تبليغاتX
زندگی و من و تو
دفتر خاطرات پشمالو بانو

آخر سال ومن پر غرم هر کارم که میکنم دلمو بتکونم نمیشه....فردا ما سر کاریم(ازون شکلکا که مغزشو می کوبه تو دیوار) یه عالمه خسته و گرسنه و بی حوصله و ...ام....هیچکی یه پراید هاچ بک خوب سراغ نداره ما عید بی ماشین نمونیم؟ فعلا بای فردا شاید بیام دوباره

نوشته شده توسط پشمالو در ساعت 4:17 PM | لینک  | 

این شاتل هم که مدام در حال دلقک بازیه مرده شور برده این پست مال دیروز بود اما چون بلاگفا باز نمی شد امروز می ذارم بعد اگه شد یه پست هم برای امروز:

دیروز دپ زدیم در حد بنز.... بیچاره آقای دوست هم بهش خوش نگذشت ...من که بیرون نرفتم خواهرش اینها هم که واسه خودشون کللی برنامه داشتن و اون بیچاره هم ازین ور موند هم ازون ور....ساعت 9:30 هم کتش رو برداشت اومد خونه ما و تا 11:30 پیش ما بود...یه عالمه با هم حرف زدیم....

این رژیمه خدایی کشنده اما موثره اینجا می ذارمش اگه خواستین بگیرین.... یکی از آشناهای ما 6 ماه پیش 13 روز این رژیم رو گرفت 13 کیلو کم کرد و تا امروز هم همونطور مونده و وزن اضافه نکرده....خود من هم در 4 روز گذشته نزدیک 2 کیلو کم کردم اما اینم بگم که رو اعصاب اثر می ذاره و سعی کنین زمانی بگیرینش که استرس  کم باشه و بتونید خوب استراحت کنین....من که دیگه دارم از گرسنگی سکته می کنم... اما این نکات رو باید مورد توجه داشته باشین :

1-     هیچی اضافه بر اینها نخوررین حتی یه آدامس

2-     بین 8 تا 16 لیوان آب بخورین نه بیشتر نه کمتر

3-     می تونین کاهو زیاد بخورین

4-     بین 7 تا 20 کیلو هم کم می کنید

5-     این رژیم رو در صورت موفقیت در بار اول تا 1 سال نباید تکرار کنید اما اگر بعد از روز 6 شکستینش  شش ماه بعد می تونید دوباره بگیرینش

روز

صبحانه

ناهار

شام

1

یک فنجان چای با یک حبه قند

2 عدد تخم مرغ +اسفناج+1 گوجه

250گرم استیک+کاهو+روغن زیتون+آب لیمو

2

یک فنجان چای با یک حبه قند

250 گرم استیک+کاهو+1میوه

2ورق نازک کالباس+1لیوان ماست+روغن زیتون+آبلیمو

3

یک فنجان چای با یک حبه قند+نان تست

اسفناج پخته+1 گوجه فرنگی+1میوه

2 تخم مرغ+2ورق نازک کالباس+کاهو+روغن زیتون+آب لیمو

4

یک فنجان چای با یک حبه قند+نان تست

1تخم مرغ+1 هویج+یک لوله پنیر(به اندازه یک سوسیس کوکتل)

سالاد میوه+1لیوان ماست

5

یک هویج بزرگ رنده شده+آب لیمو

250 گرم ماهی کم چرب کبابی+یک کف دست نان+آبلیمو

250 گرم استیک+کاهو وکلم

6

یک فنجان چای با یک حبه قند+نان تست

نصف مرغ آب پز+کاهو+روغن زیتون+آب لیمو

2تخم مرغ +1 هویج

7

یک فنجان چای با یک حبه قند

گوشت کبابی 150 گرم+میوه تازه

-

8

یک فنجان چای با یک حبه قند

2 عدد تخم مرغ +اسفناج+1 گوجه

250گرم استیک+کاهو+روغن زیتون+آب لیمو

9

یک فنجان چای با یک حبه قند

250 گرم استیک+کاهو+1میوه

2ورق نازک کالباس+1لیوان ماست+روغن زیتون+آبلیمو

10

یک فنجان چای با یک حبه قند+نان تست

اسفناج پخته+1 گوجه فرنگی+1میوه

2 تخم مرغ+2ورق نازک کالباس+کاهو+روغن زیتون+آب لیمو

11

یک فنجان چای با یک حبه قند+نان تست

1تخم مرغ+1 هویج+یک لوله پنیر(به اندازه یک سوسیس کوکتل)

سالاد میوه+1لیوان ماست

12

یک فنجان چای با یک حبه قند

250 گرم ماهی کم چرب کبابی+یک کف دست نان+آبلیمو

250 گرم استیک+کاهو وکلم

13

یک فنجان چای با یک حبه قند+نان تست

نصف مرغ آب پز+کاهو+روغن زیتون+آب لیمو

2تخم مرغ +1 هویج

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط پشمالو در ساعت 12:24 PM | لینک  | 

...از صبح سر حال بودم...همش دلم می خواست یه کاری بکنم آخه ناسلامتی چهارشنبه سوریه....اما آقای دوست یه جورایی بدون اینکه خواسته باشه فاز منفی داد...الان فکرمی کنم که باید برم خونه ها!دلم می خواد خفه شم....اینم شد چهارشنبه زوری...اصلا حوصله ندارم شب با مهران و خواهرهاش برم بیرون...با اونا مشکلی ندارم اما حوصله اشو ندارم به همین سادگی... حوصله خونه موندن رو هم ندارم...امشب من یه رژیم سخت دارم که هیچی هم نمی تونم بخورم....هیچی یعنی واقعا هیچی ها!...از بد شانسی تو این رژیمه یه شب شام ندارم عدل اونم باید بیافته امشب....اصن مگه ۲۹ چش بود که امشب باید چهارشنبه زوری باشه؟ ما هم به خاطر همه اینها و این که آهنگ وبلاگمان هم به گ...ا رفت و ایضا به خاطر اینکه شدیدا کمبود محبت داریم و از همه مهمتر اینکه دیدیم وقتی اینجا تایپ می کنیم"پ " مان سر جایش نیست و به جایش دوتا  "ژ"داریم دپ می زنیمممممممممم.....

 

 

نوشته شده توسط پشمالو در ساعت 3:29 PM | لینک  | 

300themovie.info

این لینک را می دهم تا بتوانیم فیلم 300 را بمباران کنیم....به عبارتی ما که دستمان به هیچ کس نمیرسد ،نه حالی داریم و نه آینده ای ، با این دلقک عظیم هم که مضحکه دنیا هستیم لا اقل نگذاریم به گذشته مان گند بزنند.... البته آنقدر واضح است که این فیلم از کجا آب می خورد و چرا آمریکاییها می روند و میبینند که دیگر احتیاجی به گفتن نیست... این را فقط میگویم که آمریکاییها یکی از احمق ترین ملت دنیا هستندو این به گفته من نیست گفته خودشان است....آنها اینقدر احمقند که خودشان ازین موضوع لذت میبرند...اما ما هم دست کمی ار آنها نداریم....ما هم ملتی هستیم که اگر همین امروز جنگ شود همه راه می افتیم و فی الفور جنگ را وصل میکنیم به خدا و میرویم خودمان را برای آقایا اح...عزیز می اندازینم روی مین تا ایشان همچنان به خنداندن دنیا ادامه دهد و نامه های غرررررررا بنویسد و هاله نور ببیند و به زنان مان توهین کند... واقعا مانده ام ما ایراانیها غیر از همان دورانی که در این فیلم به لجن کشیده اند دوران دیگری هم داشته ایم که بتوانیم به آن بنازیم؟...البته حتی دوره مذکور هم آش دهن سوزی نبوده و مردم دنیا آنقدر عقب مانده بوده اند که ما پیشرو بوده ابم اما ماجرا عین خرگوش و لاک پشت شد....این لینک را فقط برای این گذاشتم که به عنوان یک انسان با تحریف مخالفم... اگر خشایار شاه لباس ایرانی می پوشیده باید لباس ایرانی تنش باشد، اگر جایی را خراب نکرده بگویند نکرده، اگر زنی را نربوده بگویند نربوده  وگرنه آدم جنگ طلب کشور گشا آدم نیست حالا می خواهد خشایار شاه باشد یا هیتلر یا اح...یا بوش ...

 

اگر خواستید با دادن این لینک در صفحه تان بمباران کنییییییید! 

نوشته شده توسط پشمالو در ساعت 12:34 PM | لینک  | 

تا به حال شده  کسی راآنقدر دوست داشته باشی که حوصله اش را نداشته باشی؟

فکر می کردم نشده....برای خودمم هم عجیب بود!

نوشته شده توسط پشمالو در ساعت 4:26 PM | لینک  | 

روزمون مبارک!

 

از همتون ممنونم که داستانم رو خوندین....البته راستش یه خورده دلخور شدم که فقط پنج شش نفر همشو خوندن  و کامنت گذاشتن....اما خوب من به هدفم رسیدم با یاد آوری این خاطرات بسیاری از تردیدهام بر طرف شد و حالا مطمئنم که شما دوستانی هستید که مرا می شناسید و هیچ کدامتان حرفهایم را بیهوده قضاوت نمی کنید... تمام تردیدهایم در مرد رابطه ام با آقای دوست برطرف شد...روزی که قسمت "ظلمت زندان..."را نوشتم روحم آنقدر عذاب کشید و آنقدر سخت بود که هزار بار به خودم به خاطر این کار فحش دادم و دست به یقه شدم....اما بعدش آرام شدم و تمام حرصم خالی شد...

خصوصی

عزیزترین مرد روی کره زمین،آنقدر دوستت دارم که پوست تنم از انبساط خوشبختی ترک برداشته...بعضی وقتها آنقدر می خواهمت که احساس خفگی میکنم...آن نگاه آرامت راتا انتهای روحم و آن چشمهای نافذت را و آن منطق صریح و بی پرده ات را... از آن روز که در مورد او با هم صحبت کردیم آنقدر آرام شده ام که انگار اصلا هرگز در زندگیم حضور نداشته....ممنون از حرفهایی که گفتنش برایت وشنیدنش برایم سخت بود.... ممنون ازاینکه آنقدر در من کاویده ای که حرفهایت همانهاییست که باید باشد....

مرا ببخش اگر گاهی آرامشت را و آرامشم را بهم می زنم،روح عاصی من به آرامشی این چنین عمیق عادت ندارد،اما قول می دهم عادتش بدهم...اما قول بده هرگز این آرامش را از او نگیری، زیرا بار دیگری وجود نخواهد داشت...من عصیان ترین روح گم شده ام که به پست تو خورده ام...

نوشته شده توسط پشمالو در ساعت 12:16 PM | لینک  | 

داستان زندگی من 

قسمت جدید رسید...روی عکس کلیک کنید...

فعلا بد جور مشغول این داستان نوشتنم و اتفاق خاصی هم نمیافته ....پس فعلا واسه اینکه زیاد وقتتون رو نگیرم همونجا مینویسم....البته اگه اتفاقی افتاد حتما میگم... 

نوشته شده توسط پشمالو در ساعت 11:14 AM | لینک  | 

به دلیل اینکه یکی از همکارانم آدرس وبلاگ عصیان را داشت و من مایل نبودم مسایل خصوصی ام را با او شریک شوم آدرس سایت داستان پشمالو به اینجا منتقل شد..... قسمت جدید رسید...لطفا بدون قضاوت بخونین...خوشحال میشم اگه بگین که خوندین اما نحوه زندگی من رو نقد نکنید...
نوشته شده توسط پشمالو در ساعت 1:0 PM | لینک  | 

دلم می خواهد قسمتهای آخر داستانم را بنویسم.....دلم میخواهد داستانم پایان داشته باشد....

خصوصی

دیروز که داشتم بر می گشتم خونه داشتم به اون فکر می کردم ....به اینکه آیا دلم توانایی خواهد داشت که از قصه اش بگویم؟داشتم زجر میکشدم از به خاطر آوردن اون لعنتی.....داشتم آب می شدم یهو یاد ت خودشو با فشار چپوند وسط فکرام و من یهو آرام شدم...نه چون تو بسیار قدرتمند تر و زیبا تر و مردتر وبهتر ازونی....نه چون می تونم بهش نشون بدم که من بی اون نه تنها نمردم بلکه واقعا تونستم خودم رو نجات بدم......چون با تو اولین باره که آرامش دارم....نگران نیستم که ممکنه با صد نفر باشی یا به هزار دلیل عجیب و غریب یهو زیر پامو خالی کنی.....چون باهات صادقم و میدونم که ممکنه چیزی رو نگی ولی هر چی که میگی راسته......اولین باره تو کل زندگیم که کسی رو پیدا کردم که دوستم داره بدون اینکه لازم باشه کاری کنم.....کسی که منو همین جور که هستم دوست داره کم یا زیاد صد کیلو یا ۵۰ فرقی براش نمیکنه......کسی که حالا دیگه حتی منو بهتر از خودم میشناسه و من مجبور نیستم مدام بهش توضیح بدم....ممنونم عزیزترین که اینقدر خوبی

نوشته شده توسط پشمالو در ساعت 1:47 PM | لینک  | 

اولین قسمت زندگی پشمالو بانو رسید....

لطفا به بقیه هم بگین بخونن!...

 

نوشته شده توسط پشمالو در ساعت 12:51 PM | لینک  | 

الان دلم می خواد اینقد جیغ بزنم خودم و بزنم زمین آش و لاش کنم....بعدشم با آقای دوست بهم بزنم برم یه جاخودمو سر به نیست کنم از حرص....بعدشم دیر برم خونه مامانم از نگرانی حرص بخوره تا دلم خنک شه.....

امروز صبح از خواب بیدار شدم سرم رو شستم تازه دیدم با اینهمه دوا درمون هنوز موهام یه عالم میریزه و دیگه کف کلم بیرونه....دارم از نگرانی سکته میکنم...اومدم صبحانه بخورم که باز مامانم که صبحها زیادی هایپره هی شروع کرد ازین شوخی هایی که حرص منو در می آره هی من هیچی نگفتم ....آخرشم با خوشحالی اعلام کردم که من و آقای دوست می خواییم از امروز با هم بریم کلاس طراحی ای که من دو ماه دارم واسش پول جمع میکنم و هی ذوقشو میکنم.....یهو مامانم داد میزنه سرم الان لازم نکرده بری طراحی و هی وهی وهی آیه ی یاس. تا اینکه من داغ کردم و شروع کردم داد زدن سرش....خلاصه حسابی دعوامون شد طوری که من در خونه رو محکم کوبیدم بهم و اومدم بیرون...آخه شماها مامان منو نمیشناسین از بچه گیم تا حالا من سراغ هرچی غیر از درس رفتم همش آیه یاس خوندن و اینقدر سنگ انداختن تا من اون وول کردم....خدا هم هر چی استعداد و علاقه در ین زمینه ها بوده به من داده وغیر ازون تو رشته ای که درس خوندم هیچی....تمام عشق و علاقه من به طراحی و نوشتن وموسیقی و این جور چیزا بود اونا می خواستن من مهندس نرم افزار شم واسه همین هم فرستادنم رشته ریاضی کاربردی.....ای خدا الان دارم منفجررررررررررررر میخورم به خدا....سه چها رسال پیش هم من گفتم می خوام یه ساز یاد بگیرم مامانم دوید رفت برام یه گیتار خرید منهم ذوق زده که اینبار همه چی حله دیگه گفتم خوب برم کلاس گفت نه! منو میگی اینقد گریه کردم و داد زدم و حرف زدم و خواهش تمنا کرد که نگو گفت نه که نه! من هم میگفتم خوب چرا پس خریدی این آینه دق رو؟!

...این مهران هم خدا بگم ایششششششالا حفظش کنه به طراحی علاقه داره ها اصلا خودش گفت میام....دیروز هی بهونه آورد هی بهونه آورد تا اینکه امروز زنگ زدم یارو گفت وزارت ارشاد بهمون گیر داده کلاسهای مختلطمون رو برداشتیم.....من دارم از حرص می ترکم....اصلا از صرافتش افتادم.....چون می دونم همین که مهران نمیاد مامان اینا هم نمیذارن برم چون موقع برگشتن دیر میشه چون....هزار و یه دلیل مزخرف دیگه.....من هم الان اینقدر حالم گرفته است که دلم میخواد مغزم وبکوبم تو دیوار....آخه بابا جون من که از صبح تا شب دارم همون کاری رو میکنم که ازش متنفرم و فقط به خاطر شما ها رفتم توش چی میشه 4 ساعت در هفته هم همون کاری رو بکنم که دوست دارم....عصبانی ام هوارتا....

نوشته شده توسط پشمالو در ساعت 11:20 AM | لینک  |