خوووووو ب! جونم براتون بگه ادامه ماجرا!
دیروز مامان آقای دوست سابق زنگ زد خونمون و به مامانم گفته"البته من به مهران گفتم که مریم خانوم هیکلش خیلی از تو بزرگتره !.... و همینطور اینکه ما اصلا فرهنگامون به هم نمی خوره اما خوب اینا حرفهاشونو زدن وچه می دونم ........... آخه اینا با هم دوست بودن وحالا هم آقامون باید بیاد آدرس محل کار مریم خانوم و بگیره بره تحقیق کنه .... " حتی الان هم نمی تونم خودمو کنترل کنم و اشکم سرازیر نشه ....
آقا ما رفتیم خونه مامان اینا رو بهم گفت انگار یه سطل آب جوش ریختن رو سرم... اخه درسته که من گفتم چاقم اما اصلا اینطوری نیستم که خیلی از مهران گنده تر باشم ....درست همون موقع مهران اومد دنبالم رفتم پایین و نشستم تو ماشین .... با اشتیاق پرسید" خوب بگو چه خبر؟" گفتم "هیچی" گفت "حالا اگه من بودم خفه ام میکردی ! بگو دیگه چی شد" حرفهای مامانش و که تکرار کردم خشکش زد و همینطور با اخم زل زده بود به اشکهای من که بی اختیار می ریخت ... از صدای نفسهاش می فهمیدم که داره از عصبانیت منفجر می شه ... گوشیش و از جیبش در آورد مکثی کرد و دوباره گذاشت تو جیبش ... ماشین و روشن کرد و راه افتادیم ...
تو جمالزاده دو تا بستنی یخی خرید و آورد و آمرانه داد دستم ... یه بستنی رو باز کردم و دادم بهش ... گرفت و اون یکی رو داد دستم که یعنی بخور .... با هم حرف نمی زدیم اما جفتمون یه دنیا فریاد بودیم..سر پل نیایش گفت"گریه نکن قربونت برم ... جون مهران گریه نکن!".. اشکم بند نمی اومد و برای اینکه ناراحتش نکنم بیرون رو نگاه می کردم چون می دونم که هیچی مثل اشکهای من مستاصلش نمی کنه ... وقتایی که گریه می کنم تسلیم رو تو چشمهاش می بینم انگار حاضره هر کاری بکنه تا من اشک نریزم ...
تمام مدتی که ساکت بودم داشتم به این فکر می کردم که چرا زندگی من اینجوریه و هیچ وقت هیچ اتفاقی ساده نمی افته .... دلم بدرد اومده بود نه چون مامانش یه حقیقت رو گفته بود چون به خودش اجازه داده بود که این حرفها رو به مامانم بزنه و دل مهربونش و بشکونه ... چون ناراحتی و تحقیر رو توی صدای مامانم میدیدم که با زبون نگاهش داشت سرزنشم میکرد... توی اون لحظات فقط به مامان بابام فکر میکردم به این که یه عمر زحمت کشیدن و من و طوری بار آوردن که امروز بتونن بهم افتخار کنن و امروز من با انتخابم داشتم اونها رو در برابر این حرفها خلع سلاح می کردم... رسیده بودیم سر جنت آباد گفتم:"مهران من با تو ازدواج نمی کنم" به شوخی گرفت تکرار کردم"من باهات ازدواج نمی کنم و جدی هم دارم میگم" دیگه ساکت شد .... من که حرفی رو که داشت خفه ام میکرد زده بودم آروم تر شده بودم ... نگاهش کردم و دیدم خدای من چقدر دوستش دارم ....بدون اونمی خواستم چه غلطی بخورم؟! ....قلبم درد گرفته بود اما هنوز روی تصمیم بودم ...رفتیم و مشروب گرفتیم و رفتیم یه جای دنج ... من مشروب نخوردم ولی اون خورد و بد هم خورد .... بعد بهم گفت"سالها بود که اینجوری مشروب نخورده بودم ... تنها و.تلخ " و تازه شروع کرد به حرف زدن و اتفاقاتی که تو خونشون افتاده بود تعریف کرد ... اما من واقعا دلم نمی خواست باهاش ازدواج کنم ... من هم یه کم خوردم و دلایلم و گفتم و گفتم که نیستم ... بغض کرد و صداش شکست و چشماش خیس شد... دلم می خواست دنیا رو متوقف کنم ... دلم کنده شد تا حالا اینطوری ندیده بودمش ... دلم می خواست تا ابد همونجا می موندم و بغلش می کردم و همه سختیهای زندگی رو از روی شونه های مردونه اش بر می داشتم ... دلم می خواست از همونجا باهاش برم یه جای دورو هرگز بر نگردم ...یادم اومد(فردا اگر ز راه نمی آمد من تا ابد کنار تو می ماندم/ من تا ابد ترانه عشقم را در گاهوار گوش تو می خواندم) .... به این فکر می کردم که فردا چی؟ فردا که دیگه مست نیستیم ، فردایی که بازهمه چی سخته ....با دنیایی که یه توهم تهوع آورچیکارکنم ؟ مادر و پدرم و خونواده ام و ... می دونستم که دارم بهونه میارم میدونستم که دارم سست عنصری خودمو میندازم گردن اونا ... من مرد مبارزه نبودم ... اما خوب تو نتیجه قضیه فرقی ایجاد نمی شد ... من نمی خواستم اینجوری ازدواج کنم ... نمی خواستم تمام چیزهایی رو که بهش اعتقاد دارم زیر پام بذارم ... نم یخواستم تا ابد از خودم متنفر باشم .... می دونست که نظرم عوض نشده ...
از اونجا راه افتادیم و رفیم بالای کوه ... هیچ کس نبود ... ما بودیم و یه آسمون نیمه ابری بزرگ و یه شهر پر از چراغ ....گفت:
- می بینی نور شهر اینجا رو چقدر روشن می کنه؟
- آره ! حتی اینجا هم خودشون به آدم تحمیل می کنن ...
عجب هوایی بود و عجیب تر شبی .... صندلیهامونو خوابو ندیم و بغلم کرد ...داشتیم با هم حرف میزدیم که خوابش برد ... یه یه ربعی خوابید .... و من هم به شهر خیره شده بودم... بالاخره بیدار شد ... نشست و بغلم کرد و آروم گفت "زن من می شی؟ " و حلقه ای رو که از لجم به دست راستم انتقالش داده بودم از دستم در آورد... بغلم کرد و آروم دوباره پرسید "زن من می شی؟" و زل زد تو چشمام تمام وجودم داد می زد آره اما زبونم سنگین شده بود ... دوباره گفت"زن من می شی ؟باهمه سختیهاش ،با همه نداریها و مشکلاتش؟ با س3ک6757س توپش ... " نمی دونستم چی بگم اما می دونستم هر چی بگم باید تا آخر عمرم پاش وایسم... ذره ذره وجودم می خواست که دستم و بیارم جلو تا حلقه رو دستم کنم اما با همه زوری که در خودم سراغ داشتم نگهش داشته بودم .... پنج شش بار دیگه تکرار کرد و هر بار انگار دنیا یه پرده روشن تر می شد ،می دیدم که بی اون نمی تونم زندگی کنم .... می خواستم با تمام وجودم می خواستم که کنارش باشم ،مال اون باشم دستم و آوردم جلو ،دستم و بوسید و انگشتر و دستم کرد و گفت"حالا دیگه واقعا واسم مهم نیست که چی میشه تو از همین الان زن منی حتی اگه قبول نکنند تا صد سالگی همینطور می مونیم ...." منو بغل کرد و بوسید و بوسید اولین بوسه زناشوییمون ... خیلی شیرین بود ... حالا هم دیگه به جای آقای دوست ازین به بعد میگم آقای همسر... ما ازدواجمون و کردیم حالا دیگه بزرگترا خودشون میدونن ...
ثبت شد :تاریخ ازدواج سه شنبه 2۸/1/1386 ساعت 21:30
مفاد قرارداد در پست بعدی
همش 5روز دیگه به پایان 26 سالگیم مونده و من دارم دق می کنم... چرا نشد همیشه 20 ساله بمونم؟
البته 25 سالگی خوبی بود ها! با وجود آقای دوست اندازه 20سال عقلم رشد کرد و اندازه 7 سال احساستم جوونترشد... تا جایی که در 25 سالگی توی هوای آزاد و پارک و چه می دونم راه پله و هزار جای دیگه شیطونی کردیم ، جوونی کردیم و خنده های مستانه 15 سالگی ول دادیم ... حالا که دارم 26 ساله می شم از 25 سالگیم راضیم ... از اتفاقاتی که تو 26 می خواد بیفته خوشحالم و دل نگران .... خیلی دلم می خواست روز تولدم ازدواج کنم که نشد .... حالا هم خیلی دوست دارم تو اردیبهشت این کارو بکنم که خدا می دونه می شه یا نه ... من عاشق اردیبهشتم ... انگار طبیعت یهو می ترکه و همه جا سبز می شه ....
دیروز با همه این غرا رفتم پیش آقای دوست، طبق معمول تا سوار ماشین شدم اصلا یادم رفت واسه چی غر غرو بودم هی خودمو لوس کردم وهی خندیدیم و چاغاله(چاقاله؟) خوردیم و خندیدیم ... بالاخره رفتیم چیتگر نگهداشتیم، جای همتون خالی انگار یه تیکه از بهشت افتاده بود پایین ... هوا عالی بود یه میوه ای خوردیم و کم کم با هم حرفهامونو زدیم .... همه حرفهامو زدم و آقایی گفت "تا آخر این هفته!" من هم شرط کردم "تا آخر این هفته نشد من دیگه زنت نمیشم ها!" اونم یه خرده رفت تو فکر و گفت "باشه!دیگه حرفشو نزنیم!" آخه مهران اساسا با این که کاری رو بکنه که ازش خواستن مشکل داره،من هم همینطور، یعنی خودمون باید یه کاری رو بکنیم وگرنه مزه نمیده .... من هم در همین یه مورد فقط بهش گیر دادم اونم چون خونواده من یه خرده عجیب غریبه .... ما عادت داریم هر کاری باید سر موقع تعیین شده انجام بشه وگرنه اصلا به درد نمی خوره، و هر حرفی که می زنیم عین اینه که سند امضا کردیم ... مهران اما باور نمی کرد ،ده بار این موضوع رو براش گفته بودم ها! بازهماز دهنش پرید گفت اردیبهشت و حالا مامانم اینا انتظار دارن که اردیبهشت همه چی تموم شه... خودتون تصور کنین که اوضاع من چه جوریه!
خلاصه بعد از بحث ها با دو سه تا سواستفاده کوچولو![]()
از خلوتیه جنگل که البته فقط در جهت مسلحت نظام مقدس بود٬ با هم مصالحه کردیم و نشون دادیم که مردم شهید پرور چه جوانان جان برکف و غیور و بخشاینده ای دارند که به این راحتی با هم دهوا می کنند و بهدشم آشتی!
شام رو هم در پیتزا هیزمی جردن خوردیم که انصافا مزخرف بود اما خوب به جاش دوستان" خود با کلاس بین" اینقدر زیاد بودند که ما از خنده دل درد گرفته بودیم![]()
... بعد هم که اومدیم خونه٬ ما مهمون داشتیم و پسره هم رفت خونشون ... تو اون بارون وحشتناکها یه عالمه تلفونی با هم حرف زدیم ... بهدشم حمام و لالا و...
امروز هم منتظرم برم ببینم پسره شب در خونشون چه بلوایی به پا کرده چون از شواهد این جوری بر می آد که خبرایی بوده
...
پیوست کارانه: این مرتیکه خر(صاب شرکت) یه کلوم نمی گه ما اینجا می مونیم یا بریم یه خاکی به سرش بگیریم ...![]()
![]()
اگه فکر کردین ما به این راحتیها قرار عروس می شیم زهی خیال باطل، ما که ازین آدمهای دم دستی نیستیم به قول رشتیها "هَچین هَچین نیس که زای جان!" .... خانوم والده آقای دوست کل هفته گذشته ما رو قابل ندونستن یه زنگ خشک و خالی بزنن و علی رغم اصرارهای آقا زادهشون(راست و دروغش گردن خودش) ما همچنان بی خواستگار رو دست ننه امون ترشیده ماندیم ...
عرض شود که برای روشن شدن اذهان عمومی عرض کنیم که وا... خودمون هم نمی دونیم گیر ماجرا کجاست.... هر وقت پرسیدیم که این آقای دوست گفت "نگران نباش این هفته " حالا هم که هی هفته به هفته ما همین طور اسکولیم ...
ما هم که قاط می زنیم می گیم بابا نخواستم دست از سرمن وردار هی شیره مالیمون می کنه میذاره کنار... شیره هاشم این قدر مرغوبه که تابیای بفهمی نوچ شدی رفته پی کارش ... رو حیه ام اینقدر کسل شده که مدام دلشوره دارم... همش انگار یه کاری کردم که نباید می کردم اضطراب دارم...
خیلی خیلی خسته ام تا جایی که همش دارم فکر می کنم اگه این آقای دوست همیشه یه آقای دوست معمولی می موند الان کجا بودم و داشتم چیکار می کردم و چقدر راحت بودم ... احتمال خیلی زیاد الان استرالیا بودم داشتم واسه خودم زندگیم و می کردم نه اینکه اینجا بشینم هی حرص بخورم ... تازه یادم اومد که چرا بعد از رابطه ام با فواد اصلا دلم نمی خواست به مهران علاقمند شم ... کاش دوستش نداشتم و می تونستم آزاد باشم:
قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به اب
دور خواهم شد ازین شهر غریب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند...
ای ول من واقعا به این میهن اسلامی افتخار می کنم...بخوانید
تازگیها به جایی رسیده ایم که وقتی بهمان پیشنهاد کمک میکنند اولین فکرمان اینست که این یارو چی از جونم می خواد
....امروز صبح یه خانومی رو دیدم ماشالا از من درشت تر یه عالمه خرید کرده بود داشت می مرد ...هر دو دقیقه یه بار همه بارهاشو میذاشت زمین یه استراحت می کرد دوباره ورشون می داشت، به سلامتی من هم که میشناسین ژان وارژان
خیلی مودبانه رفتم جلو و بهش گفتم:"کمک می خواین؟
" انگار جن دیده باشه با یه حالت اضطراب شدید گفت:"وا! نه خیر
"و ابرو هاش رو در هم کشید ... منو می گی
تا سر کار همینطوری از خماری داشتم میمردم که نکنه صورتم یه جوریه
! رسیدم دیدم نه بابا همون گ..لی که بودم هستم ... بعد با خودم گفتم شاید من زیادی به قیافه خودم عادت کردم نمی فهمم چقدر کریهم...دیگه نمی دونم...اینم یه جورشه
خصوصی
فقط یه چیز اگه بابت هر اتفاقی یه عمر ازت دوربمونم هیچ وقت نمی بخشمت![]()
![]()
اینا رو مینویسم که بعدا یادم نره و یادت نره... این 5شنبه جمعه بالاخره قراره طلسم شکسته شه و بیان خونمون تا صحبتهای اصلی رو بکنیم و تموم شه....
یادم باشد این اضطراب امروز
یادم باشد این ذوقی که دارم
یادم باشد که دوستت دارم
یادم باشد که پذیرفتم حرف آخر را تو بزنی و من قدقد نکنم
یادم باشد که تو مردی و من زن
یادم باشد که خودم پذیرفتم در خانواده تان روسری سرم کنم
یادم باشد که خودم خواستم با خوب و بدت بسازم
یادم باشد تمام فرصتهای بهتر از ازدواج با تورا فراموش کنم
یادم باشد که گفتم "خانواده تو مال من هم هست" یادم باشد قاشقش را به گردنم بیاندازم
یادم باشد می دانستم نداریها و سختی ها را و این کار را کردم
یادم باشد ماداگاسکارت نباشم
یادم باشد حرمتت را نشکنم، مرزهای شخصی ات را محترم بدارم و به نظراتت گوش کنم
یادت باشد که گفتی دوستم داری
یادت باشد که خودت انتخابم کردی
یادت باشد قول داده ای بتوانم روی حرفهایت حساب کنم
یادت باشد مادرت مخالف بود و تو باز هم مرا خواستی
یادت باشد که اگر می گویم حرف آخر را تو بزنی برای این نیست که لالم یا نمی توانم تصمیم بگیرم برای اینست که به غرورت احترام میگذارم
یادت باشد خودت را نگیری
یادت باشد من با پسر ها راحتم و حدم را نگه میدارم و تو مشکلی نداری
یادت باشد گفتی برایم هر کاری میکنی
یادت باشد قول دادی پسر خوبی برای پدرم باشی
یادت باشد قرار شد در دعواها مغلطه نکنی و کوتاه بیایی
یادت باشد گفتی"خونواده تو مال من هم هست" و ایضا تو هم لنگه همان قاشق من را در جیبت بگذار
یادت باشد قول دادی ماداگاسکارم نشوی
یادت باشد قول دادی شروط حین عقد را بپذیری
یادت باشد همه امیدم به توست
یادت باشد حرمتم را نشکنی، مرزهای شخصی ام را محترم بداری و به نظراتم گوش کنی
این صفحه رو گذاشتم چون همه موافقین و مخالفین این نظریه دم دستتون باشه
دیروز روز خیلی عجیب و خوبی بود .... در حقیقت زنجیر گم شده خیلی از سوالهای من در مورد تمام اتفاقات عجیبی بود که این چند وقته برام افتاده.... نمی دونم چطور این موضوع رو باید بگم که شماها فکر نکنین من خلم یا در بهترین حالت خود شیفته.... تنها راهی که به نظرم می رسه اینه که اتفاقاتی رو کهدر طول سالهای گذشته برام افتاده دونه دونه بگم شما هم بی قضاوت بخونین:
1- من خاطرات خیلی خیلی روشنی از 2 سالگیم دارم .... من دوسال و نیمه بودم که پدرم فوت شده اما من تمام لحظاتی رو که با اون گذروندم به خاطر میارم...
2- پنج ساله بودم که یه روز به دوستم گفتم "می دونی بابای من مرده اما مامانم فکر میکنه رفته مسافرت " و اون که هم سن من بود یه عالمه گریه کرد
3- همیشه خیلی چیزها رو بدون اینکه در موردشون چیزی شنیده یا خونده باشم می دونستم و از همون کوچکی به راحتی هر اسباب بازی جدیدی رو به کار مینداختم بی اونکه قبلا حتی دیده باشمش
4- در لحظه ای که یه آدمی رو می دیدم می تونستم بگم که ازش خوشم میاد یا نه و معمولا این حس درست بود
5- به راحتی می فهمیدم که یکی داره دروغ میگه ... یه چیزی مثل دل شوره در من ایجاد می شد
6- هنوز هم که هنوزه خیلی وقتها حرفهایی رو می زنم که باافراد دیگه همزمان میشه تا جایی که خیلی ها کفری می شند که من حرفهای اونها رو می دزدم.... که احتمال خیلی قوی همینطور ه حالا می گم چرا
7- معلمهای زیادی داشتم که معتقد بودند که وقتی من سر کلاس هستم چشمهای من بهشون انرژی میده... حتی یکی از اساتیدم تو دانشگاه سرکلاس منو مجبور کرد بیام میز اول بشینم و بعد به همه کلاس گفت خانوم فلانی اینقدر نگاه پر انرژی ای داره که آدم رو به تدریس علاقمند میکنه .... در حالی که من حتی شاگرد متوسط کلاس هم نبودم و کاملا یه خط در میون سر کلاسها می رفتم ... سر این قضیه من دیگه روم نمی شد سر کلاسش برم چون بد جور تابلو شده بودم
8- یه دوره ای تی ام می کردم واستادم معتقد بود که من سرعتم زیاده و بهم گفت که اگه اتفاقات عجیب من رو می ترسونه ولش کنم که من هم از خدا خواسته کردم
9- دوست 25 ساله ای دارم که تقریبا خواهر شیری من هم هست .... در مدرسه من تمام تستهای هوشم ازون بالا تر بود اما هیچ وقت شاگرد خیلی خوبی نبودم برعکس اون همیشه ممتاز بود
10- هیچ دروغی رو نمی تونم تحمل کنم و اگه کسی ازم بخواد دروغ بگم اونقدر اذیت می شم که تر جیح می دم اون آدم رو دیگه نبینم
11- تعداد دوستانم خیلی کمه و همشون کسانی هستن که به من مثل مادرشون نگاه می کنن... به قول مامانم من عین آهنربا یتیم دور خودم جمع می کنم...اغلب دوستهای من مادرهاشون رو از دست دادن...وجالب اینه که همیشه هم اونها برای دوستی با من پیشقدم شدن
12- هیچ چیزی تو دنیا به اندازه خلق کردن یه نقاشی یه نوشته یا یه شعر یا خوابوندن نوزاد برام لذت بخش نیست
13- قادرم بدترین آدمها رو به خاطر بدترین گناهانشون ببخشم ... این مزخرف ترین حسیه که تو زندگیم آزارم داده ...
خوب حالا که اینا رو گفتم گوش کنین ببینین دیروز چه اتفاقی افتاد برام ...
من معتقدم که هر اتفاقی که می افته حتما یه قصدی پشتش هست و حتما می خواد چیزی رو به من بگه و حتی خیلی وقتها ازین که مقصود یه اتفاقی رو نمی فهمم کلافه میشم... شما این پست دیروز من یادتون هست دیگه همین که من پستش کردم دوستم ندا همونی که بالا گفتم خواهر شیریمه بهم زنگ زد :
- داشتم ایمیل هام رو چک می کردم یکی از دوستام واسم یه لینک فرستاده بود در مورد بچه های ایندیگو و کریستال... همین که خوندمشون یاد تو افتادم برو این تست رو جواب بده خیلی باحاله من مطمینم که تو ایندیگو یا کریستالی
- چی هست حالا این؟
- اینا بچه هایی هستن که خصوصیات خاصی دارن .... من تست رو که دیدم فقط تو تو ذهنم اومدی که همه این خصوصیات و داری ...
- چه خصوصیاتی آخه بگو دیگه !
- نمی دونم اگه بگم دیگه تست نیست که برو بزن خدافظ
- خدافظ
و بنده در خماری موندم حتی یادم رفت لینک رو ازش بگیرم .... خلاصه با سرچ تو گوگل یه سری مقاله و تست پیدا کردم ... حتی نمیدونستم این ایندیگو و کریستال که ندا می گفت یعنی چی دقیقا خلاصه این تست رو جواب دادم ونتیجه مثبت بود .... فکر کردم سر کاریه و حالا این بچه های ایندیگو حتما خل و چلند و ندا خواسته سر به سرم بزاره با این حال شروع کردم خوندن وسطاش اشکم در اومد چون تازه دوزاریم افتاد که تمام اون چیزهایی که سالها تو ذهنم میگذشت واقعی بوده و نعمتی از جانب خدا ... تازه فهمیدم که من یه آدم آنرمال نیستم اگه با تمام سنتها و قوانین کوچیک و بزرگ مشکل دارم و اگه قراره کاری رو بکنم اول اونقدر چرا چرا میکنم که مشکل ساز میشه.... اینکه هیچ وقت اونطور که بابام میخواست شاگرد زرنگ نبودم و همیشه نمره حفظیهام کم بود به خاطر این بود که ذهنم برای کار دیگه ای طراحی شده بود.... کم خوابیها و بدخوابیهام ... دوستیهای عجیب غریبم... اینکه یهو با دیدن یه آدم در نظر اول ازش بدم یا خوشم می آمد... اینکه همیشه درو غ های دیگران رو می فهمیدم و عذاب می کشیدم ... این که همیشه احساس تنهایی می کنم و احساس می کنم که دارم تو یه اتاق شیشه ای آکوستیک داد می زنم و هیچ کس نمی فهمه ... دیروز خیلی روز عجیبی بود... فکرشم نمی کردم که به این زودی جواب پست قبلم رو بگیرم
با ذوق تمام رفتم دیشب مقاله ها رو دادم دست بابام و گفتم "بفرما! حالا هی زورم کن کاری رو که دوست ندارم بکنم" اونم اصلا نخوندشون ...اما گذاشت تو کیفش گفت حالا بعد می خونم...
تا حالا شده حالتون از خودتون بهم بخوره؟....من حالم از خودم بد جور بهم می خوره ... ازآدمی که شدم راضی نیستم.... قرار بود آدمی باشم که پر باشد از زندگی و جنبش و حرکت... آزاد اندیش و نویسنده با یک عالم حرف برای گفتن با مهارتی که دوستش دارد... اما چه شده ام زنی که اینقدر چیز برای از دست دادن دارد که می ترسد صدایش را از حدی بالاتر ببرد.... آنقدر زبون شده ام که نان در آوردن برایم تمام دغدغه زندگی شده است .... آنقدر اسیب پذیر که از ترس از دست دادن عشقم تمام مدت کنار می آیم.... آهسته می روم و آهسته می آیم انگار خونم از آنها رنگین تر است .... توی سرم میزنند ،عادت کرده ام به واسطه جنسیتم هر روز سرکوب شوم، عادت کرده ام اعتقاداتم را برای خودم نگه دارم .... عادت کرده ام اجازه بدهم هر غلطی که دلشان می خواهد با من و خواهرانم بکنند و من خفه خون گرفته باشم .... عادت کرده ام دیگر به آزمایش بکارت عروسان ساده نگاه کنم انگار واقعا این کار مثل به لجن کشیدن یک انسان نیست ... عادت کرده ام بپذیرم بر خلاف عقیده ام زندگی کنم... کاری را بکنم که دوستش ندارم اما نانم را می دهد.... هر روز هم بد تر می شود .... هر روز هم تارها مرا از کسی که می خواستم باشم دورتر می کنند خدا کند این تارها تار های پیله پروانه شدنم باشد نه تارهای کفنم....
خصوصی
امروز با تمام وجودم می بینم که ماداگاسکارم شده ای.... امروز دیدم که ماداگاسکار خودم شده ام .... احساس عجز می کنم ...و عجیب آنکه می خواهمت که ماداگاسکار من باشی .... اما این را هم میگویم که یادت باشد دارم مریم را گم میکنم پشت این پشمالویی که از من ساخته ای..... این را می گویم که بدانی اگر روزی برگشتیم بدانیم از کجا به ..ا رفتنمان شروع شد ....
خصوصی با شما
نمی دانم شما هم این احساس را دارید یا نه اما من احساس میکنم اینجا کلمات قدرت ندارند ...انگار تحت تاثیر مورفین اند، کش می آیند تار می شوند و حسهایم را انتقال نمی دهند ... هر چه می نویسم وهر چه می خوانم انگار این حس را بر می انگیزند که "خوب که چی؟!" .... برای همین است که وبلاگهای همه تان را چه عمل شریف پینگ را انجام بدهید یا نه می خوانم اما نمی دانم چه نظری بدهم ...خیلی وقتها نظر می دهم اما وقتی می خوانمش عین نظر هاییست که دوستشان ندارم ، کور است و کر و نفهم ، برای همین فقط برای کسانی نظر می گذارم که نظری در من بر انگیزند تا مبادا با حرفی ساده و بی تفاوت به احساس کسی توهین کنم....
دوستتان دارم....
مریم
اول از همه پست قبلیمو خوندم و یه عالمه غلط داشت شرمنده
...راستش من اصلا به کامپیوتر خونه عادت ندارم ....شرمنده همتون که نیومدم
.....
اما امسال عید سالی بود که دایره وجودم کامل شد.... انگار همه تکه های گم شده تک تک سر جاشون قرار گرفتن....تجربه فوق العاده ایه، اونقدر آرومم که همش میترسم اتفاقی بیفته....از همه لحظه های زندگیم دارم لذت می برم....نه کینه ای دارم نه ناراحتی ای و نه حتی لکه ای ابر یا بغضی فرو خورده... اتفاقاتی افتاد که باید می افتاد و چه خوب که نترسیدم و گذاشتم که اتفاق بیفته....
اول- شب عید که تو پست قبلی گفتم ....
-- به خودم مغرور نشم
- تمام تردیدهام در مورد علاقه ام به مهران از بین رفت
--- مطمین شدم که این مرد مردیه که واقعا دوستم داره چون از چیزی که اینقدر براش مهم بود گذشت تا کنارم بمونه....
-- حس شکر گذاری ای که تا امروز تو رگهام می جوشه
دوم- مسافرت سه روزه مامانم اینا به اصفهان
--- به خودم مربوطه
- مممممم....بازهم خصوصیه
- آها....آره داشتم میگفتم...مممممم....اما نه این هم باز نمی شه گفت
- خوش گذشت ما بودیم و یه بطر شراب ناب و یه ماشین پراید و جاده....
- دعوا کردیم و بعدش طبق معمول یه عالمه حرفهای جدی وشیرین و تا صبح بیداری
سوم- عروسی فواد که رفتم
- فهمیدم که هیچ احساسی به فواد ندارم
- روی عروس کم شد
- به همه اونهایی که فکر می کردن من بدون فواد میمیرم ثابت کردم که زهی خیال باطل
- دیدم که خودش با دست خودش داره انتقام منو از خودش میگیره و دلم خنک شد
- اعلام کردم که با مهران نامزم
چهارم- روز 12 فروردین و پیک نیک رفتن تمام خونواده باهم و همینطور مهران....
- خیالم راحت شد که بهشت و جهنم آدمها تو همین دنیاست و من قطعا تو بهشتم
- آرامش مطلق و از بین رفتن تمام نفرتم از فواد وبه معنای واقعی تمام شدن هر چه که بود
- لذت حضور مهران در جمع عموهام در کنار بابام به عنوان دامادش
- در اومدن چشم همه کسانی که منتظر بودن مهران و ببینن
- لذت وآتیش بازی و شیطنت ....تنها پیک نیک عمرم که رفتم و بهم خوش گذشت...
- بدن درد شدید در روز 13 بدر
دلم می خواست همه اینا رو با جرییات بنویسم براتون اما راستیتش خیلی وقت می گرفت و از طرفی جزییات دیگه خاله زنکی بود مهمهاش همینا بود....
خصوصی
دیشب حالم خوب نبود تمام روز رو تنها بودم واز بدن درد نمیتونستم تکون بخورم..... صدای خوشحالت رو کنار خونواده ات تو پیک نیک می شنیدم .... شب که با اون همه خستگی بازاز کرج تا تهران رانندگی کردی و اومدی که فقط منو ببینی و آخرین سیگار تعطیلاتمون رو با هم بکشیم همه بدن دردم پرید....وقتی تو اتوبان زدی کنار و بغلم کردی یهو همه وجودم آروم شد.... تمام اون دو سه دقیقه رو زندگی کردم و مثل یک سال طول کشید...بی اختیار دلم می خواست از خوشبختی گریه کنم.... کاش بتونم همینقدر خوشبختت کنم.... کاش بتونم زن خوبی برای مردونگی هات باشم.... کاش لیاقت این همه خوشبختی رو داشته باشم....
به قول فروغ فرخزاد" دوستت دارم" از سرزمین تکرارها می آید ....پس نمیگویم "دوستت دارم" نمیگویم که "نفسم به نفست بسته است" حتی مثل لاتها نمی گویم" خیلی می خوامت "فقط نگاهت میکنم فقط بویت را در حافظه مشامم ثبت میکنم و به سر انگشتانم می سپارم که طعم گس پوستت را از خاطر نبرند.... و به تمام منفذهای پوستم می سپارم که وقتی هستی بدرخشند و به مغزم میسپارم که تمام انرژی مثبتی را که در خود حمل میکند در فضای اطرافت بپراکند تا بدانی که در کنارت خوشبختم و این احساس از هیچ تکراری برنمی خیزد.... ممنونم بابت همه خوبیهایت
مرسی از همتون که اینقدر به من لطف دارین امیدوارم لیاقتش رو داشته باشم....اما شب سال نو بدترین و بهترین شب زندگی من شد....چطوری؟ می گم الان....
بعد از ظهر من منتظر مهران بودم و مامانم اینا رفته بودن عیادت مادر بزرگم....من هم واسه خودم حمام کرده بودم و نشستم ناحونهام رو لاک زدم....یهو زنگ زدن در کمال تعجب دیدم فواد...در رو باز کردم و اونقدر دست و پامو گم کرده بودم که اصلا یادم رفت که حوله تنمه ...هیچی اومد بالا و کلید های بابامو دادو دو سه دقیقه نشست و بعد به بهانه پارک کردن ماشینش رفت....از در که رفت بیرون من تازه فهمیدم که چه سوتی بدی دادم....تا حالا شده یه کار احمقانه بکنین و دو زاریتون دیر بیفته؟... خوب خوش به حالتون... من تمام مدت با حوله جلوش نشسته بودم ٬ تلبته حوله ام کاملا پوشیده است اما بالاخره حوله است.... حلاصه تا شب دیگه داشتم از دست حودم و این سوتی حرص می حوردم و از طرفی نگران این بودم که اگه به مهران بگم چی کار می کنه....البته اگر کسی هست که فکر میکنه من به مهران این موضوع رو نمی گفتم بهتره بره از رو داستانم ده بار جریمه بنویسه... آحه من قهرمان راستگوهای عالمم ارواح شکمم... خلاصه چشمتون روز ذد نبینه شب که به مهران گفتم نفسش پشت گوشی بند اومد....از صدای نفسهای به شماره افتاده اش تمام تنم می لرزید....گفت همین الان میام اونجا در موردش حرف بزنم ولی بعد یه مکسی کردو گفت ولش کن ارزشش رو نداره و تلفن رو قطع کرد....تمام دنیا سیاه شده بود ....تمام تنم می لرزید....دلم می حواست اونقدر جیغ بکشم که دل و روده ام بیاد بیرون....تنگار به نفر با لگد کوبیده بود تو شکمم...مدام تلفنش رو می گرفتم اما حاموش بود....یه لحظه به حودم اومدم دیدم دارم اشک میریزم و یه بند شکاره اشو می گیرم و یه تیغ خدا رو صدا می کنم و التماس می کنم که مهران رو از من نگیره...وحشتناک ترین یک ساعت عمرم رو گذروندم ....بالاخره ساعت ۱۲.۳۰ تلفنش رو روشن کرد...اما بر نمی داشت....من مثل دیونه ها نفسم رو حبس کرده بودم خدا می دونه چی بهم گذشت تا گوشی رو برداشت...حالا اون گوشی رو برداشته مگه من می تونم حرف بزنم... طفلکی خیلی ترسید جون من نه نفم بالا می یومد نه گریه ام بند..... طفلک اصلا یادش رفت که قضیه جی بود ه همش ارز من معذرت می خواست و می گفت آروم باش خانومم....اما من داشتم سکته می کردم....آخه وقتی که فواد با من بهم زد همینطور شد....یه روز یهو دیگه گوشیشو بر نداشت ....من همش فکر می کردم مهدان هم دیگه منی خواد باهام حرف بزنه....همش فکر می کردم با این کار احمقانه عزیزترین کسم رو از دست دادم....اما وقتی که بهم گفت ازدستم عصبانی نیست و منو می بخشه اگه قول بدم که همیشه مواظب مایملکش(من) باشم انگار دنیا رنگ گرفت... و یهو من از بد بخت ترین موجود روی زمین تبدیل شدم به خوشبخت ترینشون.... تا این ماجرا ها تموم شه دیگه ساعت ۱.۳۰ بود و من خوابم نبرد.... این شد که دم سال تحویل چشمام پف کرده بودن و باز نمی شدن.... حتی زهنم کار نمی کرد آرزو کنم فقط از حدا ممنون بودم و بس
