امروز دوروزه که این ساعتها از کلافگی حالت تهوع می گیرم
و حتی حوصله خودمم ندارم
.....
دیروز همین موفعها بودکه مصطفی داداش آقای دوست زنگ زد وگفت من 4 تا بلیط تاتر دستم رسیده که خودم نمی تونم ازش استفاده کنم بیابگیر با مهران برید
....من هم که خیلی وقت بود تاتر نرفته بودم رفتم گرفتم
حالا تاتر ساعت 6:30 بود و من تازه ساعت یه ربع به شیش از جردن راه افتادم سمت آقایی....حدود 7 اینطورا رسیدیم به سالن
....همین که داشتیم بدوبدو می رفتیم تو اون آقا مهربونه بود قصه های جنگی تو تلویزیون میگفت(سید جواد هاشمی) رو دیدیم ٬من زدم به مهران گفتم:" ا...اون آقا مهربونه...."نگو آقا مهربونه کارگردان نمایش بود....تا ما رو دیدی انگار یه آشنای قدیمی رو دیده باشه گفت :"کجا بودین تا حالا ؟!!خیلی وقته شروع شده بدوین...."
ما هم به هم نگاه کردیم
ونفهمیدیم چرا آقاهه اینقد صمیمی شد...بعد هم خودش ما رو برد تو بدون بلیط
....هاهاها!
خلاصه نمایشش اما چنگی بدل نزد
...ما ایستاده نمایش و دیدیم
.....فقط یه بازی فوق العاده توش بود اونم کسی بود که نقش طالب رو بازی می کرد.....یه دیوونه توی شام ....البته تقریبا نقش اول بود....تمام ماجرا تو شام بود زمانی که اسرای کربلا رو می آوردن.... و خیلی خیلی بهتر می تونست باشه....
خلاصه وقتی اومدیم بیرون دیدم آقایی منو می بره یه طرفی که راهمون نیست
هی گفتم کجا داریم میریم آخه؟هی حرفو عوض کرد
....منو برد پیتزا پنتری توی خیابون ویلا.....خیلی جای دنج و باحالی بود.....لازانیا شم ازون شعبه دیگه اش بهتر بود
....گارسونهاشم همینطور .....آقامون کللی عشقولانه شده تازگیها.
... هی برام گل میخره.
...هی قربون صدقه ام می ره.
...هی بوسم میکنه .
...جای همتون خالی من همش رو ابرام
....![]()
پ .ن : ریواسی ببخشید من نتونستم بیام این اینترنت شرکت ما نفتیه هی قحط میشه
تولدت مبارک![]()
الان تقریبا 10 روزه که ما در حال عقش و حالیم....پنج شنبه پیش که مامان اینای من رفته بودن شمال و ما کللی ذوق کرده بودیم که این چند روز و عین زن وشوهرها با هم میگذرونیم
....من غذا درست کنم،آقایی تلویزیون نگاه کنه ،ناهارخوریم وبغلم کنه بخوابیم و پا شیم وخلاصه این جور چیزایی که جفتی داریم میمیریم که زودتر بریم تو یه خونه تا داشته باشیمشون
.....اما زدو عموی پدر آقایی ما فوت کرد
....
پنج شنبه که مهران از سر کار اومد پیش من ٬من تازه از سر کار رسیده بودم وتندتند ناهار درست کرده بودم،خلاصه عرضم به حضورتون که اون شب تا حدود ساعت 12 صبح من ومهران ومصطفی با هم نشستیم و دمی به خمره زدیم
... اونا که رفتن من دیگه هر چی سعی کردم نتونستم از دلشوره بخوابم![]()
....تا ساعت 4 که مهران زنگ زد گفت ما رسیدیم قزوین
....
جمعه تقریبا تنها بودم تا ساعت 7 شب همش در حال بشور وبساب چون بچه ها شب همه خونه ما مهمون بودن ومامان جونم هم دستور داده بودن که پیرهن همه مبلها رو در بیارم
.....خلاصه تا7 که محمود اینا اومدن من به زور یه ربع وقت گیر آوردم به خودم برسم
.....اون شب هم نشستیم وخوردیم
وخندیدیم واینا٬ شب هم آقایی پیشم موندوتا صبح هم من بیچاره از سرما لرزیدم... چون توی سالن جلوی تلویزیون خوابیده بودیم واز در پذیرایی باد می خورد تو مغز من
.....اما دم دمای صبح که آقایی تو خواب منو سفت بغل کرد کم کم گرم شدم و خوابم برد![]()
....
.ساعت هفت پاشدم صبحانه درست کردم وآقایی رو بیدار کردم
....صبحانه خوردیم و رفتیم سر کار
.....بعد از ظهر اونقدر تنم درد می کرد که دولا دولا برگشتم خونه
... تازه ظرفهایی رو که دیشبش شسته بودم جا به جا کردم که دوست دختر مصطفی زنگ زد و من هم آدرس رو بهش دادم که شب همه جمع شیم....ده دقیقه بعد مصی زنگ زد که تو چرا با دوست دختر من بد حرف زدی
؟؟؟من و میگی؟!!! گفتم من کی
؟ دیگه داشتم با مصی دعوا میکردم که مهران رسید
....وقتی موضوع رو براش تعریف کردم اون هم حق و به من داد ولی در هر صورت آقا مصطفی اون شب نیومد وما شدیم چها نفر
....من ومهران ،محمود ونیکو.....شب که اونا رفتن من و مهران نشستیم به فیلم دیدن اما خیلی مزخرف بود
....اونم هی می گرفت میخوابید
وخلاصه دعوامون شد
...پاشد لباس پوشید بره
، من هم نشسته بودم جلوی تلویزیون اشک میریختم
که یهو اومد از پشت بغلم کرد
وکلی نازم کرد وبوسیدم![]()
![]()
![]()
....ونشون به اون نشون که ساعت 5 من دیگه می گفتم آقایی مردم بخوابیم دیگه
؟میگفت :نه حالا بزار بقیه اشو بگم واست
....من هم وسط خاطراتش بیهوش شدم
....
خلاصه یک شنبه ساعت 11 بیدارشدیم وهی تیکه تیکه خوابدیم تا 1 بعد هم ناهار خوردیم وافتادیم به جون خونه
....3دیگه همه خونه گل شده بود وما تازه نشستیم یه قهوه ای بخوریم ویه سیگاری دود کنیم که علی زنگ زد وگفت من تهرانم شب بیاین خونه ما.....ما رو میگیاز خدا خواسته
دوباره پاشدیم حاضر شدیم و حمام کردیم وبگیر و ببند ومن زنگ زدم مامانم اینا رو گیر آوردم و گفتم ما داریم پیش علی اینا
.....تاراه افتادیم ورسیدیم ساعت 5/6 بود بچه ها اومدن و بزن وبرقص و اینا.
..
.دوشنبه هم باز همینطور گذشت وما ساعت 2 خوابیدیم![]()
واما سه شنبه.... مهران زنگ زد گفت بیا سر ویلا می خوایم بریم خونه علی اینا
....من هم رفتم ودیدم نیست حسابی شاکی شدم
وگرفتمش و شروع کردم دادو بیداد که باز من و کاشتی و اینا
و با عصبانیت قطع کردم
...دوباره زنگ زد وگفت من اینجام دارم میبینمت
یه خورده دور وورت ونگاه کن
....من هم داد زدم خودتو لوس نکن به خدا خیلی خسته ام مهرا...
.که چشمم افتاد دیدم تو دو قدمی من تو یه ROAی نوک مدادی نشسته واسم دست تکون میده
....اینقد ذوق کرد![]()
که داشتم سکته می کردم بالاخره ماشینمون وداده بودن وآقایی منو سورپرایز کرده بود.![]()
... اول رفتیم خونه ما و مامانم و بعد هم بابامو سورپرایز کردیم
و جاتون خالی پلمبیر خوردیم وکللی خندیدیم
....آخه این اولین چیزیه ما مشترکا با هم خریدیم و دنبالش دویدیم واز طرفی قراره پولش شروع زندگیمون و راحت تر کنه....خلاصه رفتیم خونه علی اینا و باز هم بزن برقص واینا
....یادم رفت بگم شب قبلش هم خونه علی اینا با مصطفی دعوام شد البته به خوشی تموم شد و ما دوباره با هم دوست شدیم وبعد هم شنیدم که با دختره به هم زده چون رفته بود یه عالم دری وری از قول من گفته بود ومصطفی هم حالشو گرفته.....اینم از جبروت عروس بزرگه
.....حالا کسی نمی خواد جاری من بشه؟
....
چها رشنبه هم که ولنتاین بود و آقایی با اینکه می دونست من بیچاره همه پس انداز مبارکم را صرف کادو کردهام اعلام کردن این کارا بچه بازیه
و آنچنان مشت محکمی بر دهان احساسات ما کوبیدند که ما از همانجا پیچیدیم
و برای اولین بار در طول سه سال دوستیمان یک شب را به قهر گذراندیم
....و از پوزه درد تا صبح گریستیم
......
ولی خوب پنج شنبه به جایش از شرکت که در آمدیم یک عدد دسته گل نرگس
گرفتیم که خدایی به همه اش می ارزید....پنج شنبه سال مادر علی بود البته من نتونستم برم به دلایل کاملا امنیتی برای جلوگیری از هر گونه خاله زنک بازی
....
ا جمعه هم که پیک نیک
در خانه علی اینها گذشت و ایضا دیشب....
.من الان عین آدمی هستم که در الکل بدنش اندکی خون یافت شده
و امروز که سپندارمذگان است دارم از زور خستگی می ترکم
...تا جایی که حتی حال فرستادنهsmsعاشقانه را هم نداشتم وفقط فرستادم
eshghoolane azizam یعنی همه اش باهم دیگه![]()
...این بود ماجرای این یک هفته من![]()
...خدایی خوب گفتم ها نفسم بند اومد
....
۲-امروز هر جی زور زدم نتونستم واسه کسی کامنت بذارم....
۳-ولنتاین؟![]()
۴- سپندارمذگان مبارک![]()
قرار نبود تو زندگیم بمونی ولی موندی ....
قرار نبود مهم بشی ولی شدی.....
قرار نبود دوستم داشته باشی اما داری....
قرار نبود عزیزترین باشی ولی شدی.....
با این همه بد قولی لابد انتظار داری بهت بگم دوست دارم؟!
این چند روز به من خیلی خوش گذشت
....آقای دوست همش پیشم بود ، قربونش برم![]()
....
دیشب هم رفتیم خونه علی رضا اینا![]()
....البته این چند روز یه چیز خیلی جزیی هم منو اذیت کرد اما "این نیز بگذرد".... دیشب وقتی رفتیم خونه علی اینا فقط یه قوطی مشروب داشت که سه تایی زدیم من وعلی و مهران و بقیه هر کسی به یه دلیلی نخورد....خوب بودیم
.....محمود اینا که رفتن من وآقای دوست و علیرضا و خانومش (سمیه )نشسته بودیم تو سالن نیمه تاریک و داشتیم می گفتیم و میخندیدیم که یهو آقای دوست برگشت تو چشمهام خیره شد وگفت "دوست دارم!"نفسم بند اومد![]()
....مستی از سرم پرید،ضربان قلبم اومد رو 20000داشتم سکته میکردم از خوشی(ببخشید هنوز شکلکی نساختن که مطابق حال من باشه).....الکی خندیدم.
...می دونم که میگین من هم باید میگفتم من هم همینطور اما ما با هم قرار گذاشتیم که اینجور موقعها در بند جواب دادن نباشیم و فقط لذت ببریم......البته این دفه اول نبود که این حرف وبهم میزد اما هیچوقت اینجوری خالصانه و بی مقدمه این حرف وبهم نزده بود....
.جاتون خالی همین الان که دارم مینویسم منو با یه نخ نایلونی بستمن به دسته صندلی که یه وقت نچسبم به سقف....شاید خیلیهاتو ن بگین این دیگه چه بی جنبه است اما امروز خواستم بیام اینجا این لحظه های سبک و شیرین وجاری رو با همتون شریک شم.....
از قدیم گفتن تقلید کار میمونه و تاکید هم کردن که میمون جزو حیوونه! اما من هم دوست دارم به تقلید از همخونه آلوچه خانوم ماجرای خودم و آقای دوست رو در این دوسال و نیم بنویسم و بعد هم ادامه اش بدم تا ببینم به کجا میرسه....
خواستم بگم من دریام و تو خورشید ، یادم افتاد که هر جا آبی هست و خورشیدی سوزان ، ابری هست و بارانی....
خواستم بگم من پروانه ام و تو شمع ، یادم افتاد که هر جا شمعی هست و پروانه ای اشکی هست و سوختنی....
خواستم بگم تو غزالی و من صیاد ، یادم افتاد که هرجا صیدی هست و صیادی،اسارتی هست ونیرنگی.....
یادم افتاد که نگاههای مظلومانه ام در مدرسه مرا از هر مشکلی میرهاند....پس حالا که تو تویی من یک کودک 5 ساله میشوم،انگشتت را میگیرم و از پایین به صورتت نگاه میکنم و به نظرم تو خیلی بزرگ میشوی و قوی.انگشتهای دو دستم را تا جایی باز میکنم که کف دستم سفید میشود ومیگویم:
<<اینقد دوست دارم >>
خوب واقعا ممنون از اونهایی که جواب دادن
! خیلی هم به اونایی که جواب ندادن
....اساسا من هم انتظار نداشتم همه بیان جواب بدن....امروز اصلا حوصله ندارم حرفای گنده گنده بزنم
....هنوز هم میتونین
به پست قبلی جواب بدین من حتما میخونم....
.
دیروز آقا چه ترافیکی بود(با حدت وشدت بخوانید)!!!...
اون بارون خفنه بود من تو خیابون بودم....چه غلطی میکردم
؟! هیچی خوب ، داشتم میرفتم پیش آقای دوست...که چه ...هی بخورم![]()
؟! خیلی خوب چرا میزنی که ببینمش....
چون شماها اعصاب معصاب ندارین نمیگم که تازه با این همه بدبختی رفتم پیشش تازه آقا طبق معمول ساکت و صامت نشسته منو نگاه میکنه
....هی میگم" خوب چه خبر" میگه" هیچی تو چه خبر ؟"بعدش هم مشغول بازی با محتویات کیفش شد ، نه یه دقیقه دو دقیقه ها! یه نیم ساعتی
....بعد هم که من میگم "خوب حرف بزن دیگه" میگه"مگه من تلویزیونم که حرف بزنم تو خوشت بیاد!!!!"یه لحظه اومدم بگم" آره الان که دقیقا عین تلویزیونی چون جفتتون حال آدم و میگیرین و آدم دلش می خواد خفه اتون کنه..."
.
من دلم مسافرت میییییییییخواد همه خونواده ما (خواهرم اینا ، داداشم اینا ، مامانم اینا و...)دارن میرن این چند روز آخر هفته رو شمال ومن بدبخت به خاطر این که مرخصی ندارم باید بمونم تهران
.......
باران می بارید....در خیابان میدویدم....آب از همه صورتم میچکید....ریملهایی که برایت زده بودم راه افتاده بود وکورم میکرد اما اهمیتی نداشت.....ماشینی جلوی پایم آنچنان ترمز زد که آب چاله های بلوار کشاورز تمام بدنم راگلی کرد و لباسی که برایت پوشیده بودم کثیف شد اما مهم نبود...می دویدم، ماشین نبود....مردی به من متلک انداخت روحم لک شد اما اینهم مهم نبود... میخواستم ببینمت....میخواستم دستهای یخ کرده ام را در دستهایت گرم کنم....وقتی رسیدم وقتی دیدمت لکهای صورت را پاک کردم ، لباسم را تمیز کردم ولک روحم را با فحشی شستم .....از سرمای بینمان یخ زدم....از ریملها متنفر شدم ، لباسهایم تنگ شد،روحم یکسر سیاه شد....برگشتم ....وتمام مدت فکر می کردم"دوستش دارم ، دوستم دارد ، این یک تصادف بود!"
اما کودک درونم هنوز هم شل میزند!
در مورد پست قبل عرض کنم به حضور انورتون که اون احساساتی که گفتمشون احساسات من تو دوره این 10 سال اخیر بود یعنی امروز من کاملا از نحوه زندگیم و حتی گذشته ام راضی ام.... منظورم هم همین بود ....حالا یکی نیست بگه خوب جون بکن همین یه جمله رو بگو....خوبه حالا
! گفتم یکی نیست نگفتم همتون بگین که
....
اما من روزی که اینجا رو شروع کردم بیشتر قصدم این بود که یه روش جدید برای ارتباط با آقای دوست پیدا کنم چون من نوشتنم بهتر از حرف زدنمه٬ببین حرف زدنم چیه دیگه
.....اما وقتی شروع کردم به نوشتن کم کم احساس کردم که به آرزوی دیرینه ام رسیدم و در نهایت می تونم بنویسم بدون اینکه مجبور شم خودمو سانسور کنم.....اما بعضی از دوستان اینقدر نکته سنجی میکنن که آدم همش باید مواظب باشه سوتی نده....جو این وبلاگها جز بعضیهاشون که راحت مینویسن خیلی خانوادگیه و گاهی آدم احساس می کنه اگه موضوعی رو میگه تصور بدی ازش در اذهان باقی می مونه
....می دونم که خیلی ها تون این احساس رو وقتی که دارین مینویسین دارین....اما بعضی از وبلاگها هم هستن که راحت راحت در مورد خودشون واتفاقاتی که تو زندگی روز مره اشون می افته می نویسن... مثلا چند وقت پیش تو یکی از وبلاگها جمله ای دیدم که عشق کردم ٬گفته بود "وقتی که تصمصم می گیرم با کسی بخوابم..." یا یه همچین چیزی ، خوب این آدم راحته٬ دنیا و نظرات مردمش رو یه دانهای مبارکش هم حساب نمی کند
.... به نظر من که خیلی خوبه اگر همه ما به جای اینکه اینجا هم همان عرفهای جامعه را تکرار کنیم بر اساس اعتقاد فردیمان بنویسیم واعتقادات بقیه را هم هما نطور که هستند بپذیریم....لااقل اینجوری مدلهای مختلف آدم ها رو می شناسیم.... دلم می خواد نظرهاتونو بدونم واینکه:
۱- آیا به نظر شما اگه کسی در مورد احساسات خصوصی اش در حد متناسب بنویسه شخصیتش چه جوری؟ شجاعه؟ وقیحه؟
۲- یا اگه یه دختری با پسری که دوستش داره یا به هر حال باهاش دوسته س0ک0س داره و مزدوج هم نیستن به نظر شما فاحشه است؟خوبه؟ بده؟
۳- اگه یه دختریبخواد تو وبلاگش بنویسه" وقتی که ب0غ0ل0م میکنی ومرا به رختخواب می بری از چشمهای وحشی ات مست میشوم" به نظر شما چه طور باید این را بگوید ؟
۴-به نظر شما چند درصد دخترانی که قبل از ازدواج س0ک0س دارند فاسدند؟
۵- به نظر شما افکار انحصار طلبانه مردها چقدر در این موضع گیریها دخیل است.؟
۵-شما چقدر تا به حال از ترس عکس العمل بقیه دوستان وبلاگیتون خودتونو سانسور کردین؟
می دونم که این موضوعات معمولا مطرح نمیشن و اگر هم مطرح بشن جو ناراحتی رو ایجاد میکنند...اما یادتون نره که اینجا یه محیط مجازیه و هیچ کدوم از ما همدیگه رو نمیشناسیم....حتی اگه دوست ندارین می تونین ناشناس جواب بدین ولی بدین...
گاهی وقتا ارزش یه چیزی رو بعد از اینکه اون چیز رو از دست دادیم می فهمیم....گاهی وقتها هم یه چیز با ارزش رو از دست میدیم و تازه می فهمیم که ارزشی نداشته....
امروز توی شرکت ما برق رفته بود و همه مشغول کل کل و شوخی بودن من هم از فرصت استفاده کردم و رفتم توی آشپز خونه شرکت و یه قهوه واسه خودم درست کردم و در رو بستم و توی تاریک روشنی یه سیگار روشن کردم و mp3playerرو هم به گوشم زدم و آهنگ" شهر من" سیاوش رو آوردم....درست توی اون تاریک روشنی یهو همه چی روشن شد....همه چی رنگ عوض کرد و روح من بالید وبزرگ شد....من اون یه لحظه ناب رو دزدیده بودم که توی آرامشش روحم رو رها کنم اما اون لحظه تصمیم داشت که چشمهای منو باز کنه....تمام زندگیم آروم و کامل از جلوی چشمم گذشت....
من15 ساله عاشق وشیدا و آماده برای هرکاری،
کسی که فکر می کردم با ارزش ترین موجود روی کره زمین،
تلاش و دغدغه و سرخوردگی،
تلاش و دغدغه و تحقیر،
تلاش و تحقیر وتحقیر
و ناگهان سکوت،
و گردبادی که فکر می کردم تک تک استخونهامو خواهد شکست ،
دردواشک و آه،
بیتفاوتی و بی قیدی و ناامیدی،
آشناییها و کسالت ها و اشک در غم از دست دادن همه عمر،
آشنایی و بی قیدی و تفنن،
لذت و اندوه وسوگواری،
لذت و سکوت و بی حالی اعصاب،
لذت و آرامش و سکوت،
لذت و آرامش و آرامش،
لذت ولذت ولذت...
.اینجا یهو دیدم که احساساتم کامل شده،روحم کامل شده و هیچ چیزی من اون لحظه رو نگران نمیکنه....من اون لحظه یعنی من با حضور تو......من]
سلام! گاهی وقتا ارزش یه چیزی بعد از اینکه اون چیز رو از دست دادیم می فهمیم....گاهی وقتها هم یه چیز با ارزش رو از دست میدیم و تازه می فهمیم که ارزشی نداشته.... امروز توی شرکت ما برق رفته بود و همه مشغول کل کل و شوخی بودن من هم از فرصت استفاده کردم و رفتم توی آشپز خونه شرکت و یه قهوه واسه خودم درست کردم و در رو بستم و توی تاریک روشنی یه سیگار روشن کردم و mp3playerرو هم به گوشم زدم و آهنگ شهر من سیاوش رو آوردم....درست توی اون تاریک روشنی یهو همه چی روشن شد....همه چی رنگ عوض کرد و روح من بالید وبزرگ شد....من اون یه لحظه ناب رو دزدیده بودم که توی آرامشش روحم رو رها کنم اما اون لحظه تصمیم داشت که چشمهای منو باز کنه....تمام زندگیم آروم و کامل از جلوی چشمم گذشت....من15 ساله عاشق وشیدا و آماده برای هرکاری، کسی که فکر می کردم با ارزش ترین موجود روی کره زمین،تلاش و دغدغه و سرخوردگی،تلاش و دغدغه و تحقیر، تلاش و تحقیر وتحقیر و ناگهان سکوت، گردبادی که فکر می کردم تک تک استخونهامو خواهد شکست ،دردواشک و آه، بیتفاوتی و بی قیدی و ناامیدی،آشناییها و کسالت ها و اشک در غم از دست دادن همه عمر، آشنایی و بی قیدی و تفنن،لذت و اندوه وسوگواری،لذت و سکوت و بی حالی اعصاب، لذت و آرامش و سکوت، لذت و آرامش و آرامش، لذت ولذت ولذت....اینجا یهو دیدم که احساساتم کامل شده،روحم کامل شده و هیچ چیزی من ِ اون لحظه رو نگران نمیکنه....من ِ اون لحظه یعنی من با حضور تو با حضور هستی......من ِاون لحظه یعنی من پیوسته به شعور هستی...من پاک٬ ناب٬ خالص.....و اون لحظه هیچ نبود جز
"یک دریچه که باز شد به برهوت اگاهی!"
- می دونی چیه ؟! دیگه داری حالم و بهم میزنی.... همش با اون چشمای قد ...ون خروست زل می زنی به من که چی؟چته؟چه مرگته؟ ...چه گیری افتادم ازدست تو...د برو تا نزدم نفله ات نکردم.... چی می خوای ؟! برو هر غلطی که دلت میخواد بکن...می زنم له ات میکنما...
- با کی حرف میزنی نصف شبی؟
- با هیش کی....(با صدای آرام)...برو دیگه اگه مامانم بیاد میکشتت ها! برو...زود باش...
- چی شده ؟...حالت بهم خورده؟ وا کن درو ببینم...(در باز میشود...) با کی حرف می زنی نصف شب تو توالت؟
- با هیش کی...
- داره ازدواج میکنه!
- خوب به تو چه؟
- نمی دونم احساس عجیبی دارم....یه چیزی ته دلم می جوشه....یه چیزی ته مغزم می خاره....یه عالمه سوزن تو تنم فرو میره...
- حتما مسموم شدی به او ن ربطی نداره...
- آخه چطور ممکنه اون حتی من و انکار کرد...دختره چطوری قاپش و دزدیده؟ مردم از فضولی!!
- هنوز دوسش داری؟
- نمی دونم...نه!... فکر نکنم.... چیزی برای دوست داشتن نداره....
- پس چی ؟ چرا برات مهمه که داره با کی ازدواج میکنه؟
-نمی دونم آخه من به خودم قول داده بودم که زودتر خوشبخت شم...که اون بد بخت شه و من خوشبخت...که اون نتیجه کاراشو ببینه و من پاداش اونهمه رنج رو ....اما حالا این اونه که داره ازدواج میکنه....دلم میخواد بدونم عاشق شده یا نه؟ دلم میخواد بدونم اون سر کوفتایی که به من می زد به اونم میزنه یا نه؟...میخوام بدونم همونجور که من و میزد اونم میزنه یانه....دل اونم میشکنه یانه...نصف شب از مهمونی بر می گرده مست لایعقل یا نه...به اونم میگه تو تنها زن زندگی منی یانه...
- هنوز دوسش داری....
- نمی دونم....امیدوارم که نه...می دونی تنها چیزی که می خوام اینه که اون از من خوشبخت تر نباشه....می خوام فلانی اونقدر منو بخواد که اون از حسادت عشق ما بترکه....اما!...مشکل من با خودمه نه؟
- نمی دونم...
- می خوام یکی منو بخواد...بی قید وشرط ...همونطور که من اونا رو میخوام...یه نفر وقتی بهم نگاه میکنه چشماش برق بزنه....یه نفر با دیدن من قلبش تند تر بزنه....این توقع زیادیه؟
- نه ولی از کجا بیاریم؟...فلانی هم دوست داره...اینو میشه راحت فهمید...
- آره ! اما بسم نیست....می خوام اونقدر منو بخواد که هیکلم و نبینه....اونقدر بخواد که در مورد همه چی اینهمه فکر نکنه....اونقدر که از دوست داشتنم احساس جوونی کنه....دلش بخواد بخاطر من ریسک کنه و نبینه...ولی اون اینجوری نیس....
- خوب که چی ؟؟ می خوای چیکار کنی؟
- نمی دونم ....دوسش دارم....با زم من اول بند و آب دادم نه؟ نمی تونم ازش به این راحتی بگذرم...اما اون به نظر نمیاد که اینو بفهمه...
- ....
- میدونی اینقدر باهاش احساس امنیت میکنم که تا حالا این احساس و نسبت به هیچ کس نداشته ام....
- این کافی نیست...
- می دونم ....الان ازش دلزده ام...اونقدر همه چیزو ساده انجام میده که دلم بهم میخوره...از هیچی هیجان زده نمی شه....از هیچی ....اما درست وقتی که جلوم نشسته و داره به غرزدنهام گوش میکنه....درست اون وقتهایی که دارم بدون ترس از احساسات خوب و بدم باهاش حرف میزنم ، تمام دنیا رو با چشماش عوض نمیکنم....وقتایی که از ایرادهام گیج میشه، اون حالت بچه های گمشده اشو و اون بکارت مغزشو با هیچی تو دنیا نمی تونم هم تراز کنم... وقتایی که بغلم میکنه آغوشش برای من تمام اون چیزی میشه که خوشبختی معناش میکنم.... وقتایی که در حالیکه سرم و گذاشتم رو پاش باهام حرفهای جدی میزنه تمام چیزیه که بهش میگم لذت ناب....وقتی می بوستم تمام اون چیزیه که بهش میگم دزدیدن یه لحظه از زمان.... وقتی مسته و برام sms میده موبایلم همه داراییم میشه...
- 000
- ساکتی!
- چی بگم ؟ تو که بال نداری غللللللللللط میکنی ...ون میدی! تو که میمیری واسش این پرندیات چیه در موردش تفت میدی؟ یا اینو دروغ می گی یا اونو....
- نه به خدا ! فقط از ینکه دوباره له شم می ترسم...هر چی بهش نزدیکتر میشم ترسم بیشتر میشه....تا جایی که دلم میخواد همه بدیهامو نشونش بدم تا اطمینان پیدا کنم که دوستم داره که تر کم نمی کنه ....که منو با همه بدیهام دوست داره....
-خدایی تو هم واسه خودت ...وس خلی....آدم باید یه سری از بدیهاشو از بین ببره نه اینکه انتظار داشته باشه مردم اونا رو قبول کنن....
- اما اگر قبولش کنن دیگه بدی نیست....اونوقت آدم راحت تر می تونه عوضش کنه....بدیهامم مال منه نه؟...جزوی از منه چرا باید برای دوست داشته شدن همه چیزو عوض کرد؟؟
مرز بین حالتهای آدم اینقدر کمه که آدم واقعا میمونه....دیروز از شرکت که در اومدم مثل یه آدم تشنه بودم که اگه آب بهش نرسه میمیره
...دلم داشت به هوای مهران میترکییییید....اینقدر میخواستمش که وقتی دیدمش دلم میخواست میتونستم تو چشمام حبسش کنم و با خودم ببرمش
....فقط 15 دقیقه وقت داشتم و تو این مدت با چشمام خوردمش
....بعد رفتم aptech سرکلاس که دیدم درسمون مزخرفه و هیچ خبری نیست....نمره php هم که 80 شدم
...به هرحال چون نمره ایه که استاد چشمی داده خوبه نه؟ فوری بهش زنگ زدم و گفتم برگردو برگشت.... اما دیگه اون حالته رفته بود....عادی شده بودیم
....الان درست مثل دیشب شدم.
..دلم اینقد میخوادش که خدا می دونه....
خصوصی
تازگیها دیگه اصلا به ازدواجمون فکر نمیکنم...وروابطمون داره مثل اوایل میشه.. دلم می خواد مثل اون اوایل آزادانه تر همدیگه رو دوست داشته باشیم...درست انگار که هر لحظه با هم حال نکنیم میتونیم از هم بگذریم بریم دنبال کارمون....اما ته دلمون قرص باشه که همو داریم.....دلم میخواد بیشتر آزادی داشته باشم...
من با همه قوانین دنیا مشکل دارم...تا بهم میگن "باید"فورا فاتحه اون کار خونده میشه من اصلا ازینکه تو یه قالب برم متنفرم....اما اینقدر این حرفها رو از بقیه دخترا شنیدم که مثلا دارن کلاس میزارن که حالم بد میشه وقتی میگمشون
.....دلم اون آزادی اولا رو میخواد ...توپی کار خودت من پی کار خودم ...من فکرم گه گاه پی تو، تو فکرت گاهی پی من... بوسه هامون بی تعارف.... خواستی بخواه نخواستی خوش اومدیم... اون موقع ها با هم بودیم چون از هم سود میبردیم اماا الان با همیم چون دیگه سود بردنها برامون مهم نیست ....بد نیست گاهی هم از هم سود ببریم ...نه؟گاهی به چشم هیز همدیگر رو نگاه کنیم ...نه؟
نمیدونم با زدن این حرفها چند نفرتونو از دست میدم ، برام مهم نیست چون ترجیح میدم دوستای روشن تر داشته باشم تا زیادتر
....الان چند روزه که دارم سایتهای مختلفی رو در مورد کسانی میخونم که واقعا مظلوم واقع شدن....کسانی که به جرم دوست داشتن و مثل بقیه نبودن تو جامعه ما مورد تمسخر قرار میگیرن....اگه کسی مث من و تو نیست به این معنا نیست که آدم بدیه...به این معنا نیست که حق نداره نظرشو بگه....مگه مهمه که یه آدم به کی عشق میورزه؟؟؟مگه عشق رو میشه محبوس کرد؟مگه میشه براش یه نسخه واحد پیچید؟ خوب اگه یه مرد عاشق یه مرد دیگه بشه یا یه زن عاشق یه زن دیگه بشه چه اتفاقی میافته؟؟؟چرا این بد بختا رو آزار میدیم؟؟ اینکه کی دوست داره عاشق کی بشه به من وشما چه ربطی داره؟؟
من یه دوست دگرباش دارم(به قول خارجیها گی) که 4 ماه داشت زور میزد که اینو به من بگه ،وقتی بهم گفت فقط دلم میخواست بغلش کنم و اونهمه اضطراب رو از چشمهاش بشورم ٬ دلم می خواست قدرتی داشتم که میتونستم همه بی انصافیایی که در حقش کرده بودن از بین ببرم....دلم می خواست بغلش کنم وازش به خاطر حماقت همه مردم ٬به خاطر تمام طعنه ها ازش معذرت بخوام.... وقتی بهش گفتم "خوب چه اشکالی داره؟؟" چشمهای قشنگ عسلیش برقی ازشادی زد، نه چون من آدم خاصی ام فقط چون من از معدود دوستانش بودم که با فهمیدن این موضوع طردش نکردم...
.خیلی مهمه که ما آدمها مبارزه هامونو انتخاب کنیم...اگه کسی قراره با کسی برخورد کنه کاش اون آدم گناهکارتر از این باشه....وقتی که یه جوون مهربون وساده که امیالش با مال ما متفاوته اینقدر آزار می بینه که حتی حاضر میشه خودشو انکارکنه واقعا ما اسم خودمون و آدم میزاریم؟؟
این آدم که تا دیروز دوست من بوده امروز که من فهمیدم دگرباشه چه تغییر ناگهانی ای کرد؟نه مرض مسری داره نه خطری از طرف اون متوجه منه...به من چه ربطی داره که دوست داره عاشق کی بشه؟؟؟
من همیشه عاشق شناختن آدمهای مختلف بودم و توی دوستام همه مدل آدم هست از کسی که به راحتی با هر کی دم دستش برسه سکس میکنه تا کسی که نماز شبش ترک نمیشه....با افتخار هم میگم که از همه اشون خیلییی زیاد یاد گرفتم...و اونقدر رو خودم کار کردم که بتونم هم اینو بفهمم هم اونو ودر نهایت اونی باشم که خودم میخوام..
تنها چیزی که در مورد آدمها برام مهمه اینه که با پوست خودشون راحت باشن و واسه اونچه که هستن یه نقاب روشنفکری یا وقاحت نسازن...صورتک نداشته باشن ، خودشون باشن یعنی اینقدر جرات داشته باشن که اگه کاری رو کردن که دلشون خواست دنیا رو به تخمشون هم حساب نکن ....
می خوام بگم دوست جون خوبم من واقعا به وجود تو افتخار میکنم و خوشحالم که منو اینقدر قابل دونستی که بهم اطمینان کنی....به نظر من تو از همه آدمهای دیگه دلایل بیشتری برای افتخار کردن به خودت داری....چون مخالف جریان شنا میکنی...
به پیشنهادیه وبلاگ دیگه این آقا اومدیم بازی
...پنج تا چیز که از همه تو دنیا بیشتر دوست دام رو می نویسم...
1-چیزکیک با قهوه تلخ![]()
2-شراب انگور قرمز![]()
3- کتاب خوب![]()
4-شیطنت و شادی و مهمونی وخنده![]()
5-تلویزیون![]()
خوب اینم از ین ...از همه لینکیها هم خواهش میکنم بازی کنن..... خوب مرسی از تبریکات صمیمانه تون
...البته واضح و مبرهن است که ماندن در چنین شرکتی همچین آش دهن سوزی هم نیست
....
امروز مهران امتحان داره دعاکنین امتحانشو خوب بده
...من بیچاره هم یه پروژه امروز باید تحویل بدم
یکی آخر هفته دیگه تازه 3 تا امتحان on lineهم دارم
.....همش بخوره تو سرم این امروزیه کامل نیست.
...حتی نتونستم بیارمش بالا ببینم چه ریختی شده...دارم من دق میآرم
...هی زنگ می زنمAptechهی میره رو hold..
..سه ماهه من به این زنیکه(مسول آموزشمون) آویزونم که کی باید بیام واسه این پروژه هی میگه خبرت میکنم...ای خبرت بیاد....بی شعور دیروز زنگ زده میگه فردا ساعت سه بیا تحویل بده دفاع کن
.... اون شکلک ها که سرشو میکوبه تو دیوار ...آخه من چه خاکی تو سرم کنم،نه مرخصی بهم میدن نه میرسم خونه درس بخونم....کامپیوتر خونه هم که ترکیده و خان بابا
ویندوز عوض کرده و من عملا هیچ نرم افزاری روش ندارم
.......
راستی من به این نتیجه رسیدم که واسه این حوصله ام از همه چی زود سر میره چون ته هر چیزی رو در میارم ....مثلا این آهنگهایی که میزارم تمام مدت گوش میکنم تا حالم ازشون بهم میخوره
...حالا هم دیگه از celin dionخسته شدم
...براتون این آهنگ و میذارم که از وب لاگ برونکا کش رفتم ولی باهاش خیلللللللیییییی حال کردم.
...
![]()
![]()
دیروز بنده بیکار شدم
،امروز آقای رییس داره فکر میکنه و من معلقم![]()
...احتمالا اگه اینجوری پیش بره آخرش منو میگیره می بره آلمان
....
عرضم به طول شما که دیروز یادتونه؟نیست؟
گفتم بیکار شدم و اینا
آخر وقتش آقای رییس به ور دست محترمشون پیغام دادن که به پشمالو بگین من هنوز مرددم و الان تصفیه نکنه تا من فردا بگم
....حالا هم که فرداست هنوز هیچی نگفته....ولی طفلک شهاب رفت
...
من وآقای دوست دیروز قرار داشتیم
....اما من حالم اصلا خوب نبود
... از رفتن شهاب خیلی دلم گرفت....تو این چند ماهه عین داداش گوگولی کوچولوی نداشتم شده بود
....خلاصه انگار یه فصل کتکم زده بودن....تمام استخوونام نرم شده بود و درد میکرد
..
.به مهران گفتم بریم خونه ما؟
گفت بریم..
.زنگ زدم به مامان گفتم منو مهران بیایم خونه؟
گفت بیا مادر!سوال داره؟
خلاصه رفتیم خونه ما و من ماجرا رو برا مامان اینا تعریف کردم و یه خرده در مورد خونه خریدن و اینا حرف زدیم و بعد هم بی خیال رژیم شامی به رگهایمان زدیم٬توپ
....و قشنگ ترین بخش ماجرا شروع شد
....(هر گونه برداشت غیر همین که من میگم ممنوع
)....من رو کاناپه دراز کشیدم وسرم و گذاشتم رو پای آقامون و رفتم اون دنیا
(مگه نگفتم ممنوعه؟!!! منظورم دنیای خواب بود
)....بعد از مدتها با آرامش خوابیدم
...تا اینکه یهو بیدارم کرد و
گفت:خانومم
من برم یکم درس بخونم؟![]()
تو خواب گفتم:نه!![]()
گفت پاشو من برم دیره ساعت 10...![]()
.من هم سرم رو بلند کردم...اونم پاشد و رفت دم در ، من اینقده خواب بودم که به زور باهاش خدا حافظی کردم
...تازه رفتم حمام و تا بخوابم 11شده بود....از حرص دوتا جوش گنده هم رو لپم زده که ازون ریشه دارهاس و فک کنم چرکی میشه
......
خوب الان نیم ساعت بعده و اقای رییس گفتن چون شما بسیار کارمند خوبی
برای ما بودین ما قربونتون
هم میریم و شما رو نگه میداریم و بعد هم کللی با من گپ زدن من باب اینکه آقایی که میخواین زنشون بشین(الهی قربونش برم![]()
بی جنبه بازی و اینا)چی کارن و شما چرا کار میکنین و کللی هم از جوابهای ما خوششون اومد
.....تا جایی که دوست دخترشون رو هم قطع کردن که با ما حرف بزنن و ایناااا
.....
حالا هی من بیام عززز وجزززززز کنم که "پیشششششششش ما بیا"و شما هی خودتونو لوس کنین نیاین....
گویا دعوا سر این شهاب طفلکی بود...........حالا من اینجا تهنا چیکا کنم؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
خوب احتمالا من یه آپ دیگه هم امروز میکنم اما یه اتفاق افتاد که حیفم اومد داغ داغ نگم....شرکت خیلی محترمانه عذر من و شهاب و خواست
....چون پول ندارن حقوق ما رو بدن
....وتنها چیزی که دلم میسوزه اینه که من بچه های اینجا رو خیلی دوست دارم
....یه چیز باحال ٬ اینا می گن بی زحمت تا دو سه ماه دیگه نرو سرکار جدید
چون ما احتمالا دوباره شما رو میخوایم
....حالا یکی نیست بگه خوب تو کی رو میخوای بیاری که Dominoی IBMرو بلد باشه؟
حالا میدونین حقوق ما دوتا روهم400000 تومن هم نیستا.... حالا دیگه من نمیدونم....
میتونین پیوستن مرا به جمع بیکاران تبریک بگین.....![]()
