو در ساعت 4:16 PM | لینک  | 

خسته از همه مشکلات سه شنبه بالاخره بعد از کلی تلاش تصمیم گرفتیم بریم شمال... جای همتون خالی روز چهارشنبه راه افتادیم... رفتیم انزلی که الحق خیلی بهمون خوش گذشت ... اونجا میثم و باران رو هم دیدیم ... کلی گشتیم و کلیی خوردیم و خلاصه پدرب رژیم رو در آوردیم... حالا امروز که اومدم همش دلم چیزای خوشمزه می خواد اما هی به خودم تشر می زنم... هی زور می زنم... الان دارم از خواب میمیرم... کل امروز رو در خواب و بیداری بسر بردم خدا بداد UseCaseهایی برسه که انجام دادم... دیروز تو راه برگشت با مهرانم دعوام شد... نمی دونم کارمون به جایی رسیده که نمی دونم من خیلی لوسم یا اون سرد شده... تمام این دو روز رو اون مشغول کار خهودشس بود من مشغول کار خودم ... یعنی اصلا نازم رو نکشید... اصلا لوسم نکرد... می گه جلوی مردم آدم باید جدی باشه... نمی دونم وقتی به خودمون زماتن دوستیمون نگاه می کنم حق رو به اون می دم... اما آخه تو خونه اینقدر مدام نوازشم می کنه که وقتی یه بار نمیاد طرفم شاکی می شم... اینقدر دوستش دارم که نمی تونم تحمل کنم نگاهم نکنه.... مث یه آدم تشنه تمام روز رو منتظر بودم تا نگاهم کنه ،بغلم کنه .... شب وقتی صورتم رو گذاشته بودم رو سینه لختش و دستش دورم بود از هیجان خوابم نمی برد... اما اون اینقدر خسته بود که بیهوش شد...  امیدوارم که من زیادی لوس باشم و اون همونطور که می گه هر روز بیشتر دوستم داشته باشه.... تصمیم گرفتم دیگه بهش غر نزنم و زود از کوره در نرم...

پ.ن. اون آقای پست قبل پسر خاله نازنینمه که داره جلوی چشمهامون پر پر می شه ....

نوشته شده توسط پشمالو در ساعت 4:31 PM | لینک  | 

وارد ساختمان بیمارستان می شوم ... دلشوره ای هجوم می آورد و نفسم را می برد... آسانسور خراب است تا طبقه چهارم را بالا می آیم ... نفسم دیگر در نمی آید اما برای دیدنت پر می کشم... وارد اتاقت که می شوم انگار کسی با پتک می کوبد به سرم... بدن نحیفت با تخت یکی شده ... به سختی می توان حرکت سینه ات را دید... پوست صورتت که از تب درونت تاول زده چشمهایم را می سوزاند ... از آن پسر سر حال خوش تیپ هیچ باقی نمانده... انگار از همین الان رفته ای... اما نالهای که از ته دلت می کشی نشانم می دهد که هستی هنوز... می گویند آنقدر درد داری که مدام مورفین می زنند... دکتر می گوید یک ماه... اما می دانم که شمارش معکوست را شروع کرده ای ... انقدر احساس عجز و نا توانی و بد بختی می کنم که حتی در ماشین هم نمی توانم وانمود کنم که خوبم... حاضرم جای تو بمیرم اما تو سالم بمانی... تویی که اولین دوست دوران کودکیم هستی... احساس گناه می کنم مدام با خودم می گویم اگر آن موقع که خواستگاری کردی زنت شده بودم شاید الان سالم بودی ... در بیمارستان همان شب زیر سرم  در آن درد وحشتناک سرم مدام خنده نازت با ان دهن گشاد  جلوی چشمم بود امیر جان کاش آن دنیایت مثل این دنیا نباشد... ببخش که زنت نشدم... ببخش اگر دلت سوخت وقتی که ازدواج کردم...ببخش که مثل یک خواهر دوستت داشتم نه مثل یک مرد...

نوشته شده توسط پشمالو در ساعت 2:57 PM | لینک  |