سلام!
مثل خر گاز میدم ....همه Filterها رو رد میکنم....تمام لینکها رو توی Tabهای مختلف باز میکنم.....می دم دنده 3 ذا 90 تا سرعت میرم تو Tabجدید ....تا لود شه یه گاز دیگه میدم میزنم دنده 4... گوووووووم...
می خورم تو دیوار....پلیس میآد من لت و پارو جمع میکنه....خبر نگار از من میپرسه شما چه پیامی برای جوونا دارین؟ ناله میکنم(دقت کنین شاید این حرف آخرم باشه ها!):![]()
بابا جان لطفا آپ کنین...خسته شدم بسکه خوردم تو دیوار....![]()
الان اینقد خوشحالم که دلم میخواست تایپ بلد بودم تند تر مینوشتم.
...امروز یه سایت توپ در مورد فروغ فرخزاد پیدا کردم
...همه شعرا و نامه هاش و زندگیش
.........دارم از لذت میترکم
..
.من از 15 سالگیم عاشق سه تا زن شدم اوریانافالاچی،فروغ فرخزاد و آنت ریویر(جان شیفته) و تمام زندگیم هم مثل اینها با جرات زندگی کردم....خوردم زمین له شدم پا شدم خودم رو تکوندم بقیه راهو سریعتر دویدم....آخ که من چه افتخاری میکنم ازاین که تمام شعرای این زن رو خوندم... انگار دوباره 15 ساله شدم....انگار باز شاعر شدم....یه بار آقای منوچهر آتشی خدا بیامرز (تو کلاسهای مجله کارنامه) شعر منو با مال فروغ مقایسه کرد من تا دو روز داشتم ازتب و لرز می مردم
....همون هم شد که دیگه جرات نکردم شعر بگم....گرخیدم
...امروز دوباره زنده شدم...
راستی بگم از آقای دوست
.... دیروز از کلاس اومدم بیرون دیدم رفته برام یه شالگردن و دستکش خریده
....راستش اول بهم برخورد با خودم گفتم حتما اینجا رو خونده و از کل مطلب اینشو گرفته.... ولی وقتی فهمیدم جایزه یه چیز دیگه است یهو از ذوق دلم میخواست برقصم وسط خیابون
....دهه!مگه من همه چیو باید گفت چرا اونجوری منو نگاه میکنی خوب خصوصی بود...نمیخوا بگم زوره؟....دهه!
خلاصه بعد ازش پرسیدم فهمیدم اینجا رو نخونده....
دلتون بسوزه اینقد شالم خشگلههههههههههههه!
بعدشم باهم رفتیم گمرک واسه اون بوت ببینیم....هیچی پیدا نکردیم آقایی گفت بعدا خودم تنهایی باید بیام بگردم با تو نمیشه.....
.
دیشب یه خواب خیلی بد و عجیب دیدم که از صبح cpuمو درگیر کرده و مثل یه ویروس در بک گراند مغزم می چرخه
....ولی وای که فروغ دیوونم کرد...........
فعلا خدافظ...
سلام!
ببخشید اینقدر اعصابم از دست آقای دوست خرد بود که فقط به شما میتونستم پناه بیارم
....چون مسایل ما فقط به نظر من بزرگن
...البته اینو بقیه می گن....نمی دونم شما ها چه عکس العملی نسبت به این موضوع دارین....حالا به صورت علمی براتون میگم که من دیروز چه مرگم بود...![]()
همونطور که میدونین آدم ها روش ارتباطشون با دنیای خارج بر اساس سه تایی مرتبی از موارد زیره که البته ترتیبش تو آدمها مهمه:
-آدم های سمعی:کسانی هستن که ازطریق شنوایی با دنیای اطراف ارتباط برقرار میکنن... یعنی برای اینکه در مورد چیزی به باور برسن در وهله اول باید اون رو بشنون....
-آدم های بصری: که به همین صورت باید ببینند تا باور کنن...
-آدم های لمسی:کسانی هستن که باید از طریق حس لامسه به باور برسند....
همه آدم ها همه این خصوصیات رو دارن ولی مقدار و اولویت یکی از اینها درافراد مختلف متفاوته...
حالا اینها رو گفتم که بگم من سه تایی مرتبم اینجوریه (سمعی،بصری،لمسی) که به دلایلی خیلی کم لمسی هستم... و کلا دوست ندارم کسی به بدنم دست بزنه ٬(البته با مهران تا حد زیادی این مشکل روندارم و چون بهش اطمینان دارم از تماس یا نوازشهاش ناراحت نمی شم)٬ حالامهران دقیقا برعکس منه (لمسی، بصری،سمعی) .....اما چون من عاشق نوازش کردن دیگرانم اون با من مشکلی نداره...
... برای اینکه باور کنم که دوستم داره باید بهم زبونی بگه که چون به هیچ وجه آدم سمعی ای نیست و کم حرفه نمیگه....
یا بایدبهم نشون بده یعنی برام گل
،کادو یا چه میدونم یه کارت بگیره یا سعی کنه با رفتارش بهم نشون بده که دوستم داره یا حتی توی نگاهش
....اما اون این کار رو هم به دلیل لوس بودنشون نمی کنه
...
اون می خواد از طریق لامسه اش
به من ابراز علاقه کنه که خدایی وقتی سرم رو میذارم روی پاهاش احساس می کنم دنیا رنگی میشه وقتی که همینطور که داریم حرف می زنیم و نقشه می کشیم با موهام بازیمی کنه![]()
....
ولی خوب چه کنم که لمسی نیستم و به این حس اطمینان ندارم
....چون به راحتی می شه درش تقلب کرد....
خوب طبیعیه که اگه من پالسهای محبت رو نگیرم نمیتونم به این که چقدر دوستم داره ایمان داشته باشم
....این کمبود تا زمانی که قرار نبود باهم زندگی کنیم قابل تحمل بود اما امروز من باید مطمئن باشم که شریکم از نیاز من آگاهه و به اون جواب میده...اگه نه ،اگه اینقدر دوستم نداره که زبان ارتباط رو یاد بگیره.![]()
....
دیشب با هم حرف زدیم ![]()
دعوا کردیم![]()
ولی در نهایت به نتیجه رسیدیم![]()
....نمی دونم حرف هام یادش میمونه یا نه ولی لااقل میدونم که اتمام حجتم رو کردم....
امروز که خوب شروع شد تا ببینیم چی میشه...
غنچه مادر الهی برم زیر کامیون برات، الهی بیفتم تو دره برات، نگران من نباش ....مرسی این اولین نظری بود که توش کسی به من محبت کرده بود ![]()
![]()
.....
شما فکر می کنید من میتونم تا آخر عمرم اینجوری دووم بیارم؟....وقتی که به راحتی می شه فراموشم کرد؟....من هیچوقت آدم ماراتون نبودم و نیستم....
مامانم یه چیزی میگه که خیلی بهش اعتقاد دارم...میگه چشمه خودش باید بجوشه.....
دلم خیلی گرفته... وسط کویر گیر افتادم.....
یه سلام راه راه خال خال به هم
ه...همینجوری
...
.ایهاالناس من گشنمه
...در پی در خواستهای همه برای کم کردن وزن مجبور شدم رژیم بگیرم
....هر چی می گم من از کارای سیاسی بدم میاد،ما هنر مندان رو به حال خودمون بذارین، حالیشون نمی شه
....
اگر از میزان وزنم می پرسید،دیشب تو مهمونی به یه کسی که دفه اول منو دیده با وقاحت می پرسید، گفته ام وبار دگر می گویم:"برو بالا..."
اصلا شما رو سنننننننن نمیدونم چند تا ن داره..
..
وقتی غذا نیست ها آدم غر زدنش می آد![]()
...خیلی خانومانه زنگ زدم به آقای دوست ، نق بزنم میگه من الان کار دارم بعد بهت زنگ می زنم...
.ده آخه پس به چه دردی می خوری آخه!!!![]()
خوب حالا بهتر شدم!
...
.آقا بگم از دیشب....دیشب خدایی شب با حالی بود
...مصطفی، داداش مهران، طبق معمول با یه دختر جدید ظاهر شد
....دختره از اول تا آخر تو دهن مهران بود
....هر چی مصطفی سعی کرد هر چی ما خودمون و کشتیم نگاه خانوم از آقای ما کنده نشد که نشد
....ما رو می گی!؟ خلاصه با برو بچ کللی خندیدیم
....دختره تا منو دیده میپرسه شما چند کیلویی؟ من هم ازون پررو تر گفتم:"برو بالا..."
بعدشم همه زدن زیر خنده
....اما خدایی آقامون اصلا نیگاشم نکردا..
...چشمم کف پاش
...الهی پرپرو له لورده شم واسش
....
آقا مصطفی به این دختره گفته بود اسمش بردیاست
...من دختر ها رو کشیدم کنار گفتم" نسوتین بگین مصطفی ها"
... سمیه خیلی جدی گفت :"ا خوب شد گفتیا...باشه" در همین موقع نمی دونم چی شد هیجان زده شد صدا زد![]()
"مصطفی مصطفی بیا اینو ببین"
آقا همه تو کما که مصطفی کیه....
حالا مگه می تونستیم خودمون رو جمع کنیم
...
.یکی دو ساعت بعد...آقا مصطفی با این دختره....اسمش اگه اشتباه نکنم سمیرا بود....رفتن تو اتاق
....ما همه تریپ فابریک
خانوم همه در حال قربون صدقه
،کی به کیه....آقا! علی بخت برگشته هم سرشو انداخت پایین رفت تو اتاق آهنگ عوض کنه
..حالا سمیه (خانومش)ونیکو(خانوم محمود)ومن هی صداش می کنیم نرو علی
....خلاصه بعد از چند دقیقه خودش عین لبو![]()
اومد بیرون...حالا مگه میشه این جماعت و خفه کرد نخندن![]()
....
خلاصه شب به یادموندنی ای شد....جای همه خالی.....دیگه باید برم کلاس
...
.خدافظ و اینا![]()
این چند روزی که نبودم،مریض بودم
....مرخصی بودم!!!!!!!
...آخه شما ها نمی دونین مرخصی گرفتن تو شرکت ما خودش یه موفقیت عظیمه
...ما از یه ماه پیش تمام مرخصی هایی رو که تا آخر سال می خوایم بگیریم دادیم خدمت آقایون
...فکرشو بکنین کمرم گرفته بود و مث قورباغه راه می رفتم تازه گواهی پزشک هم داشتم باز جرات نکردم تو خونه بمونم صبح آژانس گرفتم اومدم گواهیم رو نشون دادم تا اجازه دادن برم خونه ظهر بود
...
بگذریم تو این دو روز یه مهمونی باحال هم رفتیم که خیلی خوش گذشت
....امشب هم همونجا دعوتیم ولی مهمون یکی دیگه از دوستامون
....می گن یارو صد شب نون نداشت بخوره یهو یه شب ده جا شام دعوتش کردن....حکایت ماست
....باید از اینجا بدوم برم خونه حموم کنم...لباس عوض کنم تا با دوست جون بریم مهمونی...حالا فردا رو بگو سر کار حتما از خواب نفله می شم![]()
....خلاصه اینکه ملالی نیست جز این روز های ملال آور آخر مجردی...![]()
پ.ن. تازه می فهمم که مجردها چه کارهایی می تونن بکنن....اگه مجردین(منظورم اینه که دلتون آزاده) حالشو ببرین...بیاین برین مالزی درس بخون....برین استرالیا کار کنین...چه میدونم.....از این کارا
تازگیها خیلی یادش می کنم... خودم هم نمی دونم چرا؟میدونم که اگه دوست جون بفهمه بد قاطی می کنه
اما اصلا دست خودم نیست....همش فکر می کنم اگه با اون ازدواج می کردم چی میشد؟بدبخت می شدم اینو خوب می دونم ....اما شاید مثل تمام اون هفت سال احساس می کردم خوشبختم....اون می رفت بیرون با همه می خوابید و من اما راضی....این احساسات وقتی دیوونم می کنه که احساس می کنم خوشبختیهای الان هم مجازی اند....کسی که هفت سال مدام تکرار می کرد که من تنها زن عزیز تو زندگیشم و اینکه بهم خیانت می کنه فقط به خاطر اینه که!!
!... حتی یادم نیست که چی می گفت....فقط دردش مونده
...درست مثل وقتی که دندونتون رو می شکنید و مدام مواظبین که دوباره این اتفاق نیفته....روز آخر واسه یکی از همونهایی که هیچ معنی ای نداشتن منو پاک انکار کرد...هر وقت می خوام بگذرم ازش یاد این کار آخرش می افتم با تمام وجودم آه میکشم به امید اینکه زندگی اش با آهم آتیش بگیره....همه چیزو بخشیده بودم ِهمه چیزو بی چشمداشت نثار کرده بودم ، از زندگیش داشتم خارج می شدم... مرد نبود...نیست...جگرم ازین کارش هنوز میسوزه....آه!..![]()
.
روزی که با دوست جون آشنا شدم هنوز مست اون بودم
....هنوز دو سه ماه نگذشته بود که مستی ام پرید.... همش می گفتم "ببین اونم باید اینطوری می بودا!" و هی می زدم تو سر خودم....مهران دوستم نداشت، من هم نداشتم...اما رفتارش جدید بود....شاید اونقدرا حراف نبود...شاید یک کلام و گاهی بی حوصله بود ولی بی حوصلگیهاش راست بود...کم حرفیهاش از بی علاقگی به حرافی در مورد چیزایی که نمی دونست
.... اشتباه نکنید اینم دختر باز بود اما خودش رو واسه هیچ کس خراب نمی کرد....کم کم نگاههامون رنگ گرفت
...خنده هامون مستانه شد....اون تو ذهنم گم شد...یک خاطره گرد گر فته،یه تجربه تلخ، یه خواب مشوش....
یه روز هایی بود که روز به روز عوض می شدم...روز به روز می شکفتم....آرامش به همه چیزای دیگه اضافه شد...آتیش عشقم دیگه زندگیمو نمی سوزوند گرمم می کرد ....درد نبود لذت بود.....واسه اینه که همیشهازش ممنونم... ممنونم که خیلی وقتها تنش های تن خسته ام رو تو بغلش آروم کرد...هذیونهامو بی قضاوت گوش کرد....حرفهامو در مورد اون تحمل کرد....از خرد بودنم سوء استفاده نکرد با حوصله کنارم زانو زد و پازل روحم رو ساخت ....هر جا کم بود با دستاش اونها رو پر کرد...با چشماش رنگ کرد....با لبهاش جون داد...با خیلی چیزام ساخت بی اینکه عاشقم باشه...منو عاشق خودش کرد..... رفیقم شد،بعد معشوقم
،بعدعاشقم...
مرسی رفیق خیلی آقایی...
گر خدا بودم
ملایک راشبی فریاد می کردم
سکه ی خورشید را
در کوره ظلمت رهاسازند
خادمان باغ دنیا را
ز روی خشم می گفتم
برگ زرد ماه را
از شاخه شبها جدا سازند
.... فروغ
![]()
دیروز امتحان آپاچی رو دادم
و 81 شدم ... کمه اما از افتادن که بهتره
...دوست جونم اومده بود دنبالم
...اصلا نفهمیدم چه جوری امتحان دادم
...آخه تو سرما وایساده بود و الهی بمیرم حالش بد بود
...اینم از این...
شب قبلش اومده بود خونمون من خیلی شیطونی کردم
....که البته دیروز توبیخ شدم
، که همین جا معذرت می خوام
....
دیروز از دست یکی از دوستام بد عصبانی شدم
....تا حدی که شاید باهاش cut کنم
....دو روز هی زنگ می زد قسم و آیه که من درس نخوندم و چی کار کنم و مریم بدادم برس و اینا...طبق معمول کللللللللی عصب مصب مارو خط و خوط... خلاصه ما هم با هزار بدبختی مرخصی رو چاقیدیم و رفتیم aptech که باهم درس بخونیم
...من و میثم مشغول تکا پو و مراسم تو سر زنی
ما و کتاب وآپاچی و لینوکس...خانم اومده سلام کرده و نشسته به دلبری از اراذل این مرکز محترم
.....حالا اگه کسی بود که دوست می شد باز یه چیزی...
من همین جا از همه دختر خانمهایی که زیر سن بلوغ فکری اند تمنا می کنم، بابا جون کم خالی ببندین.... جلب توجه کردن یا کمبود محبت یا حتی تلاشهای مذبوحانه شما برای مهم جلوه کردن فقط باعث مسخره جلوه کردن خودتون میشه....نکنین
...ده نکن ده!
...
خلاصه این رفیق ما همش 20 سالشه وقتی شروع میکنی باهاش حرف زدن خیلی باید مواظب باشی چون هر کاری رو بگی می گه من کردم
....دیروز هر چی سعی کردم منطقی باشم و به خودم بقبولونم که طبیعیه نشد که نشد
.... همین جوری خودم رو می خوردم
...آخه مگه مجبوری.؟... من رشته لیسانسم ریاضی بوده اما اون همچین از ریاضی و فیزیک ودانشگاه شریف حرف می زنه که بعضی وقتا تا مرز جنون منو می رسونه
...
.مثلا من امتحان گراف داشتم می گفت من تو دانشگاه شریف گراف رو سر کلاس رفتم نشستم
....
آنالیز ریاضی 3 !... "من خداشم!"
....
حتی یکبار حرف "گدایی
(درست خوندین) شد گفت من یه ماه با گریم رفتم سر چهارراه ها
....
"میکروب شناسی؟..."من تمام کتاباشو خوندم...".
...
ما یه بار دهنمون سوخت گفتیم به عنوان تفریح می ریم جستجوی کتابهای ناب تو دست دوم فروشیها....از اون موقع این شد تفریح خانم همه جا می شینه می گه من برای تفریح می رم جلوی دانشگاه...
.
آخه بابا این حرف ها توی ذهن پسر ها فقط یه چیزو نسبت بهتون اضافه می کنه
...خانومهای مزدوج می دونن چی میگم....خلاصه
ده نکن بچه!....
از دیشب تا حالا موندم چی کار کنم.؟ مهران می گه ولش کن.... اما آخه شما ها اونجا نیستین ببینین پسر ها چه اداهایی در می آرن که![]()
....اگه بهش بگم که می دونم قبول نمی کنه اگه نگم هم که بالاخره یه کاری دست خودش میده...![]()
.
خلاصه اینکه نمی دونم چه جوری بگم که بابا جان عزیزم خواهرم بد نیست آدم در مورد بعضی چیزا خفه خون بگیره بگه نمی دونم![]()
نوشته ها تلخ شد آخه من هم امروز بد جور تو حال عصبم![]()
خوش باشین![]()
عجیبه که حافظه آدم خودش تصمیم می گیره که چی رو به چی وصل کنه
....این آهنگ های بنیامین بود که یه موقعی همه جا بود
منو یاد یه مسافرت و یه آدم بی ربط می ندازه... یاد برادر های زن برادرم....من با داداش کوچیکه دورانی داشتم
، یه عشق بچه گونه ،اولین اتفاق،اولین بر خورد دستها،اولین نگاههای غیر معصومانه
،اما این آهنگها منو بیشتر یاد داداش بزرگه می ندازه اونم بدون هیچ دلیلی..... داداش کوچیکه واقعا اولین پسری بود که من به خاطرش گریه کردم
....اما گذشت ،هر دو مون کنکور داشتیم و من قطعش کردم
و خیلی غصه خوردم
، خیلی بیشتر غصه خورد
....منو نبخشید ... هر گز!...هنوز که هنوزه وقتی می بینتم چشمهاش منو می خواد اما عصبانیه.
...آخه اون سر این موضوع ترک تحصیل کرد....اما نمی دونم چرا داداش بزرگه به خاطراتم با این آهنگها لینک شده....عجیبه....
دیروز دیگه نشد بیام...با ذوق و شوق دویدم تو خیابون پریدم تو اتوبوس تا برسم بهش
...آقا زنگ زد که من کار دارم میرم
.... من هم چشمام پر اشک
شد دیگه گوش نکردم گوشی رو قطع کردم
و دیگه جواب ندادم...دلم دیگه تنگ نبود اصلا دلم نمی خواست ببینمش
....سردم شد انگار که توی شهر تنهام ، داشتم یخ می زدم....یکهو به خودم فکر کردم
، این من توی این دوستی جدید بود
...من واقعا غیر قابل تحمل شده بودم
.... خوب کار داشت و من اما جز خودم هیچی نمی دیدم ، می خواستم همون موقع همه چیز و ول کنه بیاد پیش من....خودم حالم از خودم بهم خورد
....شدم ازین دختر لوسها که پسر ها ازشون فرارین.... یه ماداگاسکار حسابی
.... دلم واسه آ قای دوست جون سوخت... طفلی فقط تحملم می کنه
... لام تا کام حرف نمی زنه و من هر روز پررو تر می شم.....بهش زنگ زدم
گفت چرا جواب نمی دادی
؟
گفتم راستش یا دروغش؟![]()
گفت اول راستش بعد دروغش
_ دلم نمی خواست.
.... رو silent بود نشنیدم...![]()
یه نیشخند تلخ زد
...دلم گرفت ![]()
گفت باشه برو خونه بعدا در موردش حرف می زنیم
قطع کردیم...شب وقتی رسیدم خونه بهش زنگ زدم باهام دعوا کرد
... حق داشت... سرم داد زد
... حق داشت
گفت دیگه تکرار نشه![]()
گفتم چشم
..
.مهربون شد بام آشتی کرد
....من هم گرفتم خوابیدم تا امروز
خیالم راحت شده بود آخه
... از صبح سر درد دارم
... فردا امتحان آپاچی سرور دارم از 16 فصل تازه 5 تا خوندم
...اصلا دیگه حوصله درس خوندن ندارم
....بابا بسسسسسسسسسسسه دیگه
.....یکی هم نمیآد این ها رو بخونه![]()
لااقل از تنهایی در بیام
... باشه این نیز بگذرد
...
دیروز دیدمت اما الان دلم واست نقطیده
... بد جور مادا گاسکار دلم شدی
... برف هم که می آدو دنیا هم که مث تو نداره.... دارم خل می شم ...اینقد دلم می خوادت که دیگه درد گرفته...
دلم پر می کشه این ها رو بهش بگم
...اما هر چی می گیرمش ردم می کنه
...کار داره سرش شلوغه و من مزاحم
.... دیروزمامان اینا رفته بودن کرج، من هم دلم میخواست برم اما آقای دوست گفت میاد پیشم من هم نرفتم... اومد یه عالمه بغلم کرد باهام حرف زد
....یه عالمه سرم رو گذاشتم رو پاش خودم رو واسش لوسیدم
...
کللللللللللللللللللللللی حرفیدیم....کلللللللللللللی تو چشمام خیره شد
...کلی دلم واسش آب شد
....وقتی رفت هنوز بود...هنوز بوش تو دماغم بود چشمش تو چشمم دستش تو موهام...همه تنش ها رفتن، همه خستگیها مردن
پاشدم ظرف های ظهر رو شستم.... ملافه ام رو شستم... بعدشم هنوز خسته نبودم به زور خوابیدم....
دیروز در ست قبل از اینکه مهران بیاد،همسایه امون تو آسانسور گیر کرد و من رفتم درش بیارم
بابا هم که نبود خلاصه ده دفعه چهار طبقه رو دویدم... بعدشم که اومدم خونه که خودم رو درست کنم
تا مهران بیاد دیدم در می زنن... در رو باز کردم کف کردم![]()
... مادر بزرگه 80 ساله ام از پله ها اومده بود ببینه چی شده
...خدایی داشت دور از جون می مرد
... حالا هر چی می گم بیا تو نفست بالا بیاد می گه نه...آخ که داشتم می ترکیدم. بغل بغل بردمش پایین یه لیوان آب دادم دستش .... موندم تا حالش جا اومد و گفت فواد پسر عموم میاد پیشش من هم اومدم دیدم مهران قندیل بسته و عصبانی دم در منتظره![]()
...
الان دیگه باید برم اگه شد بر می گردم
....
دیشب خوش گذشت .... تولد محمد یکی از بچه های شرکت بود ، مرام گذاشت ما رو هم دعوت کرد.....من و مهران هم رفتیم....واسه خودش جمع جدیدی بود....از سر کار رفتم کلاس Apache استاد هم نامردی نکرد از من یه نفر
امتحان گرفت
... ما رو می گی اصلا نمی دونستم قضیه چیه
...اما 100 شدم
...خدایی خودم هم کف کردم وقتی شروع کردم داغ شدم سرور رو راه انداختم
تنظیم کردم تحویل دادم...تازه فهمیدم اون روزهایی که تو کلاس دارم از زور خستگی قبض روح
می شم یه چیزایی هم یاد می گیرم....خلاصه امتحان و دادم اومدم پایین کفش مبارکم از لژش جدا شد
....
خدا پدر این میثم رو بیامرزه فورا گفت بیا بریم منو برد یه کفاشی داد کفشم رو درست کرد..![]()
.داشتم سکته می کردم چه جوری برم مهمونی...اونم تو رستوران اگه خونه بود باز آدم کفششو در می آره تابلو نیست.... آقای دوست با 30 دقیقه تاخیر اومد بازهم خدا پدر میثم رو بیامرزه وایساد تا مهران اومدوگرنه باز من سگ می شدم و یه دعوای مشتی افتاده بودیم![]()
...
خلاصه تازه رفتیم کادو خریدیم و رفتیم مهمونی.... ماشینی که سوارش شدیم یه آنتیکی بود که خدا میدونه ...همه جاشو با پارچه و طناب بسته بود
وگرنه از هم متلاشی می شد رانندهه
تاریخ مصرفش یه قرن پیش تموم شده بود.... حالا با این اوصاف مدام هم می رفت تو خط ماشین روبرویی ها
...بدبختها می گرخیدن که این دیگه چی میگه....کلی خندیدیم تا رسیدیم
....یه صد باری هم زیر اتوبوس و کامیون رفتیم و در اومدیم
....
کلللللللی شیطونی کردم و بچه ها رو اذیت کردم
....هر بار مهران رو نگاه کردم با چشماش داشت منو می خورد
... من هم همین احساس و داشتم
...خیلی خوب بوداولش اون عاشق شیطونیهام شد اما من کم کم خانوم شدم....دوست دارم بیشتر شیطونی کنم...
الان منتظرم که بیاد دنبالم ،می خوام امروز حسابی با هم بخندیم... خیلی وقته در گیر کار و باریم....
دیشب تو تهران شب سردی بود...وقتی آقای دوست اومد دنبالم ساعت 5:30 بود و همه رفته بودن...راستش ما یه خورده با هم شکر آب بودیم
...اما طبق معمول تا دیدمش یادم رفت
...فقط دلم می خواست یه جای گرم پیدا کنیم بچپیم توش و با هم حرف بزنیم...تا اینکه بد خلقیهایی که پای تلفن کرده بودم کار رو خراب کرد
...دیدم آقا تریپ شاکیه
...دیگه کلی ساکت صامت راه رفتیم و یخ بازی
در آوردیم که جفتی داشتیم یخ می زدیم....حالا تو این وضعیت قحطی جا اومده بود هر جا می رفتیم یا جا نبود یا کثیف یا بسته....خلاصه با اتوبوس رفتیم ایران تک نشستیم غذا که مزخرف بود ما هم که تو ژست
خلاصه بعد از یه ساعت کم کم شروع کردیم به حرف زدن و قرار شد تا قبل از محرم و صفر بیان خواستگاری
و اینکه آقامون ما رو
خییلی می خواد و ما هم دیونشیم
و خلاصه این که همش سوتفاهمی بیش نبوده....
فقط اون بیچاره هایی که دور مون نشسته بودن آخرش نفهمیدن بالاخره دعوا می شه بخندن یا نه!![]()
این آقای دوست من خیلی پرته
اگر بعضی وقتها ازین کارا نکنیم اصلا ابراز احساسات بلد نیست...خلاصه این که بالاخره همه چی به خوبی و خوشی تموم شد
و بعدشم کللی خندیدیمو
جلف بازی در آوردیم
،اما طبق صحبتهای امروز صبح کاشف به عمل اومد که مث بچه ها همه حرفها مو ضبط کرده و هر چی می گم میگه "تو که منو دوست نداشتی چی شد؟..."
آخه یکی نیست بگه زن حسابی اینم حرفه ؟
حالا کلی باید زور بزنم از دلش در بیاد
... شاید امشب شام دعوتش کنم خونمون...(مهران یه 9 ماهی هست که خونه ما می آد و مامانم اینا هم خیلی دوسش دارن![]()
) نمی دونم شما نظرتون چیه؟چی کار کنم حرف هامو فراموش کنه؟
الان سر کارم و مشغول چرت زدن
...مد تیه کارها کم شده،البته کم بود کمتر شد..شهاب سرشو گذاشته رو میز...وای وای واقعاکه برای گروه ما افت داره developer سرشو بذاره رو میز
...
از بیکاری نشستم وبلاگ خوندم...کرمش به جونم افتاد گفتم من هم بنویسم
..
.من 25 سالمه ،ساکن تهرانم![]()
در مورد وضعیت تاهلم نمیدونم وا... یه 9 ماهی هست که یه صحبتهایی می شه ولی هنوز که خبری نی...من و آقای دوست(مهران) 2سال و نیمی هست که با هم رفیقیم...9 ماهی هم هست که تصمیم گرفتیم تبدیل به دشمن بشیم(خیلی لوسم نه؟
) به هر حال اینم وضعیت تاهل
..
.وقتی وبلاگهای بعضی ها رو می خوندم دیدم چه حالی میده آدم ماجرا هاشو با دیگران شریک شه...آخه من همیشه شنوندم(البته نه این که کم حرف باشم ها نه!
)اماهیچوقت هیچ کس علاقه ای نسبت به شنیدن ماجراهای من وآقای دوست نداره ...![]()
چون اغلب فکر می کنند ما هیچ مشکلی نداریم و خلاصه چون همدیگه رو دوست داریم دعوا تعطیله و ما مدام قربون هم می ریم...![]()
به هر حال خوشحال می شم اگه منم تو جمعتون جا بدین
........من باحالم ها
! ده را بدین دیگه![]()