برعکس امروز اینقذه حرفم میییییییییاد که خدا میدونه!
..هیش خبر خاصی نیست جز آدم شدگی نسبی من
...دیگه گیر نمیدم...خودمم نمی لوسم....
آقای دوست هم داره یه فکری واسه کچلیه این مدتش از دست من میکنه
....من هم که سر کار م و بیکار هی میرم وب لاگهاتونو میخونم
...نوشتنم میآد...اما موضوع ندارم بنویسم...
امروز تو دست نوشته هام یه چیزی پیدا کردم که خودم حال کردم باهاش
(الهی قربون خودم برم!!!!)....
میگم اگه آدم قراره مث لیلی و مجنون ...س خل
باشه تا بهش بگن عاشق، پس بقیه همه ول معطلن آره؟....من که اینجوریشو ترجیح میدم....
این رزی خانم منو یاد یه محفلی انداخت که چون میدونم اعصاب آقای دوست رو خراب میکنه نمیتونم براتون توضیح بدمش.....آخه اونم اینجا رو میخونه
....دیروز ما دوتا کللی ول گشتیم...کلللی خندیدیم و جلف بازی از خودمون در کردیم![]()
![]()
....
اما کتاب ایندفعه کتاب "ابلوموف " از ایوان گنجاروف ....بخونید و حالش و ببرین...هیش کی جز توی اون وبلاگم لیست کتاب نداد....من هم کتابهایی که تو زندگی خودم خیلی تاثیر داشتن معرفی می کنم....
راستی من اینقده ازین وبلاگهای مدل یه خطی خوشم میآد اما خودم بسکه پر چونه ام نمی تونم از ینا بنویسم
... راستی برین اینجا رو هم ببینین و نظر بدین ...من اینجا داستان مینویسم
...همشون هم واقعین...
میگم من دلم یه مسافرت دوتایی میخواد که بشه صبح رفت و شب برگشت و بشه آدم یه جا مث ویلا کرایه کنه و بشه آتش بازی کردودمی به خمره زدو اینا
...غیر از شمال شماها جایی رو سراغ ندارین؟
که رفتنش منظورم وضع جاده اش خطر ناک نباشه... ها؟؟؟
اینقدر از نظر روحی خسته ام که انگار زیر چرخهای یه هیجده چرخ موندم و هی رد میشه وبعد دوباه دنده عقب میگیره و دوباره
....تو رو خدا جا پیشنهاد کنین
بوستون دارم![]()
راستش من اصلا نوشتنم نمیآد
...مرسی که منو لینکوندین و بازی کردین و اینا
... ببخشید که پست قبلی نظر خواهی نداشت
...هر چی میخواستین اونجا بگین اینجا بگین...به دیده منت
...
بدون شرح : من خوشبختم اگر من باشم و تو باشی و یک راه بی انتها....
دیروز روز عجیبی بود...
تو ماشین که نشستم یهو بوی خونه بابا بزرگم اینا خورد تو دماغم...بوی خنک آرامش بخشی وقتی که باباییم صورتش ومیزد...وقتی توی اون کاسه طلایی رنگش کف میریخت وبا خود تراش دسته طلاش صورتش رو میتراشیدو من با دقت میشستم نگاش میکردم و بی اختیار صورتم رو مث اون تکون میدادم.....وبابایی با دیدن من میخندید و میگفت:"بزغاله من کیه؟"و من میپریدم تو بغلش...وتوی اون بو غوطه ور می شدم ....دلم هوای اون خونه توی شاپور رو کرد...دلم هوای ادکلنش رو کرد و اشکهام منجمد شد...
سعی کردم از درد فرارکنم و به کتابها فکر کردم به خیابون انقلاب و کتابفروشیهای دست دومش و یاد" رومن گاری" افتادم، یاد کتاب" ریشه های آسمان"ش...به اینکه کجا داشتم میخوندمش...به اینکه توی طبقه پایین خونه عموم اینا تو شمال داشتم سرسری می خوندمش تااون که رفته بود با دوست دخترش بیرون برگرده..
و اون زود برگشت بی سر وصدا اومده بود پشت سرم و خزید تو رختخواب و محکم بغلم کرد ...به اینکه داشتم از خوشی می ترکیدم و اون نگاه ترسانش از اینکه کسی نیاد...واین نگاه یهو انچنان تو ذهنم زنده شد که یهو مغزم کلید کردوحس انزجاری که از به خاطر آوردن اون لحظه تو وجودم ترکید مبهوتم کرد...بهت زده به خیابون نگاه میکردم....یهو دلم واست تنگ شد....یادم اومد که خیلی وقته تو صورتت خیره نشدم...یادم اومد که درست از ون روز که مامانت اینا اومدن خونمون نگاهت نکردم،دیدمت هر روز ولی دیگه خطوط مردونه صورتت رو دنبال نکردم...دیگه با چشمام نوازشت نکردم...دیگه توی اون چشمای سبز قشنگت گم نشدم....یادم اومد وچقدر دردناک بود که میدیدم چقدر خودخواهی کردم....دردناک بود که لای موژه های پرپشتت گیر نکرده بودم.... و یهو از خودم بدم اومد.....دیگه خودمو نمیشناختم... نمیدونستم اون کیه که تو منه.....تو راست میگی چند وقته که چشمام عوض شده...تو راست میگی چند وقته دلم عوض شده....بعضی وقتا نمی دونم که دوست دارم یانه....بعضی وقتا از ترس شکست نمی خوام دوست داشته باشم.....بابام همیشه به من میگفت که"ترس"آدمها رو دون و زبون میکنه....دیروز دیدم که از ترس مفلوک شدم....استرالیا رفتن بیخطر ترین انتخابیه که میتونم بکنم وگرنه من کجا و این کار کجا؟....تو راست میگی عزیزم من تازگیها از تمام حرفهاو کارات ایراد میگیرم.....دیروز آنچنان از خودم خجالت کشیدم که هنوز سرخم...فقط می خوام بدونی که دیروز چشمهای قشنگت رو گم کرده بودم وانگار که تو این شهر به این بزرگی گم شده بودم.... این آهنگ رو گذاشتم که باهات حرف بزنه جای من.....من شرمنده رو باز هم دوست داشته باش.... ببخش دست خودم نیست ....من عصیان زده ترین روح گم شده ام که به پست تو خوردم.....
خوب مرسی از همه دوستان عزیز که بازی مارو با اینکه یه جوری بود شروع کردن
...من که خیلی هارو دعوت کردم...حالا اعتراف هم میکنم تا دیگه یه جوری نشین
....
توی اون یلدا بازیه ما یه کم همو شناختیم اما هیچ کس چیز بدی در موردخودش نگفت
حالا من میخوام اینجوری بفهمیم آدمهای پشت این اسامی چه جورین؟از چه چیزایی پشیمون میشن...اصلا چقدر قبل از یه کاری بهش فکر میکنن....اینجوری هم خودمون رو به خاطر سه اشتباه میبخشیم هم دفعه دیگه به خاطر میآریم که فقط سه تا اشتباه داریم که بکنیم نه بیشتر... و سه اشتباه حد اقل سه نفر رو بازی میده....
آمممما :
1- وقتی ده دوازده سالم بود یه روز مادر بزرگم جلوی من و زن عموم(خدا رحمتش کنه)یه چیز بدی پشت سر مامانم گفت و من با اینکه داشتم از عصبانیت میترکیدم وتا گردن قرمز شده بودم به خاطر اینکه زن عموم فکر نکنه من بچه بدیم جوابش رو ندادم...وقتی اومدیم اینور زن عموم گفت"آدم نباید همیشه هم سکوت کنه!"و من هنوز که هنوزه وقتی یاد اون روز میافتم گریه ام میگیره و دلم میخواد خودمو بکشم....ازون موقع تا الان بارها نیمه شبها ازین حماقت خودم گریه کردم...
2- وقتی بیست سالم شد ...یه پیشتهاد دوستی بهم شد که تقریبا قبولش کردم....یه پسری بود که بسیار پسر خوبی بود ولی در اثر یه شکست خیلی بد داغون شده بود ومن رو میپرستید...اما من اون موقع عاشق یکی دیگه بودم (از 15 سلگی تا22) وبهش توجهی نکردم در حالی که اون فقط از من محبت میخواست ....هنوز اونقدر بهش احترام میذارم که دلم میخواد یه بار دیگه ببینمش وازش معذرت بخوام وبگم من حماقت کردم علی رضا!!!
3- وقتی زن عموم مریض بود من نمیرفتم دیدنش چون اونقدر عاشقش بودم که نمیتونستم درد کشیدنش رو ببینم ووقتی که مرد من فقط تو شوک بودم... دوستش داشتم نه چون مادر پسر عموم بود چون عزیزترین و صادق ترین وساده ترین انسانی بود که دیده بودم....اونقدر ساده که سر چهارراهها حتما ازین دوره گردها میپرسید "چنده؟؟؟؟"و همشون میریختن رو ماشین و اون ذوق میکرد....
خلاصه اینا و هزارتای دیگه کارهایی هستن که من کردمشون ، هیچ فکری نکردم وبعد پشیمون شدم.... امادر کل تمام لحظه های زندگیم ودوست دارم مخصوصا اونایی رو که فکر کردم وفکرم از نظر بقیه اشتباه بوده....
پ .ن1:خدمت خانوم خودم غنچه بانو
:حضرت عللیه مستحضر هستید که ما هنوز در تکاپو هستیم و البته باحلول ماه محرم در مراسم عروسی واینا تعطیله(یکی ازون شکلک ها که سرش رو میکوبه به دیوار بده من)
پ.ن2:عزیز مستفیض من هم میدونم که با "ض"ه واز ریشه فیض میآد....الهی پرپر اون قلط دیکته ای
گرفتنت بیفتم من آخه!!!!
پ.ن3:تشکر ازین رز سفید مهربون که هم بازی رو را انداخت هم ما را با فلسفه پینک آشنا کرد....راستش ما هی میدیدم شما میگویید"اوا!من چرا پینگ نمیشم
" و هی پیش خودمان میگفتیم "
ها؟>@!!@" ورد میشدیم که آبرویمان نرود امروز رفتیم یاد گرفتیم....![]()
پ.ن(مهم):می تونین برین رو گزینه"لینک خودرااضافه کنید "وخودتون رو به لینکهای من اضافه کنین وبا انتخاب گزینه"منو لینک کن"من رو به خودتون بلینکین....![]()
دیگه من از اینجا برم چون یه پست مهم دیگه هم دارم...![]()
امروز زمان اصلا نمیگذره از صبح تا الان بیکارم
... یه عالمه وب لاگ خوندم هنوز یه عالمه دیگه مونده
لینک دونیم رو ترکوندم
و دستی اش کردم تا بتونم بیشتر بلینکمتون
...حالا هر کی ندونه فکر میکنه چند هزار نفر میآن اینجا
...
دارم فکر میکنم یه آهنگ از ابی بذارم
یا نه حالا شاید یه چند روزی گذاشتمش...کم کم دارم به این نتیجه میرسم که زمان بین نوشتن هامو زیاد کنم....اینجوری آدم دپ میشه بسکه هیچ کی نمیآد
...امروز بسکه هی اومدم اینجا ببینم کسی اومده یا نه دیدم خبری نیست یه 100000 نفری به بازدید کننده ها اضافه شد
.....
آممما عرض کنم خدمت انورتون که دیشب اول رفتیم کلاس بعد وسطش جیم شدیم رفتیم پیش آقا![]()
...بد نبود باز هم یه عالمه پول غذا دادیم باز
....از خودمون صحبتا در وکردیم
.... واقعا هم که با این فعل موافقم....
دیروز یه عالمه چیز داشتم بنویسم اما امروز ندارم
...تازه از اینجا که میرم بیرون ذهنم پر میشه از چیزای خوب خوب ولی باز فرداش یادم میره
....ولی خوب فکر اینم که یه بازی هم ما را بندازیم....نظرتون چیه؟
سوال بازی اینه که "سه تا کاری که کردین و بعدا پشیمون شدین!!"و بازی رو بدین دست 3 نفر دیگه!!! بیشتر از سه تا هم مجازه....اسمش رو هم میزاریم "شبچره"... من از همه کسایی که لینکشون کردم دعوت میکنم....ببینم چیکار میکنین ها
...
خیلی ممنون ازدوستان که اومدن مارو مستفیز کردن
...راستش ما آنروز که شبش رفتیم ددر٬ خسته و کوفته از کار رفته بودیم کلاس و داشتیم از خستگی قبض روح میشدیم
که آقامون زنگ زدن پرسیدن" پایه ای با محمود اینا بریم بیرون؟"
مام گفتیم البته....بعد هم که رسیدیم به ایشان سر مساله ای دهوا کردیم
وخلاصه تا ساعتی که رفتیم خونه اوضاع قاراشمیش بود و شام هم نفص پیتزا خورده بودیم
...خانم های محترم این وسایل را با هم مخلوط کرده همراه عملیات آشتی کنان در خواب وبیداری به میزان دلخواه در رختخواب میریزی
د...ساعت را برای 6 صبح تنظیم کرده بیهوش میشوید
...انشاا.. که به دیدن خواب آن حضرتش نایل میشوی
د...این اس ام اس را برای همه بفرستید تا پس ازسه روز خبر خوشی به همسایه تان برسد
......اگر نه یه پیانوی گنده میافته رو سرشما...
این برای همه کسانی که اکسیر خواب را میخواستند
...آماالان ما باید برویم سر کلاس ولی دلمان فجیعا برای آقاییمان تنگ شده
... ایشان هم بد جوری احساس قلنبه گرفته بودند گویا چون فرمودند" دلم واست تنگ شده"....
البته این دیگر اکسیرش سکرتر است و. ما به شما نمی گوییم تا آقای شما٬ شما را نخواهد و مال ما بخواهد
....تا چشمتان در آید
...حالا هی ما بیاییم به وب لاگتان بگوییم"جون مادرتان پیشششششش ما بیا!!!
" البته با ساکن روی "ش"....حالا شما بگویید چکار کنیم؟
...ما خودمان فکر می کنیم که این مردک که در هر صورت نمره ما را کم میکند ما برویم به دلمان برسیم
...اما از طرفی درس هم بلد نیستیم ها!!! حالا هی بگو برو خوش باش و حال کن و ازینا
.....آخه من چه خاکی بخورم.
...
آقا آب ژاکی و اینا ...گفتن برو سر کلاست من ۸ میام دنبالت
... من کلاس نمی خواااااام![]()
دیگر شکریست که دم در همه نمی خوای نخواه...![]()
دیشب یکی از لذت بخش ترین خوابهای زندگیمو دیدم...
هر گونه برداشت روانشناسانه یا مرتبط با ضمیر ناخودآگاه پیگرد غیر قانونی دارد!!!!!!!
...با یه نفر بودم که( نمیشناسمش)دوستش داشتم شدید...پوست تنم از این حس میسوخت...میخواستمش.... منو با خودش برد روی یه کوه سبز مثل کوههای شمال ولی کوتاه که از همه طرف با کوهها احاطه بودولی خاکی بود و درخا کم داشت....زرد و سرخ و هیچ دیدی از بیرون نداشت...آسمون اونقدر آبی و وسیع بود که هنوز چشمام خیره است.....چند تا ازون ابرهای شفافی که فقط روی آبی آسمون سایه میندازن تو آسمون بود...یه دشت بزرگ زیر پامون....دشتی که توی حوضچه کوهها گیر افتاده بود....و سبز بود با خاک سرخ....منو بغل کرد...انگار اولین بارم بود که کسی منو بغل میکرد...تمام تنم هنوز هم میلرزه....داشتم از خوشی میترکیدم و توی اون طبیعت آنچنان آرامشی داشتم که هنوز تو رگهام حس مستی پمپ میکنه.....منو بوسید و چشمهام فلاش خورد...کور شده بودم از نور لذت....
وقتی از خواب پریدم.. تمام تنم آروم بود...دهنم هنوز مزه دهن اون ناشناس رو میداد وچشمهام تا ابد هم اون صحنه ها رو فراموش نمیکنه.....طبیعت ناب....
دلم میخواد اینجا لیست کتاب بذارم و هر روز کتاب توش اضافه کنم.... شما هم اگه خواستین کتابها رو با ذکر نویسندهشون و بهترین چاپش و سال چاپش و مترجمش توی کامنتها بزارین تا من اضافه اش کنم....
پایه این؟ نظر بدین...من عاشق کتابم...تنها چیزی که از سن 12 سالگی تا به حال منو به خودش مشغول کرده گشتن توی کتابفروشیهای دست دوم و خریدن بهترین چاپها و ترجمه های کتابهاست... بیاین ازامروز شروع کنیم......راستی بیزحمت کتابهایی که معرفی میکنید ارزش ادبی بین المللی داشته باشند....
اولین کتاب رو اینجا میگم:"در جستجوی زمان از دست رفته " "مارسل پروست"وچاپش روبعدا میگم....
هورا!!!!!!!
می تونین تبریکات صمیمانه خود را بابت اینکه بالاخره کامنتهای من دو رقم ی شدبه همین آدرس بفرستین![]()
....
راستی نمیدونم چند نفر از شماها وقتی میاین تو این وبلاگ صدایcelin dion رو خفه میکنین
و یه نگاه به پست من میاندازین و بعد چند خطش رو میخونین و کامنت میذارین
...اما این آهنگ رو به خاطر این گذاشتم چون درد دل همهاوناییه که آخ خطن( دوست ندارم شعر انگلیسی طولانی بنویسم ولی واسه اونایی که میخونن مینویسم)، واسه همه کسانی که در رابطهای هستند و میخوان قطعش کنن مینویسم...اونجاهایی کهبلد نیستم رو نمینویسم
:
فکر نکن که من احساس نمیکنم که چیزی این وسط مشکل داره
وقتی که تو شیرین ترین اتفاق زندگی من بودی در تمام این مدت
نگاه کردن در چشمان تونوری از دورهاست
و من و تو میدونیم که امشب طوفانی خواهد بود
عزیزم قضیه داره جدی میشه
چه تو فقط به خودت فکر کنی یا نه
حرفی را که میخواهی بزنی نزن
قبل از اینکه زندگی منو ترک کنی به پشت سرت نگاه کن
قبل از اینکه اون در رو ببندی مطمین شو
عزیزم دوبار فکر کن!
عزیزم به خاطر عشقمون و خاطراتمون هم که شده
دوبار فکر کن
به خاطر اون آتش سرنوشتی که از من وتو ساخته شده بود....
عزیزم من هیچ راه ساده ای رو برای عوض کردن
چیزهایی که تودر من جاگذاشتی نمیشناسم
عزیزم قضیه داره جدی میشه
می دونم که آقای دوست یه نگاه عاقل اندر سفیه
(کل شرکت فکر کردن نتونستن بگن دیکته اش درسته یا نه
!) به من میندازه و میگه که" این آهنگ با این متن چه ربطی به ما داره؟مگه ما مشکلی داریم؟" من چی بگم
؟؟؟؟ خوب من ازین آهنگه خوشم اومد به نظرم مثل مطالب خودم پرباره
....
آقا این" زیر تیغ" عجب مزخرفه من دیشب برای اولین بار یه قسمتش رو دیدم امروز دچار حمله میگرن شدم
...از صبح سگم
...طفلک کلی با شهاب بد اخلاقی کردم
....
دیشب یه سوتی دادم که آقای دوست منو تا یه هفته از حرف زدن در مورد ازدواجمون محروم کرد.
....
هی می خواست یه چیزی در مورد حلقه امون بگه ولی نمیخواست اسمشو ببره اما من اصلا یادش نبودم خلاصه جاشو گفت نفهمیدم،محل خریدش رو گفت من نفهمیدم بنده خدا یه ساعت زور زد آخرشم اسمشو گفت تا من فهمیدم....IQ رو حال میکنین![]()
؟ازون مهمتر علاقه به تشکیل زندگی رو بگو![]()
....خوب دیگه من خیلی حرف زدم برم....
قربون
همه اتون که کامنتهای منو دورقمی کردین!!!!!الهی پرپر شم واستون...ایشالا برم تو بشکه قیر واستون!!! خدا قوت این نهضت رو ادامه بدین
!
امروز اصلا سر حال نیستم انگار یه چیزی مث زالوتمام انرژی وجودم رو مکیده![]()
...با آقای دوست خوبم وهیچ دلیلی برای این رکود ندارم....دلیلی برای خستگی ندارم...
عرض کنم خدمت انورتون که من گفتم مامانها موافق نیستن اما گویا شما خیلی جدی گرفتین و فکر کردین ما از ین فنچهایی هستیم که پاشونو میکنن تو یه کفش
و حتی پا به زمین میکوبن و با گریه وزاری
خونواده ها رو راضی میکنن....نه!ما خیلی منطقی با خونواده هامون حرف زدیم و اونها هم همه چیزو سپردن به خودمون....ماتو این دو سال که با هم دوستیم حتی یه بار هم نشده که کار احمقانه ای بکنیم که بعد بگیم کاش نمیکردیم...اما مرسی که نگران من بودین
....من هم نظر مادر پدرها برام مهمه و بهش احترام میذارم اما وقتی میدونم چیزی درسته به کسی اجازه نمیدم بدون اینکه دلیل قانع کننده ای داشته باشه جلوی راهم قرار بگیره...اونم وقتی ماجرای یه عمر زندگیه... ![]()
خسته ام و دلم یه مسافرت توپ 4 نفره می خواد![]()
![]()
....
چند روزی ننوشتم
....اصلا حوصله اشو نداشتم
...
اما خوشبختانه ماجرای ازدواج ما خیلی هیجان انگیز شد
....مامان مهران به صورت ضمنی و نه رسمی مخالفت خودش رو به دلیل اختلاف خونواده ها با هم اعلام کرد
....همین کافی بود تا من یه شب تا صبح رو از ترس زندگی بدون او بیدار بمونم و اشک بریزم
و به خودم فحش بدم که دندت نرم صد بار گفتم عاشق چشمای براقش نشو
.....حالا ما تصمیم گرفتیم کار خودمونو بکنیم![]()
و اصلا کاری به خونواده ها نداشته باشیم
....
چون خیلی ساده دیشب و امروز مشخص شد که مامان بابای من هم به همون دلیل راضی نیستن
....اما من اونها رو میشناسم به خاطر من قبول خواهند کرد
....حقیقت اینه که من به انتخابم اطمینان دارم و حاضر نیستم تحت هیچ شرایطی چیزی رو که دو سال تمام زحمتش رو کشیدیم به باد بدم چون دیگران حاضر نیستن یه خرده به خودشون زحمت بدن و با هم ارتباط برقرار کنن
....من به حسم اطمینان دارم....
بگذریم....تازگیها وب لاگهای تازه ای رو میخونم که به صراحت بعضیهاشون غبطه میخورم
...دلم میخواست من هم میتونستم با این صراحت پته خودم رو بریزم رو آب و کوچکترین شکی هم نکنم
....اما بد بختانه نه جراتش رو دارم ونه پته آنچنانی
....تازه سر اون یلدا بازی آقای دوست زنگ زد به من و منو دعوا
کرد٬سانسورم کرد
که چرا با اسم خودت مینویسی؟ من هم چون اون همیشه من و پشمالو
صدا میکنه تخلص کردم پشمالو.....حالا جالب اینه که در مزرعه تن ما به زور مو در میآد...
ما الان سه روزه تو شرکت کوچکترین منبع گرمایشی نداریم
... داریم ییییخ میزنیم و هیچ کس هم مهل نمیده
....نه میزارن بریم٬ نه حتی یه بخاری میخرن.
...میبینین چقدر تحصیل کردن مفیده؟بیاین همتون فقط مث خر درس بخونین لیسانس و فوق لیسانس بگیرین
...
اینجا یه پست بود که به دلایلی حذفش کردم
....
امروز ما اومدیم سر کار و البته هیچ کس غیر از گروه ما سر کار نیست
....فن ها خاموشند و همه ما داریم یخ میزنیم.
...هر کدام نیم ساعت کار میکنیم و بعد میریم دم گاز اشپزخونه و دستهای یخ زدمون رو آب میکنیم
....
راستی اینجا من داستانهای کوتاه مینویسم خوشحال میشم اگه بخونین و نظراتتون رو بذارین برام
...
نمی دونم چه حالی دارم
...تا چهارشنبه واقعا فکر میکردم اصراری برای ازدواج با مهران ندارم اما چهارشنبه شب بعد ازرفتن مامانش اینها یکهو فهمیدم بد جور به... رفتم
....شب تا صبح بی اختیار گریه میکردم
..... تصور زندگی کردنی که اون توش نباشه داشت دیونه ام میکرد
....از اون بدتر تصور اینکه یه نفر دیگه کنارش قرار بگیره
.....خلاصه به قولی "خدا خفه ات کنه اصغری که جوونای مردم رو ...."
این اصغری کسیه که به طور غیر مستقیم باعث دوستی ما شد....تازگیها سه تا چهره پیدا کردم![]()
![]()
....اینجا یه دختر لوس دم بختم با تمام جنبه های زنانه ام
، اینجا یه نویسنده
، و خودم اما با هر دوتای اینا متفاوتم
...نه اینقدر احساساتیم نه اونقدر عمیق....یه چیزیم هچل هفت....تازه دارم خیلی از احساسات رو در خودم کشف می کنم....بعضی وقتا تازه می فهمم اون دخترهایی که یه زمانی تو این موقعیت بودن و من به راحتی در موردشون حکم صادر میکردم، کاملا حق داشتن و من احمقی بیش نبوده ام
....تازه دارم میفهمم که این مریم کیه
....چی میخواد.....شاید باورتون نشه اما سلیقه ام در مورد رنگها هم عوض شده....منی که از رنگ قرمز متنفر بودم الان لاک قرمز رو دستامه
....خیلی حال می کنم وقتی خودم رو کنکاش میکنم
....عین خوندن یه متن میمونه که خودت می تونی ادیتش کنی.....
راستی یه چیز بگم شاخ در بیارین آقای دوست چهارشنبه که اومده دنبال مامانش اینا حتی یک کلمه هم از مامانش نپرسیده خوب نظرت چیه.؟؟؟
...آدم به این خونسردی دیده بودین؟!!!!
فعلا خدا حافظ....![]()
![]()
هیشکی منو دوست نداره
....چرا؟![]()
من چون اعتماد به نفسم بالاست و خودمو دوست دارم واسه اینکه سیگاری نشم خودم رو به این بازی دعوت میکنم و ۲۱ چیز مینویسم:
1- من همیشه آرزو داشتم یه نویسنده شم ...تقریبا14 ساله که دارم می خونم و مینویسم....بالاخره یه روز هم می رم کالیفرنیا درس نویسندگی می خونم...![]()
2- از آدم هایی که ادعای روشن فکری میکنن و روشن فکری رو در وقاهت می دونن متنفرم
...
3- ساده زندگی میکنم و سا ده میگردم اما آدم ساده ای نیستم
٬ همیشه راست میگم ولی دروغ گوی فوق العادهای هستم....![]()
4- معتقدم که اشیا فقط بدرد رفع نیاز می خورن و تا زمانی که به چیزی نیاز نداشته باشم نمی خرمش....
مثلا به نظر من لباس اول باید نیاز به گرما و حس شرم احمقانه از لختی رو رفع کنه بعد حس زیبایی پرستی بقیه رو ارضا کنه...
5- تمام سعی ام رو میکنم که در مورد چیز هایی که نمیدونم خفه خون بگیرم...![]()
6- در آینده ام تنها چیزی که میخوام یه رفیق راه خوبه چون میدونم که بقیه اش رو بدست میآرم..
..
7- از زمین خوردن نمی ترسم و حتی لحظات اندوهم رو با تمام وجود زندگی میکنم....
8- از خفه شدن هر مدلش (روحی و جسمی) می ترسم...
9- وقتی چیزی رو بد بخوام (که کم پیش می آد) بدستش می آرم و اگه اشتباه باشه فقط تجربه اش رو نگه میدارم...![]()
10- در زمینه مسایل جنسی هیچ چیزی رو رد نمیکنم...![]()
![]()
![]()
11- با مامانم زیاد دعوا میکنم...
.
12- از اینکه کاری رو بکنم که نشه undo ش کرد متنفرم.....
13- از همه چیزای مصنوعی بدم میاد![]()
14- هیچ کاری رو به خاطر دیگران نمیکنم تا بعد از نامردیشون حرص بخورم....هر کاری رو برای خودم میکنم اگه خودم دوست داشته باشم به طرف حال بدم....
15- هیچ اسمی بهم نمی آد جز مریم...![]()
16- همه چیزو در محیط واقعی میپسندم....مثلا تخم مرغ نیمرو تو قهوه خونه کنار همه آدمهای واقعی که روشن فکرند ولی خودشون بی خبرن و آدم از دیدارشون پر میشه از آگاهی...![]()
![]()
17- اساسا معتقدم که دانش و آگاهی متفاوتندوبه همین خاطر هرگز آدمها رو از روی سوادشون طبقه بندی نمیکنم....
18- با هر چیزی که به آگاهیم اضافه کنه حال میکنم....
19- عاشق جملاتی هستم که آدم رو به اندیشه(با فکر فرق داره) وادار میکنه....
20- اصلا اصلا حسود نیستم....تا جایی که می تونم بگم خیلی از اخلاقهای خوبم رو از رقبای عشقیم یاد گرفتم و بسیاریشون رو به خاطر شجاعتشون تحسین میکنم...![]()
![]()
21- فاحشه های حرفه ای از نظر من جزو آدمهای شجاع و آگاه هستن که زهر نگاهها رو به جون می خرن و لذت میفروشند......
22- من عاشق شراب سرخم و تا حالا هیچوقت مست نشدم طوری که اطرافم رونفهمم...
2۲ تا نوشتم تا یه کم منو بشناسین....من خودم هنوز که هنوزه از بعضی احساسات و کارام شاخ در می آرم ولی زندگیمو تا اینجا خیلی دوست دارم
و حتی یک ثانیه اش رو عوض نمیکنم...
راستی مامان آقای دوست فردا میآد ....![]()
![]()
ضمنا من خواهر شوهر بازی در نیاوردم٬ نه خدایی نگام کنین اصلا به من میآد؟
....من هر چی تو دلم بود گفتم...شما عروسها هم بد نیست یه نجدید نظر در رفتار هاتون بکنید![]()
!
شمسی جون مرسی که تو comment ها منو دعوت کردی ...الهی شامپو بره تو چشمام واست
.....الهی خر گازم بگیره برات
....(قربونت برم خودمونه!!!
)
خوب من هم چند روزی نبودم
....اصلا کسی ککش هم نگزید
....خیلی ممنونم
....لطف کردین...
اما ما هم شب چله خوبی را گذراندیم، علیرغم اینکه خونه خان داداش دعوت بودیم و اصلا مایل نبودیم برویم....اما بد هم نشد...راستش ما برادر مان را بسی دوست می داریم اما از زن برادرمان قدری دلخوریم.... البت از خان داداش هم همین طور....اما چون اهل غیبت نیستیم (مسلم است که در انتظار فرجیم!
) برای شما موضوع را سربسته گفتیم.....خلاصه شبی بود وبا حضور خانواده خانوم خان داداشمان بسی هیجان انگیز..![]()
.
برایتان قبلا ازاخوان ایشان سخن گفته ایم اگر به خاطرتان باشد
....ما کلی شیطنت کردیم
و بچه های مردم را چزاندیم
....جایتان خالی....هی چشمهای قد نخودمان را عشوه دادیم ودلشان را آب کردیم
و بعد انگار نه انگار که ما بودیم
.... بعد هم دیروز کللی با آقای دوست خندیدیم
.....آخر بعضی ها خودشان دچار اگزمای پوستی هستند ......این دو برادر به شدت از خارش بدن در عذاب هستند٬ مثلا وقتی که ما با اخوی بزرگتر اختلاط می کنیم رخسار کوچکتره دیدنی است
.... یا مثلا ما برحسب عادت نکته ای میپرانیم و مزاح می کنیم ایشان آن را به خود میگیرند
......باور کنید شما هم اگر در گیوه ما بودید همین کار را میکردید .....ما اطمینان داریم.....
خلاصه جایتان سبز...پاسی از شب به تناول گذشته بود که مادر ما را نهیبی داد که زود این حضرت حافظ را بفالان و ما نیزاطاعت کردیم....15 فال گرفتیم و با صدای بلد خواندیم
....حتی برای طفل برادرمان که بسیار فسقل تشریف دارند و 3 بهار گذرانده اند هم فالی گرفتیم و خواندیم
.....در این میان دو عدد تپق هم عنایت کردیم که دوستان از آنها بسیار بهره بردند
..... این را هم بگوییم که وقتی برای برادر کوچکتر فال گرفتیم و
( طفلک تازگیها بسیار dep است
) به نیت ضعیفه ای فال گرفت و حافظ آب پاکی بر دستان وی جاری ساخت و ایشان 2 دقیقه بعد به شکل محیر العقولی غیب شدند و شنیدیم که به منزل بر گشته اند.....
فال خودمان هم که واضح است که به نیت وصلتمان بود که عالی در امد و مادر نیز به همین منظور نیت فرمودند که ایضا.
....
این بود انشای من در مورد شب یلدا....
بابا بیخیال .... نکن ....موهاتو چرا میکنی ، خوب 4 بخشه ،غ لط کر دم، دیگه با زبان عهد بوق فرمایش نمی کنیم.
...