تبليغاتX
زندگی و من و تو
دفتر خاطرات پشمالو بانو

شب ۱۴ مرداد امسال همه خونه ما بودن شب حنا بندونمون بود .... خونواده مهران بعد از شام اومدن خونه ما و چیزایی رو که خریده بودن آوردن.... خیلی خوش گذشت ... اما من هر گز خودم رو در این شرایط تصور نمی کردم ... روسری سرم کرده بودم و با حضور عموهام جو بشدت سنگین بود تا این که عمو ممد(شوهر خاله ام)اشد شروع کرد به خوندن و رقصیدن.... خونواده مهران مونده بودن .... یهو همه چیز سبک شد و شور و هیجانها شروع شد.... وقتی همه رفتن من تقریبا بیهوش شدم صبح هم ساعت ۷ وقت آرایشگاه داشتم.... مث سنگ خوابم برد... آخه من و مهران یه شش ماهی در حال دویدن بودیم...از پیدا کردن خونه گرفته تا دادن کارتها و شیرینی و سالن... همه رو خودمون کردیم .... و هر کدوم ازین کارها به خاطر بودجه محدودمون دوسه هفته ای طول کشید... چون می خواستیم بهترین ها رو با بودجه امون پیدا کنیم.... شاید باورتون نشه اما حتی کاسه بشقاب جهازمون رو هم با هم رفتیم خریدیم....خلاصه بالاخره صبح شد و من ساعت شش حاضر بودم و بابام منو رسوند دم آرایشگاه.... تا ساعت ۱۲ زیر دست آرایشگر بودم... اما خدایی خیلی خوب شده بودم.... ساده و زیبا ... عکسهامون رو هنوز نگرفتیم(باورتون می شه؟)گرفتم، حتما می ذارمشون... خلاصه وقتی لباسم رو پوشیده بودم و داشتم توی آینه خودم رمو نگاه می کردم هی میدیدم یه جاهای لباسم زرد میزنه ... با خودم گفتم نوره دیگه ... اما باز در شرایط مختلف پیش اومد و تازه فهمیدم به به خانومه وقتی داشت کمکم می کردلباس بپوشم دستش کرم پودری بوده .... خلاصه تمام دامنم لک شده بود و هیچ جوری هم نمی رفت....

طفلک خانومه که آشنا هم بود خودش اینقدر ناراحت شده بود که هی من بهش می گفتم اشکال نداره .... دنباله آستینام بلنده وقتی گل رو می گیرم دستم معلوم نمی شه!... شا دوماد هم که طبق معمول با یه ساعت تاخیر اومد.... اما من اینقدر آروم و سر حال بودم که اصلا هیچی ناراحتم نمی کرد... چون می دونستم که این یه روز رو که به زور مجبورم مث عروسک بگردم یا می تونم خوش باشم و خوش بگذرونم یا می تونم زجر بکشم ....

 در نهایت همه غذاشون رو می خورن و حرفهاشون رو پشت سرمون می زنن و بعضی ها ناراحت می شن و بعضی ها بعدا سرکوفت مجالس بزرگ تر رو می زنن اما تنها چیزی که ثابت میمونه اینه که من امروز سرنوشتم رو به مهران گره می زنم پس به تخ...م که کسی بدش میاد یا خوشش میاد....

 رفتیم عکاسی و شاید باورتون نشه باا ین که ما دیر کرده بودیم در عرض ۴۵ دقیقه همه عکسهامون رو گرفتیم... انقدر خندیدیم که فیلمبرداره کف کرده بود به مهران می گفت شما دوتا اینقدر خوش اخلاقین همه چی واستون جور می شه.... خلاصه رفتیم باغ و تو راه هم یه سیگار دبش با هم کشیدیم... عروس با سیگار به عمرتون دیدین؟....یه ساعت دیررسیدیم پای سفره عقد... تا جایی که نزدیک بود همه مردها بندازن بیرون و ما عقد نکرده عروسی کنیم......

خلاصه وقتی به عاقد گفتن که ما عقدمون صوری نیست و تازه باید همه چیو بخونه داشت پس می افتاد... این قسمت و خدایی هیچی یادم نیس ...حتی یادم نیس چه جوری بله رو دادم.... بالاخره این مسخره بازیا تموم شد و بزن برقص .... خوشبختانه عروسیمون اونقدر سرزنده و بزن برقصی اجرا شد که همه هنوز تعریف میکنن.... دوستای مهران که مست پاطیل بود اونقدر رقصیده بودن که رو پاشون بند نبودن....

را افتادیم وهمه رو جاگذاشتیم و دوستای مهران چمران و بسته بودن و بوغ میزدن که یهو مامانم اینا زنگ زدن دهوامون کردن و ما برگشتیم دم خونه ما.... آآآآآآآآآآآآ حالا بیا وسط.... ساعت دوازده همه خیابون و کوچه رو بیدار کردیم.... یه ساعت همه رقصیدن.... کوچه با نور ماشینا مث روز روشن شده بود.... 

خلاصه همه نزدیکای فامیل ما رو رسوندن اندیشه دم خونمون و ما رو به اصطلاح دس به دس دادن و ما رفتیم بالا تو خونمون.... الان ۴ ماه و نیمه که تو خونه خودمونیم... فقط ان شب دوبار من و بابام گریه امون گرفت... مامان می گه بابا تو خونه هم یه عالم گریه کرده طفلک...

من هر وقت میام خونه مامانم اینا میام کافی نت سر کوچه اشون براتون می نویس..

نوشته شده توسط پشمالو در ساعت 5:24 PM | لینک  |