این جملاتی رو که میبینین اینجا زیر عکسم
گذاشتم همون شروطی بود که باهاش ازدواج کردم داشتم اینجا رو مرتب می کرم این پست زمان جوانی و تجرد وجاهلیت رادیدم خوشم آمد گفتم بزارمش اینجا... آممممممممما ... جونم واستون بگه که هیچی هیچ خبری نیست و ما خوب و خوشیم وهنوز میرژیمیم.... امیدوارم تاثیر داشته باشه حالا...راستش من هیچ وقت هیچ کاری رو تا آخر ادامه نمیدم کلا آدم قدرتی ای هستم یهنی کارهای سریع و با تمام قواضربتی رو کامل انجام میدم اما استقامتم در کمارها افتضاحه... اینه که تازگیها تصمیم گرفتم هر کاری رو یا شروع نکنم یا اگه شروع کردم به هر جون کندنیه تا تهش برم...
الان چند روزیه که اعصابم شدیدا رو ویبره است... خیلی حساس شدم و خسته و کسل شدیدا به یک تفریح احتیاج دارم... از طرفی ته برج و جیب خالی و اینا... راستی می دونین من از وقتی ازدواج کردم تنهای تنها شدم؟ صمیمی ترین دوستم یه ماه قبل از عروسی من رفت شمال زندگی کنه.... اون یکی ۲۰ تیر عروسیشه سرش شلوغه... یکی دیگه هم رفت انگلیس... دیگه دارم از کمبود دوست مونث که بشه یک کم باهاش حرف زد دق میکنم... گاهی اوقات فقط دلم می خواد مسنجر داشتم بایکی حرف می زدم... تنهایی خیلی اذیتم میکنه...
راستی من به این دوستم که گفتم عروسیشه حسودیم میشه نه حسودی راستکی ها می دونین تو هول و ولای وسیله خریدن و لباس دیدن و اینان... پارسال این موقع اینقدر خونواده های ما برامون تشنج درست کرده بودن که من هیچی ازینها نفهمیدم فقط دلم می خواست زودتر تموم شه از دست حرف و حدیث خلاص شم... اینقدر دلم پول قلمبه می خواد با یه عالم خرید و یه عالمه بوی نویی واینا.... اما چه فایده جیبمان جولانگه شپش است و خانه مان هم جای چیز جدید ندارد ...آه!
برای خودم
دلم زیر اینهمه دود و دم و آسفالت و قید وبند های زناشویی له شد... از بس "قربونتون برم "و "خواهش میکنم"و"اختیار دارین "به خیک مردم بستم حرفهای دلم گندید...از بس هر جا چرخیدم کاری برای انجام دادن بود دستهایم ترک برداشت... پشتم خم شد ازینهمه بار حرف و تنهایی
آقا دیروز ما پس از یه شب کامل گریه دیدیم که سرمان دارد می ترکد
... لذا زنگ زدیم به آقای اسلامی و گفتیم ما سرمان منفجر(با فتحه روی م) می شود برویم خانا؟
گفت بفرماین .... خواهش می کنم و ازین صحبتها... ما هم شال و کلا کردیم رفتیم خانه مامان جان که با سر کار مان ۱۰ دقیقه فاصله دارد به خیال اینکه لا لا
و اینا ... اما غافل از اینکه دست سرنوشت در کار دیگری است.
.. خسته و نزار رسیدیم که دیدیم به به !به به!
دختر خاله جان مامان جان از رشت آمده با دخترش به اضافه آبابجی خودمان و آباجی مادرمان(خاله جان) و دختر آباجی مادر مان به اضافه دخترش
... هیچی از ون جایی که ما هنوز هم شدیدا به رژیم وفاداریم و ازین برنامه ها گفتیم ما که نهار خوردیم می رویم تا شما ناهار میل کنید بخوابیم غافل از آنکه دوستان همه یکی یک بلند گوی سبزی فروشی قورت داده اند... خلاصه چها گذشت به ما در آن اتاق قدیمی خودمان بماند![]()
... قبض روحمان را گرفته و روحمان را تحویل دادیم (که به علت نا خالصی پس فرستادند...)... خلاصه با مدد قرص و چای و اینا یکم بهتر شدیم... ولی ماشالا من تا حالا نمی دونستم کسایی که تازه وارد خونواده ما میشن چی می کشن تا دیروز... آقا چرا خونه ما همه با داد حرف می زنن؟ با داد می خندن ؟ نفهمیدیم والا...
خلاصه بدی نبود و خوش گذشت... تا بعد از ظهر که آقا مون اومد و ماهم جلوی دیگران یه ذره قربون صدقه اش رفتیم و اینا
... شب که رسیدیم خونه خودمون تمام خانه را در یک حرکت کاملا ضربتی تمیز نموده چای در فلاسک ریخته میوه راشسته ودر ظرف چینانده و گذاشتیم وسط میز و مثل بچه های خوب مظلومانه مجله موفقیتمان را برداشتیم دراز کشیدیم ومشغول خواندن شدیم
.. هی خواستیم بخوانیم دیدیم نمی شود ... همه حواسمان پیش آقای همسر بود... هی زیر چشمی اورا می پاییدیم
... هر بار هم چشممان می افتاد به چشمهای سبز پدر سوخته اش که داشت یواشکی ما را دید می زد
... خلاصه هی قیافه گرفتیم دیدیم دیگر قادر نیستین بیشر از این خودمان را ... کنیم بویش همه جا را برداشته یه اشاره ای زدیم به آقا
...
حالا خودشو می زنه به اون راه:
می گه:"ها؟!چی؟"
می گم" بیا اینجا"![]()
می گه "چرا؟ مگه با من دوستی؟"![]()
گفتم "نه خیر" ![]()
با این حال اومد...
می گم "مگه نگفتی "می ریم خونمون نمی ذارم سرت درد بگیره ...سرت داد نمی زنم ... می ذارم هر چقد دلت خواست تلویزیون ببینی و اینا؟" پس چی شد چرا الان چند روزه هی گیر میدی؟"![]()
یواشکی می گه "ببخشید سرتو درد آوردم..."![]()
دیگه آدم چی می تونه بگه آخه؟ این شد که ما آشتی کردیم![]()
وبا تخم مرغ نیمرو جشن گرفتیم و ازین صحبتها گفتیم قبل از ینکه خودتونو بیشتر ازین حرص بدین بیایم بگیم آشتی و اینا ...
آآآآآآآآآآآآآآا حالا بیا وسط...
خصوصی
نازنینم مرسی هر کاری که قول داده بودی رو برام انجام دادی ! بهترین مرد دنیایی اما تو رو خدا بعضی وقتا یادت نره که من هم انتخاب بهترین مرد دنیام... من هم زنم... همیشه می گذرم از هر چیزی همیشه زودی میام منتت رو می کشم ... حتی اگه مقصر باشی ... بهضی وقتا تو هم نشون بدی اینا رو می بینی بد نیستا!...
الان چند روزیه اوضاع خونه متشنجه
... آقای همسر مدام دنبال یه چیزی می گرده شر درست کنه
...قبلنا که خونه بودم هر روز که می اومد کلی نوازشش می کردم براش اگه گرم بود شربت اگه سرد بود چای می آوردم
...اما الان که هر روز با هم می رسیم خونه اونقدر خسته ام همین که شام رو درست می کنم خوابم می بره.... حالا دیشب سر چی دعوا شد؟ سر تلویزیون
... آقا ما یه برنامه دکتور فیل رو هر شب از شبکه MBC4 نگاه می کنیم... اونم در حالی که تو آشپزخونه دارم غذا درست میکنم گوش می کنم بیشتر....بعدشم تلویزیون مال آقاست ... حالا دیشب می گه من می خوام از راه که می رسم تلویزیون نگاه کنم تو نمی ذاری... می گم خوب هرشب ۲ ساعت تلویزیون مال من بقیه شب تلویزیون مال تو می گه الاو بلا یه شب کل تلویزیون مال تو یه شب مال من ... می گم بابا من همین یه برنامه رو می خوام ببینم خوب... هیچی خلاصه دعوا به جای باریک رسید(مراجعه کنید به نکات دو تا پست قبل) ونتیجه این شد که برای بار دوم درین چهار سال اخیر من اونقدر عصبانی شده بودم که دلم می خواست خفه اش کنم...آخرش گفتم اصلا تلویزیون مال تو ....من نخواستم... بعدشم که زورم بهش نمی رسه که خوب ... تواین وسط داشت داد می زد پاش خورد به گوشه تخت هر دو مون ساکت شدیم ببینیم چیزیش نشده باشه بعد دوباره شروع کردیم دعوا
... اینه که امروز خیلی سرم درد می کنه تازه با هم خیلی هم سر سنگین بودیم...![]()
قابل توجه دوستان پی نوشت هیچ ربطی به قضیه دیشب نداره و یه احساس کهنه و ماندگاره از روزهای دور تا امروز!
پ.ن.:دیشب وقتی داشتم می خوابیدم همش با خودم فکر می کردم پس کی می خواد این زندگی خسته کننده و آزار دهنده من تمام شه؟خدا جون یعنی تا کی قراره من تو این بدن کوفتی حبس باشم؟ از اینهمه دور باطل خسته شدم.. بی زحمت این سرنوشت ما رو که بافتی بشکاف ....به خودت قسم با نخش کلی کار می شه کرد... نوکرتم خدا جون نگهدار می خوام پیاده شم ...
ریژیم گرفتیم خوش هیکل شدیم ... هی آقامون گفت زن با این لباس زرده عکس ننداز ما گفتیم نه بابا دوستان خودین
....خلاصه یادتونه ما گفتیم چاقیم دیگه نیستیم .... مدیونین فک کنین ما از وقتی عروسی کردیم چاق تر هم شدیم ها!
...
گذشته از وخی الان دو هفته است رژیم گرفتم ۴ کیلو وزنم کم شده...
... حساب کردم اگه اینجوری پیش بره تا ۵ ماه دیگه سر وزنم میرسم... بی تربیتا! دارم حرف می زنم ها ! شما ها دارین حساب میکنین من چقدر اضافه وزن دارم؟
....زشته اینکارا!وا!نکن دیگه بچه .... خلاصه جونم واستون بگه شدیدا به انرژی های مثبت شما دوستان محتاجیم... راستی اگه کسی این رژیم رو می خواد شرمنده این رژیم مال خانوم پویا کاشانیه من فقط می تونم اطلاعات بدم چه طوری تهیهاش کنین نمی تونم خودشو بهتون بدم... همش ۴۵۰۰ تمام میشه واستون ..البته فقط خود رژیمش یه کم گرون تموم میشه چون همش پروتیین داره با چیزای گرون گرون....ولی اینقدر خوبه چون یه بند دارین می خورین و لاغر هم میشین....
خوب گفتم بیام یه پزی با این لباس زرده بدم حالتون گرفته شه بخندیم دور هم
... آقایون چشمهاشونو بگیرن از لای انگشتهاشون نگا کنن....![]()
آقا هیچ کدوم از شماها پینگر سراغ ندارین؟![]()
به سلامتی و میمنت و مبارکی زیر سایه پر از مگس آقای احمدی نژاد و به یاری و همکاری بلاگرد شهید پرور
تمام آدرسهاتون پریده ... لطفا کامنت بزارین لینکتون کنم...![]()
آقا در این ده ماهی که ما در زندگی مشترک گذراندیم چند تا چیز دستگیرمون شد گفتیم بیایم بنویسیم:
-هر دردی دارین زود تند و سریع به همسر گرامیتون غر بزنید ... تا هم اون بیچاره بدونه شما چه مگتونه(با عرض پوزش)هم اینکه بالاخره خودتون آروم تر میشین...مردها اصلا قادر به پیش بینی مشکلات خانومها نیستند بدتر یه حرفی می زنن اون درد اولیه یادتون میره ۱۰۰ تا درد جدید در میارین...
-بیخودی دعوا نکنین اگرم کردین در عرض دو ثانیه انگار نه انگار بقیه حرفهای روزمرتونو بزنین...
-هر وقت ماجرا خیلی حاد شد و دیگه تحمل نداشتین ریختشو ببینین صبر کنین تا موقع خواب یواشکی برین دستش و بلند کنین بندازین دور کمرتون ... اونم ذوق می کنه سفت بغلتون می کنه خودشو می زنه به خواب صبح هم همه چی تموم میشه....
-به نحوه فشار دادن تیوپ خمیر دندون گیر ندین...
-به خرده ریشهایی که آقا بعد از اصلاح توی روشویی جامی ذارن گیر ندین.. شیر آب و وا کنین همش میره...
این بود آموخته های ارزشمند یک عمر زندگی مشترک...
خصوصی
خسته بودم و زودتر از تو رفته بودم تو رختخواب... بین خواب و بیداری بودم که اومدی بغل تخت نشستی٬موهامو نوازش کردی٬نورنگاه عاشقانه ات از روی پلکهای بسته ام می اومد تو٬ اروم با خودت زمزمه کردی"شبت بخیر خانومم!" و رفتی اون موقع بود که فهمیدم تصمیم درستی گرفتم وقتی که خواستم زنت بشم...
ممنونم مهرانم... ممنونم که صبحها کتری رو میذاری رو گاز... ممنونم که گاهی آخر شب آشپزخونه رو تی می کشی... ممنونم که وقتایی که ازم دلخوری تا میام سمتت دستات و باز می کنی تا بغلم کنی... ممنونم که هستی....
پ.ن: اومدم سر کار شاید بتونم زود به زود بیام بنویسم... همتونو![]()
پ.ن.: اگه پینگر سراغ دارین لطفابه من هم بگین![]()
