بماند... عرضم به حضور همتون که متاسفانه الان چند روزیه که حال و اوضاع من بهم ریخته... آقاجونم فوت کردن... من نبودم رفته بودم مشهد ... یک هفته اونجا بودم... و حالا که برگشتم اونقدر از نظر روحی خسته و افسرده ام که حوصله هیچ چی رو ندارم....از طرفی پسر خاله ام هم حالش خیلی بده ... نمی دونم گفتم اینجا یا نه .... پسر خاله من سی سالشه طفلک و متاسفانه وضعیتش طوریه که دکتر ها جوابش کردن... تقریبا همه فامیل به خاطرش ناراحتن ... شما هم تو رو خدا براش دعا کنین...
اما در مورد وضعیت زندگیمون.... مهران زنگ زد شرکت که بره تصویه حساب آخرش رو بکنه... که پسر داییش گفت بیا اینجا کارت دارم و اینا... بعد هم از مهران معذرت خواهی کرده بود و گفته که "حالا من عصبانی می شم یه چیزی می گم تو باید حق شاگرد و استادی رو نگه می داشتی" که مهران هم شرمنده شده بود... به هر حال از مهران خواسته که برگرده سر کارش و ما هنوز تو شش و بش این موضوع هستیم...
خیلی خیلی خسته و داغونم...
تو این چند روز اینقدر اتفاقهای عجیب غریب افتاده و من و مهران اینقدر حرص خوردیم که باورتون نمی شه ... بذارین اینجوری بگم واستون....
مهرانی از سال ۸۳ پیش پسر داییش در یک شرکت حمل و نقل بین المملی
کار می کرد ... نه فکر کنین چون کار بلد نبود و خودش نمی تونست کار پیدا کنه ها نه با کلی خواهش تمنا مهران رو برده بود پیش خودش... این آقای ما هم (الهی پرپرش شم
) اینقدر پشت کار داره و اینقدر خوب دنبال هر کاری میره که خدا می دونه ... چها ساله اندازه ۱۰ سال پیشرفت کرد... البته تنها لطفی که پسر داییش کرد این بود که اسم مهران رو برای دوره های اتاق بازرگانی رد کرد که بابت اون هم مهران چهار سال مثل برده با کمترین حقوق واسش کار کرد بی شیله پیله...
اما بگم از اخلاق این فامیل گوگولیمون... در طول این چهارسال پدر همه رو در آورد... چهار سال کار کرده یعنی مستقل شده شرکت زده چهار ساله با سه تا شریک شراکتش رو به هم زده رفته یه جای دیگه
... توی شرکت قبلیه که به مهران می گفت کار نکن بذار حالشون گرفته شه... خلاصه کار آقای ما هم یه جوریه که هی باید کار کنه تا حقوقش یه چیزی بشه وگرنه حقوق ثابتش به هیچ جا نمی رسه تو این شرایط هر چی این آقا گفت مهران کرد در حالیکه ما می خواستیم عروسی کنیم و پول کار مهران رو خیلی لازم داشتیم... خلاصه این آقا روزی یه بار به تیپ این و اون نزنه روزش شب نمی شه... آقای ما هم خیلی سرسخت و لجوجه اما من خیلی وقتا از بس که جلوی این آقا کوتاه می اومد اینجوری بودم![]()
... خلاصه درد سرتون ندم مهرانم روز شنبه رفت از کارش استعفا داد و اومد بیرون... بماند که این آقا چقدر بد و زننده رفتار کرده بود .... اتفاقا روز یکشنبه یکنفر زنگ می زنه شرکت و می فهمه که مهران از اونجا اومده بیرون و زنگ می زنه به مهران پیشنهاد کار میده... این آقای (...) هم زنگ می زنه به اون یارو و یک عالمه پشت سر مهران صفحه می ذاره تا جایی که حتی می گه آره ما فامیل بودیم و من ال کردم و بل کردم براش و ازین حرفها که یعنی مهرا خیلی بی چشم و روه و اینا... حالا دیروز مهران
بنده خدا از همه جا بی خبر میره مصاحبه ... هی یارو می خواد یک کلمه حرف ناجور در مورد پسر داییش ازین بکشه مهران هی می گه نه آقای فلانی آدم خوبیه و من حقوقم کم بوده اومدم بیرون تا جایی که یارو می گه من از خودش شنیدم که اینجوری گفته حالا شما اینقدر تعریف می کنی... مهران
بیچاره وقتی اومده بود دنبالم از بس حرص خورده بود سیاه شده بود![]()
...
آخه می دونین تو شرکت اینا فقط دو نفر بودن یکی مهران و یکی پسر داییش و مهران خیلی وقتها که م یرفت سر کار اون آقای مدیر عامل نمی اومد ومهران همه کارهای اونو انجام می داد.... سر هر چی که می خواستن بخرن مهران از دوستاش نصف قیمت می خرید در حالیکه کلی می تونست این وسط پول به جیب بزنه... تمام خرده فرمایشهای آقا رو چه بهش مربوط بود چه نبود انجام می داد... می گفت فامیلیم... حالا این هم دست مزد چهارسال وفاداری ... هر جا این آقا در اومد از شرکتی اونها کلی تلاش کردن مهران رو نگه دارند بسکه خوب کار می کنه اما مهران گفت من کارمند آقای فلانی ام و هر جا اون بره من هم می رم...
خلاصه این چند روز اینقدر حرص خوردیم که خدا می دونه
... خدایی من تا به حال همچین مرد خاله زنکی در زندگیم ندیده بودم
... به مهران می گم این فکر می کنه با این چندر غاز داره به ما لطف می کنه...
بگذریم... بد نیست گاهی کامنتی چیزی بزارین ها!
دوستون دارم بای
حالا خیلی وقت است که دیگر از کسی نمی ترسد... حالا خیلی وقت است که پیر مرد را ندیده است... حالا خیلی وقت است که برای خودش خانومی شده... حالا خیلی وقت است که آغوش پدرانه و امنی پیدا کرده که اورا از همه بدیهای دنیا پنهان می کند... و حالا پیرمرد مریض است ... حالا ست که از غصه پیر مرد واز خاطره بدن استخوانی خمیده اش زار می زند...حالا پیر مرد آنقدر نحیف است که روی تخت زیر ملافه چیزی از وجودش پیدا نیست... کاش می توانستم خوبیهایش را جبران کنم...
دلم پر می کشد برای دیدنش ... اما چه دیدنی ؟ او مریض و من ایستاده؟
دیشب شنیدم که پدر بزرگم مریض است... سرطان کبد.... آنچنان بلور دلم شکست که خرده هایش روحم را خراشیده است... بر میگردم فردا شاید
پ.ن. اگر کسی می دونه که کجا می شه آهنگ برای وبلاگم آپ کنم لطفا تو پست قبلی بزاره![]()
همکار آقا:اشتباه نکنین زنها نصف میبرند... یعنی اگه یه مرد یک ببره زن نصف می بر ه!
من:!!!!!!!!!!!![]()
پ.ن. راست می گه این بنده خدا می بینین چطوری با کلمات بازیمون می دن یادمون بره که نصفیم؟
پ.ن. امروز يه متني رو در مورد دعاي مادر خوندم گريه ام گرفت... من خيلي وقتها با مامانم خوب نيستم و باهاش عصبانيت ميکنم.... خيلي کارها هست که نمي تونم به خاطرشون ببخشمش .. خداي مهربونم منو به خاطر اين ناشکري ببخش و بيامرز... نعمت وجودش رو از سرم کم نکن ... من بنده توام لاجرم گناهکار تو آفرينندهاي و لاجرم بخشاينده... خدايا کمکم کن ازبند ديروز و فردا رهاشم ... کمکم کن بتونم امروز رو تجربه کنم... خدايا باز هم طنابم را بريدهام مرا از من نجات بده....
بابت یه چیز دیگه هم بیشتر غصه ام شد اونم اینکه دیگه هیچ کدوم از دوستای قدیمی نیستن... رزی که رفت ... ریواس که کامنت دونی اش رو بسته آدو احساس لال بودن بهش دست می ده اونجا... غنچه و قهوه و خلاصه امروز رو لینک هر کی کلیک کردم پوچ از آب در اومد
... جز کورال و ساروی کیجا و چند نفر قلیل دیگه
... حتی دکتر مانللو هم رفته...
آممممما اینها رو می گم مخصوص اون الهام ناشناسه ... دیشب رفتیم خونه مامان مهران ...آها! یادم رفت بگم قبلش رفتیم یه روپوش کارشده خنک ازین خفاشی جدیدها براش خریدیم بعد رفتیم .. اینقد خوشگل بود که خدا می دونه یه دونه قرمزش رو هم داشت که من خیلی خوشم اومد مهران هر چی اصرار کرد بخر گفتم نه بزار لاغر شم بهد می خرم.
..حالا انگار مثلا یه ماهه قراره چقد لاغر شم.. خلاصه مامانش خیلی خوشش اومد... طفلک خیلی زن خوب و مهربونیه... خیلی ساده است...
تا ساعت یک اونجا بودیم وبعدشم اومدیم خونه بیهوش شدیم... من که اونجا چشمام باز نمی شد.
... داشتم میمردم...
الان که خوندم می بینم که نوشته هام به همون دلایل بالا لوس شده و یکنواخت دیگه مجبورم از یک نواختی درش بیارم... حالا یک کاریش می کنم..
پ.ن. خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی
خصوصی
گاهی که کسل می شم فکر می کنم چرا زنده ام ٬چرا تمومم نمی کنه این نویسنده ... چرا چاپم نمی کنه خلاص شم... اونوقت صبح میشه و تو ماشین کنار تو می شینم تو رانندگی می کنی و من می خوابم و تو هر چند دقیقه یک بار سایه بون ماشین رو بر می گردونی طرف آفتاب تا صورت من آفتاب نخوره .... تمام راه رو به رادیو گوش میدی که مبادا آهنگهای متالی که گوش میدی بیدارم کنه ... اونوقت دلم می خواد چند تا سطر رو حذف کنم تا این نویسنده بزرگ هیچوقت کتاب زندگی من و تموم نکنه...
امسال من هم رفتم قاطی مرغا...
... امسال به من هم کادو می دن و اینا![]()
اصلا حالا که اینطور شد روز همتون مبارک![]()
بگذریم حالا شاید دوباره اومدم نوشتم ....
بگذریم... آره الان وقتشه من هم مث این مجریهای ننر ماهواره که زنگ می زنن بهشون فحش می دن بگم... آره خوبه این فحشهای شما نشون میده که ما خیلی کارمون مفیده برای مملکت و شما عناصر رژیم هستید و ازین برنامه ها... اما بنده ازین چیزها ناراحت نمی شم وهر کس مشکل داره بهتره نترسه آدرس وب لاگش رو بزاره تا من هم برم جوابش رو اونجا بدم...![]()
خوب دوستان من خواستم برم تو وبلاگ عروس عضو شم که نشد یعنی جواب ندادن که می تونم یا نه حالا ما همچنان عروس زجر دیده ماندیم...
... می بینین از بس زجر کشیدم این ریختی شدم ها
...
آقا رژیم میگیریم سفت و سخت و اینا... اینجا هیچ کی نیست که بیشتر از ۱۰ کیلو وزن اضافه داشته باشه پایه رژیم ما شه؟
(این یعنی جون مادرتون) انگیزه لازمیم شدید..
امروز قراره بریم پارچه شلواری بگیریم برای آقامون... (راستی آقا اسم پیشنهاد کنین این اسم آقای همسر خیلی برازنده نیست ... نمی دونم من خیلی باهاش حال نمی کنم... اسمی بگین که مناسب خصوصیاتی که از مهران می دونین باشه... )...می خوایم بریم شلبار بخریم واسه آقامون... طفلک یه ساله داره شلوارشو می پوشه ... حتی عید هم لباس نخرید گفت من کت شلوار دامادیم هست تو لباس بخر... الهی بمیرم واسش من ۲۰۰۰۰۰ تومن پول لباس دادم اون یه پیرهن هم نخرید... هر چی التماسش کردم رفته بود رو دنده ی فلورانس نایتینگلی نمی اومد پایین... ![]()
![]()
راستی ما دوغ زیاد می خوریم ٬من هم دیروز رفتم یدونه پارچ سفالی آبی واسه دوغ گرفتم اینقد خوشگله که باورتون نمی شه.... ![]()
خوب دیگه من برم کاری نداشتم فقط اومدم یه حال و احوال کنم برم![]()
![]()
ما به این نتیجه رسیدیم که شما خیلی بد برداشت می کنید ها! کی گفته ما آقای همسرمان را دوست نداریم؟
کی گفته ما از زندگیمان راضی نیستیم ایضا همین شکلک قبلیه...
آقا جان همانطور که شاید بعضی از دوستان مستحضر باشند
انسان موجود پیچیده ای است و فقط رسیدن به عشق و ازدواج همه مشکلاتش را حل نمی کند بلکه ممکن است یک انسانی پیدا بشود که با اینکه خیلی هم همسرش را دوست دارد همچنان احساس کند که خیلی چیز های دیگر احتیاج دارد و زندگیش با کمال خیلی فاصله دارد... البته من قضیه را حمل بر این کردم که دوستان هنوز خودشان در فاز وصال هستند و به نظر آنها و با توجه به جایی که هم اکنون آنها در زندگیشان ایستاده اند وصال درمان همه دردهای بشری است... البته وصال خیلی از درد ها را درمان می کند اما مسایلی هم هستند که در وجود یک انسان جدا از آن جنبه اجتماعیش همیشه فردی باقی می ماند... انسانها فردیتی دارند که می تواند احساسی چون غم و تنهایی وشادی و خاطرات فردی را نگه دارد... و اگر غیر ازین باشد هیچ رابطه ای پایدار نمی ماند چون با وصال دیگر لذت زندگی مشترک از بین می رود.. پس لطفا هر چیزی را بهم وصل نکنید...
دوما آقا جان دوست عزیزی که می گویید زندگی در لحظه و اینها... مگر غم و احساس تنهایی جزیی از زندگی نیست؟ می خواهم ببینم مگر احساس غم خودش تجربه زندگی نیست؟ اگر قرار بود آدمها مدام خوش باشند آنگاه زندگی تک رنگ نمی شد؟ زندگی سیاه نباشد اما آیا می تواند مثلا همیشه سرخ باشد؟
سوما آقا حالا ما یکبار خواستیم خودمان لوس کنیم یک کم حرفهای خودمان رابزنیم چرا ناراحت می شوید شما؟
چهارما هیچی خواستم حالتون بگیرم...
...
پنجما زیاد جدی نگیرید پول قلنبه رسید
... ما هم خوبیم... منو آقا دیروز پریروز خیلی حالهای شرعی و غیر شرعی کردیم با خودمان
... فعلا همین... می خواستم کلی چیز بنویسم اما کامنتها رو خوندم یادم رفت...
خوش باشین...