اتاقی از آن خودم
اصلا نمی دونم چرا اینجا می نویسم وقتی هر چی می نویسم اونی نیست که هستم... یعنی منم ها اما انگار یه پوسته خالی از منم... همه اینجا حوالاتشون همینطوریه یکی تازه ازدواج کرده یکی داره بچه دار می شه یکی نگرانه و یکی خوشحال.... اما همه مودب و خانوم و آقا حرفی نمی زنیم که به کسی بر بخوره حتی اگه نظرمون باشه.... همش به هم روحیه می دیم همو نصیحت می کنیم تو زندگی هم دخالت می کنیم بی این که خودمون باشیم...
کلمات مشکل دار رو با نقطه از هم جدا میکنی پیش خودت خجالت می کشی... بی اینکه خودت باشی... خودت رو سانسور می کنی.... اگه جایی اشتباه کرده باشی سر هم بندیش می کنی و خودت رو توجیه می کنی... میای اینجا در مورد روزهات مینویسی بی اینکه روزت با دیروزش فرقی داشته باشه .... اما با دیدن کامنتها احساس می کنی اون تنهایی که مث خوره روحت رو تباه میکرد رفته و دردش كم شده... اما بعد از يه روز كامل رفرش كردن پيج ميبيني هيچي عوض نشده ... هنوز هم دردناكترين زخمهات واسه خودت مونده.... هنوز مي بيني اين تويي كه بايد بري تو شكم اينهمه سختي و بي عدالتي و دروغ تك و تنها....
گاهي با خوندن بعضي نوشته ها احساس مي كني چقدر نزديكي به اون آدم! لازم نيست خيلي به هم شبيه باشين كافيه احساستون درمورد يه چيز كوچيك عين هم باشه اونوقت دلت يه ذره آروم ميشه احساس مي كني يك نفر ديگه هم هست كه مث تو ست خيلي هم تنها نيستي ... اما چه فايده وقتي اون آدم حتي جواب اي ميلت رو هم نمي ده.... باز هم تنها مي شي با آرزويي براي آشنايي و با غروري كه حالا حاضره هر كاري بكنه تا شكستش رو انكار كنه.... باز هم تنها مي شي و وقتي داري بقيه مطالب طرف رو مي خوني با خودت فكر مي كني انگار اينها رو من نوشتم و باز يادت مياد كه تنهايي...
كه تويي و خودت .... كسي كه نمي توني از دستش فرار كني ....كسي كه گاهي تحملش خيلي سخت مي شه... كسي كه مي تونه تو يه لحظه اونقدر زبون باشه كه وقتي وارد خونه يه تازه عروس مي شه و ميبينه اونها خونه اشون رو اونطوري ساختن كه اون هميشه مي خواسته احساس مي كنه دلش مي خواد گريه كنه.... عين يه بچه كوچولو و تو متعجب مي شي كه اين حس از كجا اومد ؟ شاخ در مي آري كه اصلا ريزه كاريها رو ديدي تويي كه اصلا وسايل واست مهم نيست و هميشه مي گي اينا وسيله ان واسه راحتي نه شخصيت و فقط به فكر كار آييش هستي ...
بچهه پاشو زمين مي كوبه و مي گه من بايد اينجا بودم و تو حتي تو ذهنت هم لبت رو گاز مي گيري تا ساكت شه ....
بعد دوباره يادت مياد كه خودت و شوهرت هر روز هفته دارين سگ دو مي زنين تا سر دنيا ميرين و مياين و به هيچ جا هم نمي رسين حتي به عوض كردن كابينتها.... چون هردو تون تنهايين واحساس مي كني پشتت **درد مي كنه...
اونوقت احساس مي كني كه هيچي نيستي جز يه كوه گوشت بي خاصيت اسير اينهمه ظاهر ....
به خودت فحش مي دي و سعي مي كني به عشقت فكركني و اينهمه آرامش و به مردي كه وقتي بغلت مي كنه همه تنهاييهات همه رنجهات تو بغلش گم مي شه و لي اون تيكه سوخته فرش و مهماني پنج شنبه دوباره مياد مي خوره تو سرت..
با خودت دعوات مي شه .... يه طرف يه دختر بچه حسود پنج ساله يه طرف همه آگاهي... و تو مي دوني كه بايد به حرف همه آگاهيه گوش كني اما خسته شدي مي خواي واسه يه دفعه هم كه شده به بچه گوش كني ... بهونه مي گيري و با شو هرت جلو دوستات كم حوصله برخورد مي كني اونا كه تا حالا تو رو اينجوري نديدن تعجب مي كنن تو مي گي "هرمونهامه به هم ريخته ! " و اونا باور مي كنن
اما تو تو خودت مي دوني كه چه آدم عوضي اي هستي و داري به همه قولهايي كه يه عمر به خودت و شوهرت دادي به همه ارزشهات گند مي زني ....
حتي ميدوني كه فردا و پس فردا و شايد تا آخر ماه ازين احساسات احمقانه امشبت از دست خودت شاكي مي شي اما باز هم ادامه مي دي... مي دوني كه از فردا خودت هم با خودت حال نميكني...
اما اين بچهه بد جوري حرصيه ....هيستريك شده و تويي كه قسم خورده بودي هيچ وقت به بچه ات به خاطر گريه نكردن باج ندي هي باج ميدي هي بيشتر داد ميزنه.... و تو حتي اين رو هم مي بيني كه عزيزترين كست تو دنيا با چشم نگاهت رو كه به كابينت هاي قهوهاي سوخته و جادار دوخته شده دنبال مي كنه و تو بهتر ازون مي شناسيش كه نفهمي كه دلش مي شكنه ... بهتر ازون ميشناسيش كه ندوني الان حاضره دارو ندارش رو بفروشه واسه تو همه چيزايي كه دوست داري بخره وبغض مي كنه ازينكه دارو ندارش اونقدر نيست كه كفاف اينها رو بده.... بهتر ازون مي شناسيش كه ندوني داره تو همين لحظه ده سال پير ميشه... اما تو خر تر و بچه تر از اوني كه اين چيزاآرومت كنه....
وقتي آدم مي شي كه مياي خونه و مياي تو رختخواب و احساس ميكني كه چقدر بدبختي ولي يه دست مهربون مياد خوشبختت مي كنه و تو از بزرگيش گريه ات مي گيره... غر مي زني و غر مي زني تا ساعت ۴ صبح...
اون گوش مي ده ....
به همه چي گير مي دي حتي به اينكه مامانت چرا جهيزيه اتو با سليقه تو نخريده و اون گوش مي ده... مي گه خودم واست مي خرم هر چي خواستي ...
اما تو مي دوني ديگه بچهه اونوقت شب خوابه !
تو مي دوني كه تنها چيزي كه لازم داري يه توي ديگه است ... يه ذره قدرشناسي و آدميته....
مي دوني كه مشكلت سرويس بد ريخت چينينت نيست مشكل چنيني شكسته شخصيت خودته كه بايد بندش بزني....
مي دوني كه مشكلت كابينت خوشگلا نيست مشكلت گنجه هاي تار عنكبوت بسته انصافته....
مشكلت نا همخواني لوستر با بقيه وسايل نيست مشكل نا هم خواني مريميه كه شدي با چهره اجتماعي و ادعاهاي گزافت ....
مهم پولهايي نيست كه نداري مشكل كم آوردنته تو راهي كه خودت انتخاب كردي.....
تويي كه همون آدمها هميشه غبطه می خوردن مث تو راحت باشن .... حالت ازخستگيهات هم بهم مي خوره و مي دوني كه باز هم تنهايي... مي دوني كه چند ساعت ديگه بايد پاشي بري دنبال همون كار لعنتي و لبخند بزني ... آخر برج دستت به هيچ جا بند نباشه و لبخند بزني.. به اون تيكه سوخته فرش (هر چند ماشینی)نازنينت كه اينهمه دوستش داشتي نگاه كني و لبخند برني... به ابنكه پنج شنبه مهمون داري و خونه گند گرفته فكر كني و ابلهانه فقط لبخند بزني... چون تو تنهايي با خودت كه حالت ازون هم به هم مي خوره... نه مادري كه كمكت باشه نه پدر كه غمخوار نه خواهري كه بتوني باهاش درد دل كني و نه برادر كه بتوني بهش تكيه كني ... آدم يه فاميل كامل داشته باشه و اينقدر يتيم باشه دردش ده برابر وقتيه كه مي دونه هيچ كدوم ازينا رو نداره
پ.ن. من رفتم ....
پ.ن. براتون آدرس جديدم رو كامنت مي ذارم...
پ.ن. حلالم كنين....
**يارو رو مي بردن اعدام كنن ميگفت" آخ پشتم" مي گن "چرا مي گي آخ پشتم" مي گه" آخه اگه پشت و پناهي داشتم الان اعدامم نمي كردن"
دارم ساروي كيجا رو كامل از اول تا اينجا مي خونم... همش دارم چيز ياد مي گيرم يه ليست گنده از كتابهايي كه اون خونده ومن نخوندم مي نويسم و هر روز به مهران مي گم بريم انقلاب؟ عاقل اندر سفيه نگام مي كنه ميگه ميدوني چندمه؟ .... حوصله ام سر رفت پس كي سر برج مي شه
تازه سر برج هم همه پولهام و بايد بدم واسه كلاس سي شارپ و لاغري و اينا ....گاهی اوقات احساس می کنم مگه می شه کسی اینقدر مث من فکر کنه؟ مگه می شه حتی یه سری چیزای خصوصی دونفر عین هم باشه ؟.... بعضی وقتها غبطه می خورم می زنم تو سر خودم می گم یاد بگیر ببین چقدر دوست داره اونوقت تو چی همش بگو تنهام تنهام.... گاهی اوقات هم از نظراتش خوشم نمی آد.... اما در کل برام خیلی جالبه....
حوصله كار كردن ندارم حتي حوصله نوشتن هم ندارم
... خواهر شوهرم رفته تو يه كافي نت كار مي كنه احتمالا براي جلو گيري از فضولي
ايشون برم يه وبلاگ ديگه
... اما دلم واسه اينجا تنگ مي شه....
هر روز صبح كه پا مي شم به خودم و زمین و زمان فحش مي دم كه بايد بيام سر كار.
... فقط تنها خوبيش اينه كه كارم خيلي خيلي امنه يعني تا آخر سال كه حتما اينجام بعدش هم احتمال قوي مي مونم....
دلم مي خواست يه 43 كيلو لاغر تر بودم.... ![]()
جمعه چهلم پسر خاله ام بود اينقدر گريه كردم كه ديگه جوني برام نمونده بود مث الاغ سرم درد مي كرد.![]()
.. علي هم هي زنگ مي زد كه كجايين بياين ديگه ... هيچي رفتيم خونه علي اينا ... من كه لب به مشروب نزدم اما بقيه تا خرخره خوردن .... بعدهم يه سري مسايل خونوادگي علي اينا پيش اومد كه اونجا هم من براي مظلوميت عليه تريپ گريه كردم و نتيجا اين شد كه قرار شد شب اونجا بمونيم كه ماندن همان و من تا صبح پر پر زدم مهران هم بيهوش بود هيچي نفهميد..![]()
.
بالش ناراحت بود دماغم گرفته بود جيش داشتم ... گردنم درد مي كرد... سرم بنگ بنگ مي كرد... نفسم بند اومده بود غذا تو گلوم مي جوشيد گشنه ام بود .... خلاصه تا صبح به كللي از معجزات خداوند پي بردم... صبح هم اومدم سر كار تنها شانسم اين بود كه كسي نبود و تا ساعت چها هي خوابيدم هي از سر درد ناله كردم.... بالاخره مهران اومد دنبالم و رفتيم خونه و دو پرس كوبيده گرفتيم خورديم و حتي مسواك هم نزديم و رفتيم تو رختخواب خوابيديم تا صبح.... ساعت چهار مهران يه فرياد خفن زد كه بيدارش كردم مي گم خواب چي مي بيني ؟ مي گه دزد !صبح مي گه من گفتم: نمي شه دزد مي بيني تو خواب بديش دست پليس فرياد نزني؟ ...
پ.ن. سودي جان من چهارشنبه دارم ميرم مشاوره رايگان يك شنبه همه چيو مي نويسم فقط كاش اي ميل يا وبلاگت رو بزاري برام...
پ.ن.optiomistجان ببخشيد لينك كردن طول كشيد در مورد موسسه من پايه ام اگه پايه اي خبر كن.
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای زامروز ها دیروزها
وآرامش اون روزی بهم دست می ده که به دنیا اومدم و مادرم منو برای بار اول بغل کرد... احساس می کنم دنیا سبک می شه... به این فکر می کنم که روزی فرا خواهد رسید.
پيرو نصايح شما ها ديشب خيلي معمولي حرف رو كشوندم به موضوع طوري كه خودم
حال كردم ...
آقامون ایناگفت: علي پيشنهاد داده كه پنج شنبه همه جمع شيم خونشون....
من هم با خنده گفتم آره بريم مصطفي واسمون يه سلامتي ديگه بگه حالشو ببريم ...
آقامون اينا با خنده گفت مگه چي گفت؟ ...
من هم با خنده حرفش رو گفتم ...
خنده رو صورت آقامون اينا خشكيد گفت: جدا؟ و رفت تو خودش ...![]()
گفتم خوب مامان اينا هم صد دفعه اين حرف رو زدن.... ![]()
كللي دلخور گفت اصلا به اونا ربطي نداره.... ![]()
گفتم : حالا نري بهش بگي ها زشته!
گفت : اونشو خودم مي دونم .... مثلا اومده تعريف كنه گند زده مثلا خواسته بگه پشمالو ازين چيزا جداست...
شب هم كلي بغلم كرد و گفت من از طرف اونا معذرت مي خوام.... بعدشم گفت : اولا كه تو هيچ چيز زشتي تو صورتت نيست و من بي تعارف هر قسمت صورتت رو دوس دارم... بعدشم به جون خودت كه برام عزيزي من تا حالا قيافه تو رو تو ذهنم با هيچ كدوم ازون دختر هايي كه دوستم بودن مقايسه نكردم چون به نظر من تو خوشگل ترين دختر رو زميني.... ![]()
خوب مي تونين حدس بزنين كه من چه حالي داشتم
.... در بعضي نقاطمان عروسي و پايكوبي و اينا
..
.. خيلي ذوق كردم
..
.. آخه آقامون اينا با من خيلي بي تعارفه ... چون ميشناسمش مي دونم كه زبون بازي نمي كنه
....
خدمت دوستان خو.دم عرض کنم که مسافرت خیلی خیلی حال داد
... اونقدر خوش گذشت که هیچ کس دلش نمیخواست برگرده ...
فقط من یه شب خیلی ناراحت شدم و کلی گریه کردم
...
اما گذشته از همه اینا واقعا بهترین مسافرتی بود که تو عمرم رفته بودم... اینقدر زدیم و رقصیدیم و دیوونه بازی در آوردیم که خدا می دونه
...
برای اولین بار هم بود که با دختر های جمع راحت بودم... آخه هم زن علی خیلی خوبه هم زن محمود... کللی پشت سر فامیل شوهر هامون صفحه گذاشتیم
...
اما من که خیلی سبک شدم... آخه یه سال بود همه چیزو تو دلم ریخته بودم... راستشو بخواین تازه و قتی اونا از نوع روابطشون تعریف کردن من احساس کردم چقدر گوشام درازه.... همش با خودم میگم منی که هم تحصیلاتم از مهران بالاتره هم سطح فرهنگی و مالی خونواده ام چرا اینقدر خودمو دست پایین گرفتم که اونا بخوان اینهمه اذیتم کنن...
اما خوب باز هم همون بزی که بودم هستم
...
می دونین قضیه اون ناراحتی رو می گم اما شما ها فقط فاز خوش گذشتنش رو بگیرین و سعی کنین نره رو اعصابتون:
آقا کلی خوش گذشت و کلی همه سر حال و م.س.ت بودیم و داشتیم حال می کردیم که مصطفی (داداش آقامون اینا) شروع کرد نطق کردن سر اینکه من ازینهمه دختر بازی خسته شدم و می خوام تا سال دیگه من هم مث شما ها یه نفر رو پیدا کنم که منو بفهمه ....حالا بزارین عین حرفهاشو ازین جا بگم:
" ...این مهران ما (آقامون اینا) خیلی دوست دخترهای توپ داشت ... مخصوصا یکیشون که اینقدر خوشگل بود و خوش هیکل که همه بچه های شهران دنبالش بودن اما روزی که خواست با پشمالو ازدواج کنه من بهش گفتم دهنتو سرویس تو اینهمه دختر های خوشکل دور و برتن .... گفت می دونی پشمالو منو می فهمه.... "
منو میگی
.... این دفعه اول هم نیست که این حرف رو می زنن ها دفعه صدمه... انگار من گودزیلا هستم و مهران فرشته که اومده منو گرفته... رفتم تو اتاقمون اینقدر گریه کردم تا خوابم برد...
به نظر من تقصیر مهرانه اگه اون یه بار می گفت آقا جون زن خودمه من اینجوری دوست دارم دیگه هیچ کس جرات نمی کرد اینطوری در مورد من حرف بزنه... من فکر کردم که هیچ کس نفهمید موضوع رو اما فرداش دخترا بهم گفتن که مصطفی چه حرفهای مزخرفی می زنه گفتم چطور؟ سمیه می گفت: چرت می گه به خدا علی همیشه می گه اگه شما ها آرایش نکین نمی شه نگاتون کرد امام پشمالو بدون آرایش هم خوشگله... نیکو هم می گفت: تو با اینکه تپلی اما اینقدر قیافه و رفتارت به مهران سره که اینا از حسودیشون حرف می زنن... خلاصه اینکه می دونستم ادمهایی نیستن که الکی تعارف تیکه پاره کنن و کلا آدمهای بی رودر بایستی هستن یه ذره حالم بهتر شد
.... اما تا آخر مسافرت با مهران خیلی سنگین بودم اما خوب طبق معمول نذاشتم هیچ کس بفهمه طوری که وقتی مهرا خودش جلوی دخترا گفت اونا شاخ در آورده بودن که خوبه حالا تو باتهاش قهری آشتی باشی چیکار می کنی؟ هنوز هم هیچی بهش نگفتم اما عمیقا ناراحتم...
اما نمی دونم چه جوری بگم بهش نظر شما ها چیه؟
کاش شما ها منو می دیدین اونوقت نظر می دادین...ازون روز همش فکر می کنم نکنه من خیلی زشتم و به قیافه خودم عادت کردم ... بقیه هم که می گن خوبی تعارف می کنن رو.شون نمی شه راستشو بگن؟![]()
دلم طاقت نیاورد عکسم رو گذاشتم حالا شماها نظر بدین
![]()
ساعت 5:30 صبح :صداي زنگ موبايل...آقامون اينا ميره گوشي ر و خاموش مي كنه و مياد تو رختخواب صورتش رو مي چسبونه به پشتم ته ريشش ميره تو تنم......بين خواب و بيداري مي گم"كي پاشيم؟" ميگه"10 دقيقه ديگه"...
ساعت 6:00 از وسط خواب مي نالم"ده دقيقه شد؟ پاشيم؟" مي غره "نه هنوز پنج دقيقه ديگه"و منو سفت بغل مي كنه سرمو ميذاره رو سينه اش دارم خفه ميشم اما چون دارم از خستگي ميميرم دوباره خوابم ميبره...
ساعت6:15 يهو از خواب ميپره "پاشو پشمالو دير شد"خودش پا ميشه لباساشو مي پوشه و ميره تو سالن مي افته رو مبل.......پا ميشم ميرم دستشويي ، صورتم رو نمي شورم آخه مي خوام دوباره تو ماشين بخوابم... مسواك مي زنم و موهام و شونه مي كنم و مي بندم ... چشمام از زور خواب وانمي شه... مي رم از تو يخچال ظرفهاي غذا رو ميارم مي ذارم رو اوني كه مي گيم اپن ( ترجمه فارسي اش مي شه باز؟)......ميام تند تند لباس مي پوشم... ميگم"خوب پس پاشو ديگه"... پا ميشه ميره دستشويي صورتش رو مي شوره ... موهاشو درست ميكنه ... مياد بيرون مث بچه ها مي ايسته جلوم تا پشت سرشو كه موهاش پريده هوا درست كنم... بعد هم ميگه لباسم خوبه؟ مي گم "آره بابا دارم از خواب ميميرم راه بيافت ديگه"... هي سعي مي كنم به قابلمه و ماهيتابه كه تو سينكه نگاه نكنم به خودم مي گم"شب مي شورم" بعد هم خودم دوباره به خودم مي گم" ميگم نه که ديشب گفتي صبح مي شورم شستي"... بالاخره از در خونه ميايم بيرون درو قفل مي كنه اما هنوز دو طبقه نيومديم كه مي گه "موبايلم...." و بر مي گرده بالا و كيفشو مي ده دست من... ميرم تو پاركينگ ... هي صبر مي كنم هي حرصم مي گيره... خوابم مياد خيلي زياد... ...بعد از يه قرن مياد ... در ماشينو مي زنه ... مي شينم تو ماشين صندلي رو مي خوابونم گردنيم رو مي ذارم دور گردنم ... تازه داره آب روغن چك مي كنه ازينهمه آرامش حرص مي خورم اما هيچي نمي گم....مياد مي شينه و راه مي افتيم... ميرم اون دنيا...
ساعت 8:00 با صداي فحشهاي بالاي 18 سال بیدار مي شم ... ميبينم هنوز نرسيديم... ميگه"يه روز خواستيم يه غلطي بكنيم ها... همه ريختن بيرون" مي شينم و صندلي رو درست مي كنم... مي گه "خوب خوابيدي؟ حال مي كني ها!" ميگم "جاده انديشه هم همينطور بود؟" ميگه "آره سگ..." چشمام رو تو آينه آفتابگير نگاه مي كنم از زور پف يه خط شده... حرصم مي گيره ازينهمه مسوليت .... از كار كردن و غذا پختن تا نصف شب و دوباره نخوابيده رفتن سر كار و بعدم كلاس ... تازه يادم مي افته كه اگه اونم اينهمه مسوليت پذير نبود لا اقل يه ساعت ديگه مي تونستم تو رختخواب خودم بخوابم... حرصم مي گيره ازينكه بايد بره قزوين حقوق مادر بزرگشو بگيره ... اونم تو روز كاري دلم مي خواد يه چيزي بگم اما نمي گم .... حوصله جرو بحث ندارم...
ماشين مي افته تو دست انداز تنم عين ژله تكون مي خوره با خودم مي گم" خيلي خرس شدم بايد رژيم و شروع كنم "بعد سعي مي كنم به اين فكر كنم كه اگه لاغر بشم چه شكلي مي شم جنيفر لوپز مياد تو ذهنم.... مي گم" اون چيزايي كه در مورد اون موسسه بهت دادم مي خوني؟ پولش زياده اما خوب فكر كنم خيلي خوب باشه... آخه من عصبي خورم...." مي گه "اوهوم باشه" از شيشه ماشين بيرون رو نگاه مي كنم يه پيرمرد تو ماشين بغلي هيز نگاهم مي كنه با خودم مي گم"خيلي خرس شدم ها ... بايد اين وزن لعنتي رو كم كنم ... ديگه پيرمرد پسند شدم..." باز جنيفر لوپز مياد جلو چشمم... خوابم مياد مي رسم سر كار... ميرم دردفتر رو باز مي كنم و ميرم صورتم رو بشورم با خودم ميگم" آخ جون سه شنبه است فردا هم كه بيام بعدش تعطيله" ... دلم خواب مي خواد ويه ذره بيكاري و تنهايي تو يه خونه تميز و مرتب.....دلم بي خيالي مي خواد...
پ.ن. میگم اگه کسی خواست بیاد با هم رژیم بگیریم بریم این موسسه![]()
پ.ن. یادم رفت چی می خواستم بگم اگه یادم اومد میام می گم....![]()
پ.ن. یادم اومد ها تا اومدم تو دوباره یادم رفت....![]()
پ.ن. می گم اگه وقت کنم می خوام پشمالوی قصه گو بشم ... چند وقته رو طرح یهرمان دارم فکر می کنم.... اما کو وقت؟ ... اگه بشه می خوام شروعش کنم حتی پلنش رو هم نوشتم ها اما نمی دونم چرا وقت نمی شه بنویسم....![]()
تعطيلات ما بدك نبود اول از همه اينكه مهمون داشتم ... دوست صميميم از شمال اومده بود پيشم... يه ذره كه چه عرض كنم خيلي عوض شده بود و خيلي باب طبع من نبود اما من خيلي دوستش دارم كلاو خلاصه سعي كرديم خوش بگذره... روز عيد هم رفتيم خونه مامان ايناي مهران... یه طعنه كنايه كه هميشه هست اما خوب ما وظيفه امون رو انجام مي ديم..... ديگه اينكه جمعه هم رفتيم عروسي محمود ونيكو دو تا از دوستامون.... خيلي خوش گذشت... من بعد از مدتها يه دمي به خمره زدم و اينكه اينقدر رقصيديم كه ديگه پاهام داشت مي شكست.... فكر مي كردم بدنم خيلي درد بگيره اما نگرفت.... آبجي تون ورزشكاره ديگه.
...
تو عروسيشون كه توي يه باغ اون دور دورا بود و مخلوط هم بود كللي با داداشاي مهران مخصوصا كوچيكه(مهرداد) شيطوني كرديم و دخملا رو ديد زديم و اينا... كلا عروسي خوبي بود اميدوارم كه خوشبخت شن.... دوستم هم خيلي خوشگل شده بود... ديگه اين كه چند تا خانوم به آقاي ما گير دادن هي مي خواستن باهاش برقصن اما آقامون اصلا نفهميد يا خودشو زد به اون راه از كنار من تكون نخورد....
عليرضا وسميه هم يه كم با هم دعواشون شد كه بعدا سميه گفت به خاطر من بوده ... ناراحت شدم... گفت علي مدام به من ميگه ببين مريم اينكارم كرد.... ببين مريم كم ارايش مي كنه ... ببين ...چه مي دونم ديگه كللي ناراحت شدم ....بهش گفتم تو كاملا حق داري مي خواي بگم مهران با علي حرف بزنه؟ گفت نه ... هيچي خلاصه ...
از امروز هم دارم ميرم كلاس سي شارپ از ساعت 6.30 تا 9 شب خدا بدادم برسه كه از خستگي نميرم... همين الان كه اينقدر خسته ام كه همش دلم مي خواد بپيچم برم خونه...
پ.ن. میگم اونایی که این وبلگ رو از اول می خونن دوستای ما رو می شناسن اما خوب اونایی که نمی شناسن عرض کنم خدمت انورتون که علیرضا دوست صمیمی و دوران مدرسه مهران و سمیه خانوم علیرضا ست.... مصطفی برادر مهرانه که یک سال از مهران کوچکتره و مهرداد هم داداش یکی مونده به آخر مهرانه که الان۲۲ ساله است...
پ.ن. قربون همه با مع۷رفتا(بشمار!)
اين چند روز اخير درگير يه وبلاگي بودم كه خيلي خوندنش متاثرم كرد وبلاگ دزيره نمي دونم شما ها خوندينش يا نه من دارم تمام آرشيوش رو مي خونم و امروز حتي وقت نكردم به بقيه سر بزنم.... وقتي داشتم بچگي ها و جوونيهاشو مي خوندم ياد حال و هواي بچگيهامون مي افتادم كه چقدر برامون همه چيز جذاب بود.... اما هر چي كه بيشتر به زمان حال نزديك مي شيم انگار غصه هام با غصه هاي اون يكي مي شه.... هر چند كه من هر گز در چنين شرايطي نبودم و هيچوقت نمي تونم تمام دردشو درك كنم اما يادمه كه دوستاني داشتم كه در چنين شرايطي زندگي مي كردند و من از روي خامي ونپختگي دوران تجردم به اونها پرخاش مي كردم اما امروز مي فهمم كه نمي شه از زندگي فرار كرد....
ديروز يه عالمه حرف داشتم كه بگم اما امروز فقط پرم از فكر هاي درهم برهم....
يه سوال نسبتا خصوصي دارم آيا تا به حال شده يه جمله يا حرف روي روابط خيلي خصوصيتون با همسر يا دوستتون تاثير بزاره؟ من اين جمله رو خوندم و اصلا از ذهنم بيرون نمي ره:
اصل تمكين زن براي مرد يك تجاوز شرعي است
دلم مي خواد ازينجايي كه نشستم پاشم و فرار كنم و تا انتهاي دنيا برم.... بعدش اونجا بگيرم بخوابم تا ابد شايد خستگي روحيم برطرف شه....
امیدوارم که همتون خوب و خوش باشین ... ببخشید که دیر به دیر می نویسم آخه اینجا همیشه چند نفر نشسته اند و نمی شه راحت نوشت...مرسی از همدردی ها و راهنماییهای پست قبل....
اما عارضم به خدمتتون که دیشب خونه مامان آقامون اینا افطاری دعوت بودیم که انصافا خوش گذشت .... کلا وقتی همه دور هم جمعن خیلی خوش می گذره چون همه با هم می گن و می خندن و جمع می کنن می شورن خشک می کنن .... همه با خنده و شوخی دور هم می شینن حال می کنن... مخصوصا من خیلی دایی های مهران رو دوست دارم.... خیلی خونواده های خوبی دارن و این وسط یک دختر دایی مهران رو خیلی دوست دارم که اون و خواهرش هم دیشب اونجا بودن و هر دو هم تازه نامزد کردن.... خلاصه کلی سر به سرشون گذاشتیم و خندیدیم.... دیشب حتی خواهر های آقامون اینا هم خیلی خوب بودن....مهران یه زن دایی داره که فوق العاده شیرین و دوست داشتنیه... قیافه و تیپ و هیکلش هم عین مرغ رابین هوده... من اینقدر دوستش دارم که همش دلم می بغلش کنم بوسش کنم... اما خوب زشته اینکارا خوب.....
فعلا که رابطه من آقامون اینا هر روز بهتر می شه و هر روز خوشبختی رو بیشتر احساس می کنم....
به بهونه گرفتن دستور پخت یه غذا زنگ زدم به مامانم حالا احتمالا امروز می رم می بینیمش....
سر کار یه چیزایی اتفاق افتاده که ناراحتم کرده... اما خوب حالا به پولش احتیاج دارم و نمی تونم بیام بیرون وگرنه حتما دیروز از اینجا می رفتم...
راستی من خیلی وقتا نمی تونم براتون کامنت بزارم چون مدیر پروژه امون درست پشت سر من مس شینه....اما هر روز همه وبلاگهای توی لیستم رو می خونم....ببخشید که نمی تونم نظر بدم...
گفته بودم واستون كه ما از اول تابستون آبمون به خاطر زياد بودن تعداد واحدهاي ساختمون مدام قطع و وصل مي شد تا جايي كه مدام بايد شير آب رو باز مي ذاشتيم تا به محض اينكه آب اومد بريم ادامه كارمون رو انجام بديم.... بسلامتي و دل خوش از سه شب پيش آب به كل قطع شد چون پمپ ساختمون اينقدر بي آب كار كرده بود تا سوخت....
اين خونواده آقامون اينا خودشون رو از همه بهتر مي دونن آقاي ما هم مستثنا از اونها نيست و به همين خاطر يكي دوماهه كه مدير ساختمون شده... ما ديگه خواب و خوراك نداريم...دم به دقيقه مردم دم خونه مان كه اين چي شد اون چي شد... اونوقت سه روزه اب 14 واحد قطعه ديروز همشون منتظرن ما كه ساعت 9 شب ميرسم بيايم براشون پمپ بخريم![]()
...خلاصه ديشب وقتي مهران رسيد خونه از خستگي سياه شده بود.
...
اما من دو سه روزه با مامانم قهر كردم وتصميم دارم كه ديگه نرم خونه اشون.... گفتم كه يك هفته اونجا بودم و روز آخر كه داشتم مي اومدم مامان جون يه حال اساسي به ما داد و گفت آره همه بچه دارن ما هم بچه داريم.... مي رن خونه مامانشون همه كارها رو مي كنن تو منو گذاشتي رفتي و خلاصه دعوام شد و اومدم بيرون... خدايي اصلا ديگه تحمل حرفها و توهينهايي رو كه بهم مي كنه ندارم... به مهران هم گفتم كه نه ميرم خونه مامان خودم نه ميام خونه شما ... تا وقتي كه ياد نگيرن به من همون قدر كه بهشون احترام ميذارم احترام بزارن ديگه هيچ جا نمي رم... مهران ناراحت شده مي گه خواهر هاي من به تو احترام نميذارن مامان و بابام چه گناهي كردن
... داشتم از حرص مي تركيدم ... يعني به نظر شما اصلا مهم نيست كه خواهرهاي آقا كه خودشون رو عقل كل خونه حساب مي كنن به من بي احترامي كنن و مادر پدرشون هم هيچ چي بهشون نگن و من هم باز برم اونجا؟
خلاصه اوضاع اعصابم خيلي قاراشميشه....والا من هر وقت مي بينم شما ها همچين مي گين رفتيم خونه مامانمون انگار به امن ترين جاي ممكن رفتين ها اينقدر غبطه مي خورم... من كه هيچ وقت اينجوري نبودم... اشتباه نكين ها هم من مامانم و خيلي دوست دارم هم اون منو خيلي دوست داره ... اما آبمون هيچ جوري با هم تو يه جوب نمي ره ... مامانم هيچوقت وقتهايي كه من زمين خوردم نرم ترين جا براي افتادن نبوده هميشه جا خالي داده و روشو اونور كرده تا من خودم پاشم... اما من هنوز هم مث يه بچه كوچولو دلم مامان مي خواد... دلم كسي رو مي خواد كه باري از دوشم برداره نه كسي كه خودش بار يه عالمه طعنه و كنايه نيش زبون رو روي كولم بزاره.... نمي دونم الان اينقدر بغض كردم كه ممكنه گريه ام بگيره و اينجا زشته حالا بايد به صد نفر جواب بدم فعلا باي
اوضاع خیلی خیطه ... ضشدیدا به یه دوست صمیمی احتیاج دارم
مادرم به خاطر كمردرد شديدي كه داره تو خونه بستريه و اصلا نبايد از جاش بلند شه...
امير حسين هم كه از بينمون رفته...
خلاصه كار من شيش برابر شده از يه طرف ميام سر كار و بعد خونه مامان اينا غذا درست كردن و مراقبت از مامان و پذيرايي از بابا و مهران از يه طرف هم خونه خاله و حس خستگي شديد روحي...
نمي دونم چرا نمي تونم باور كنم كه امير مرده... همش انگار رفته بيرون و الان مياد... تازه من از وقتي كه عروسي كرده بود ارتباطم باهاش كم شده بود و بعد از طلاقش هم هرچي سعي كرديم كه با هم رابطه داشته باشيم نشد... چون اون منو طوري مي خواست كه من نمي خواستم.... يعني ديگه نمي خواستم... من چشمم به مهران بود و اون چشمش به من و من براي اينكه بيشتر اذيت نشه خودم رو كنار مي كشيدم.... حالا فكر كنين برادر و خواهرش يا طفلك خاله ام چه طوري مي خوان روزها رو به شب برسونن... شوهر خاله ام طفلك انگار 100 سال پير شده....
ديشب ديگه از همه چي فرار كردم و با مهران رفتيم بيرون دور بزنيم.... موقع برگشتن يهو يه حس گرمي بهم دست داد.... يهو يادم افتاد كه مهران كنارمه.... و آرامش تمام وجودم و پر كرد.... ديگه به حضورش كنارم عادت كردم... گاهي اوقات كه يهو يادم مياد كه ديگه ما الان زن و شوهريم و يا اينكه مهران مال منه و من يه حق هايي نسبت بهش دارم خيلي برام عجيب و شيرينه.... شايد بگين صبح به خير تازه فهميدي؟ ... امام من چونهيچ وقت از ازدواج خوشم نمي اومد هنوز هم بهش عادت نكردم.... هنوز هيچ حس مالكيتي روي مهران ندارم دلم هم نمي خواد داشته باشم .... چون اونوقت ديگه فتحه همه چي خوندست و آدم اطمينان داره كه هر كاري مي تونه بكنه و اين خوب نيست....خلاصه ديشب باز هم صداي قلبم درومد... بهش نگفتم چون نمي خواستم با حرف زدن آرامشم رو از دست بدم ... از طرفي يه وقتايي اصلا فاز نمي ده كه حستو بگي اونوقت اون آدم روبرو هم ابراز احساسات مي كنه اونوقت ديگه حس تو اون تازگيشو از دست مي ده....
بگذريم.....
خصوصي
عزيزترين مرد روي زمين به اندازه همه هستي ام شكر گزارم كه كنارم هستي ... بي تو من تا ابد سرگردان ترين روح زمين ميماندم....ممنونم كه هستي ....
تو و دوستی خدا را
گر ازین کویر وحشت
بسلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را!
اين توصيه ها را يک مشاور روانشناس برايم گفته است؛ آنقدر جالب بودند که بد نديدم به شما هم منتقلشان کنم.
وقتي مردي شما را بخواهد، هيچ چيز نمي تواند جلوي او را بگيرد.
اگر شما را نخواهد، هيچ چيز نمي تواند نگهش دارد.
دست از بهانه گيري براي يک مرد و رفتار او برداريد.
هيچوقت خودتان را براي رابطه اي که ارزشش را ندارد تغيير ندهيد.
رفتار آرامتر هميشه بهتر است.
قبل از اينکه بفهميد واقعاً چه چيز خوشحالتان مي کند، با کسي ارتباط برقرار نکنيد.
اگر رابطه تان به اين خاطر که مردتان آنطور که لياقتش را داريد، با شما رفتار نمي کند، به اتمام رسيد، هيچوقت سعي نکنيد که با هم دو دوست معمولي باشيد.
يک دوست با دوست خود بدرفتاري نمي کند.
پاگير نشويد. اگر فکر مي کنيد که شما را در حالت تعليق نگه داشته است، مطمئن باشيد که حتماً اينکار را کرده است.
هيچوقت به خاطر اينکه فکر مي کنيد گذر زمان ممکن است اوضاع را بهتر کند، در يک رابطه نمانيد. ممکن است يکسال بعد به خاطر اينکار از خودتان عصباني شويد، چون اوضاع هيچ تغييري نکرده است.
تنها کسي که در رابطه مي توانيد کنترلش کنيد، خودتان هستيد.
از مرداني که پيش از ازدواج تقاضاي رابطه جنسي ميکنند دوري گزينيد.
براي رفتاري که با شما دارد، حد و مرز بگذاريد.
اگر چيزي ناراحتتان مي کند، حتماً با او درميان بگذاريد.
هيچوقت اجازه ندهيد، طرفتان همه چيزتان را بداند. ممکن است بعدها بر ضد شما از آن استفاده کند.
شما نمي توانيد رفتار هيچ مردي را تغيير دهيد. تغيير از درون ناشي مي شود.
هيچوقت نگذاريد احساس کند او از شما مهمتر است...حتي اگر تحصيلات يا شغل بهتري نسبت به شما داشته باشد. او را به يک بت تبديل نکنيد.
او يک مرد است، نه چيزي بيشتر، و نه کمتر.
اجازه ندهيد مردي هويت و وجود شما را توصيف کند.
هيچوقت مرد کس ديگري را هم قرض نگيريد.
اگر به کس ديگري خيانت کرد، مطمئن باشيد که به شما هم خيانت خواهد کرد.
مردها طوري با شما رفتار مي کنند که خودتان اجازه مي دهيد رفتار کنند.
همه مردها بد نيستند.
نبايد فقط شما هميشه انعطاف از خودتان نشان دهيد...هر مصالحه اي دو جانبه است.
بين از دست رفتن يک رابطه و شروع يک رابطه جديد، به زماني براي ترميم و التيام نياز داريد....قبل از شروع کردن يک رابطه تازه، مسائل قبليتان را بايد به کل فراموش کنيد.
هيچوقت نبايد دنبال کسي باشيد که مکمل شما باشد. يک رابطه از دو فرد کامل تشکيل مي شود. دنبال کسي باشيد که مشابهتان باشد نه مکملتان.
شروع رابطه و قرار ملاقات با اشخاص مختلف جهت يافتن بهترين فرد خوب است. نيازي نيست که با هر کس که دوست مي شويد همان فرد موردنظر شما براي ازدواج باشد.
کاري کنيد که بعضي وقت ها دلش برايتان تنگ شود. وقتي مردي هميشه بداند که کجا هستيد و هميشه در دسترسش باشيد، کم کم ناديده تان مي گيرد.
هيچوقت به مردي که همه آن چيزهايي که از رابطه مي خواهيد را به شما نمي دهد، به طور کامل متعهد نشويد.
اين مطالب را براي بقيه خانم ها هم مطرح کنيد.
بااينکار لبخند به لبان بعضي ها مي آوريد، بعضي ها را درمورد انتخابشان به فکر مي اندازيد و خيلي هاي ديگر را هم آماده مي کنيد.
مي گويند يک دقيقه طول مي کشد که يک فرد خاص را پيدا کنيد، يک ساعت طول مي کشد که او را تحسين کنيد، يک روز تا دوستش بداريد و يک عمر تا فراموشش کنيد.
اول از همه اینکه خوشحالم که رزی برگشته و دوباره می نویسه ... شاکیم از ینکه چرا نمی ذاره براش کامنت بزاریم و ناراحت تر ازینکه روزهای سختی رو می گذرونه...
امااز خودمون بگم واستون... من و اقامون اینا هر روز بیشتر عاشق هم می شیم... ناراحتی های خونوادگی ای که تازگیها سردمون کرده بود کم کم کمرنگ شده و ما داریم گرم می شیم...
رفتیم دوتا رو فرشی از بازار سرپوشیده خریدیم ... من تا حالا بازار نرفته بودم خیلی حال داد... مخصوصا بازار نوشت افزار... آخه من مریض لوازم تحریرم.... همه با تعجب منو نگاه می کردن عین این بودکه یه سنجاب و بندازن تو یه انبار گردو....
داشتم از ذوق می ترکیدم... همش بوی کاغذ می اومد و دفتر و اینا....
آقامون اینا دیروز متولد شده بود و اینا... مامان اینای من اومدن خونمون مهمونی.... تو این یک سال این دفعه دومی بود که مامان بابام اومدن خونه ما.... خیلی خوش گذشت....
هنوز پیش مشاور نرفتم... خوب آخه آقامونت اینا هنوز سر کار نرفته و هنوز روزا رو ماشین کار می کنه و تازه کلاس زبان هم باید بره.... احتمالا می افته واسه یکی دو ماه دیگه... وضعیت مالیمون خیلی بهتر شده حالا که من هم حقوقم رو می برم خونه....
فکر کنم تا چند ماه دیگه می تونیم همشو پس انداز کنیم....
مهران که همین الانش هم اصرار می کنه من هی برم واسه خودم چیز میز بخرم... اگه بتونم کم کم پول جمع کنم می خوام مبلهامو عوض کنم....
خصوصی
گلم!شبها که می خوابیم ونصف شب منو بغل می کنی و تو خواب سرتو میزاری رو پشتم دقیقا احساس اون عروسک خرسیهایی رو دارم که بچه ها بغل می کنن و می خوابن و حتی تو خواب هم لبریز می شم از خوشبختی....
وقتایی که نگاهت می کنم و تو خودتو می زنی به اون راه که یعنی نمی فهمی و میزاری یه دل سیر نگات کنم چشمم پر می شه از تو دلم پر می شه از عشق و مغزم پر از خوشبختی... خیلی می خوامت رفیق
-حالا که بیداری پاشو منو برسون دیرم شده!(با لحن التماسی بخوانید نه آمرانه)
- من می خوام ده دقیقه دیگه بخوابم بعدشم پاشم صبحانه بخورم برم سر کار...
اصلا حوصله ام سر رفته بود گفتم
-خوب پس پاشو با هم صبحانه بخوریم چایی بریزم...
پشتش رو به من کرد خوابید... من هم اومدم سر کار ... حالا زنگ زده قربون صدقه ام می ره ... نمی دونم چرا دیگه قربون صدقه هاش برام اون لذت قبلنا رو نداره...
دلم می خواد واسه یک دفعه هم که شده یک کاری رو خارج از برنامه خودش واسه دل من بکنه... همش ازینکه احساس می کنم مواظبه من ناراحت نشم حرصم می گیره... یعنی احساس می کنم یک کاری رو به خاطر عشقش به من نمی کنه به خاطر این می کنه که من ناراحت نشم...
نمی دونم چرا تازگیها زودی دلم خالی می شه و اصلا هیچی بهم مزه نمی ده... همه چی یکنواخت و تکراری و لوس شده... من کلا آدم تنوع طلبیم نمی دونم یعنی حوصله ام سر رفته ازین مدل زندگی؟؟؟!!
راستی آقامون اینا این هفته گلکاری کرده دهن ما رو....![]()
پس پریشب بهش می گم من خسته ام خونه مامان اینا بمونیم اصرار که نه بریم... بهش می گم من خسته ام و تنم درد می کنه خونه هم که آب نیست کجا بریم مامان غذا درست کرده .! خلاصه قهر کرد
رفت خونه و من موندم خونه مامانم اینا ...
پریروز اومد سر کارم و دیدم به به آقا مریض شده نگو شب لخت زیر باد کولر خوابیده قلنج شکم کرده....
حالت تهوع و دل درد و اینا...رفتیم خونه واسش غذا درست کردم و شکمش رو بستم و هی بهش رسیدم تا خوب شده اومدم تو سالن خونه می بینم وسط فرش یه تیکه سفید می زنه دقیق شدم می بینم فرش رو سوزونده.... می گم اینجا چی شده؟ (خودمو اینقدر کنترل کردم داد نزنم... آخه اگه شما بدونین من چه بدبختی ای می کشم این فرشهای کرم تمیز بمونه)می گه کجا؟ کو؟ چه می دونم... می گم یعنی چی من یه شب نبودم آخه... می گه اها شایدبا مهرداد(داداش کوچیکه) که قلیون میکشیدیم زغال افتاده باشه... منو می گی داشتم از خونسردیش می ترکیدم... حالا میگه فدای سرت مچرخونیم فرش رو بره زیر مبل... می گم اخه وسط فرشه ... میگه خوب شده دیگه چیکار کنیم؟
حالا امروز هم فهمیدم که همون شب آقا رفته خونه اشون با خواهرش حرف زده که شما ها چرا به مریم اینجوری می گین اونجوری می گین؟ اونها هم گویا چیز هایی گفتن پشت سر بنده.... حالا برم فردا شب ببینم اونجا چه دسته گلی آب داده...
ای خدای من هیچ کس اینجا آدرس یه مشاور خوب چه شخصی چه ازدواج نداره؟
یه سوال دیگه تا حالا دیدین اولین سالگرد یه زوجی باشه و اونو تنها نگذرونده باشن؟ خواهر شوهر های من گیر دادن که ما می خواستیم شما رو سورپرایز کنیم شما چرا خودتون برنامه داشتین نگفتین ما بیایم خونتون؟
خلاصه گفتم آخه من چه می دونستم ... حالا آخه
گفتم باشه اما اول بزار رسیدیم خونه ببینیم آب داریم بعد بگو بیان...( آخه ما هر شب تقریبا آبمون قطع می شه....)
زد و بعد از ظهرش من دیدم هی سر معده ام می سوزه و حالت تهوع شدیدی دارم
... هیچی خلاصه رسیدم خونه یه لگن برداشتم رفتم تو رختخواب به مهران هم گفتم تو خواستی برو خونه مامانت اینا
... من می خوابم... چشمتون روز بد نبینه روز جمعه هم حالم همینطور خراب بود... ![]()
![]()
پنج شنبه آقامون اینا جر کرد که من مامانم اینا رو دو هفته است ندیدم و بریم اونجا ... گفتم خوب بزار آب بیاد بگو اونا بیان... آقا تا ساعت نه آب نه شب آب نیومد و خلاصه ما رفتیم اونجا.... حالا من رنگم پریده ومدام حالت تهوع دارم ... خواهر مهران اومده می گه "آینم از شانس ماست که هر وقت می خوایم بیایم خونه اتون تو مریض می شی یا میاین خونه ما"منو میگی کارد می زدن خونم در نمی اومد و خلاصه تا آخر شب انواع و اقسام متلک ها و اینا...
حالا مشکل من اینه که اصلا نمی تونم این حرفها رو از ذهنم بیرون کنم و تازه هی هم بهش اضافه می شه.... اینقدر که اصلا حتی حوصله نوشتنش رو هم ندارم بسکه عصبانی تر می شم یادم که میافتته.... ...
حالا شما ها بگین من چیکار کنم که این حرفها که کم هم نیستن روانم رو پریش نکنه؟؟؟؟
همانطور که مستحضرید دیروز سالگرد ازدواج بنده پشمالو با اقا مون اینا بود ... ما هم درین بی پولی و اینیا و اینا گفتیم چیکار کنیم که بهمون خشک بگذره و ما که داریم از اینهمه ذوق می ترکیم هم نترکیم و اینا و این
در یکی از رستورانها نشستیم و آقا مگسها بر سر و صورت ما پای کوبی ها کردند
اما ما نقشه های پلیدانه ای در سر می پروراندیم ... دیروز ظهر مرخصی را گرفتیم و خودمان را به خانه رساندیم با چه سختی ای و هزاران دروغ در جهت مصلحت نظام سورپرایزی خودمان گفتیم و...
کل خانه را تمییز کرده و تمام خانه را شمع گذاشتیم و خودمان را آرایشاندیم و لباس پوشانیدیم و منتظر ماندیم تا آقامون اینا بیان... وقتی که اومد ما تمام شمعهارا با سرعت روشن کردیم و چراغها را خاموش کردیم ... غافل ازینکه آقامون اینا خودشون ته سورپرایزن و اینا... در رو که واکردم دیدم با یه دسته گل و کادو وایساده پشت در
...
هر دو سورپرایز گشته ![]()
و مبهوت به خنده افتادیم و اینا و خلاصه خیلی خوش گذشت و اینا... شب هم نشستیم با هم اون تیکه هایی از فیلم عروسیمون رو که خودمون دو تا بودیم نگا کردیم و اینا و اینا ... بقیه اش هم به خودمون مربوطه و اینا.
...
پ.ن. اون آقای پست قبل پسر خاله نازنینمه که داره جلوی چشمهامون پر پر می شه ....
بماند... عرضم به حضور همتون که متاسفانه الان چند روزیه که حال و اوضاع من بهم ریخته... آقاجونم فوت کردن... من نبودم رفته بودم مشهد ... یک هفته اونجا بودم... و حالا که برگشتم اونقدر از نظر روحی خسته و افسرده ام که حوصله هیچ چی رو ندارم....از طرفی پسر خاله ام هم حالش خیلی بده ... نمی دونم گفتم اینجا یا نه .... پسر خاله من سی سالشه طفلک و متاسفانه وضعیتش طوریه که دکتر ها جوابش کردن... تقریبا همه فامیل به خاطرش ناراحتن ... شما هم تو رو خدا براش دعا کنین...
اما در مورد وضعیت زندگیمون.... مهران زنگ زد شرکت که بره تصویه حساب آخرش رو بکنه... که پسر داییش گفت بیا اینجا کارت دارم و اینا... بعد هم از مهران معذرت خواهی کرده بود و گفته که "حالا من عصبانی می شم یه چیزی می گم تو باید حق شاگرد و استادی رو نگه می داشتی" که مهران هم شرمنده شده بود... به هر حال از مهران خواسته که برگرده سر کارش و ما هنوز تو شش و بش این موضوع هستیم...
خیلی خیلی خسته و داغونم...
تو این چند روز اینقدر اتفاقهای عجیب غریب افتاده و من و مهران اینقدر حرص خوردیم که باورتون نمی شه ... بذارین اینجوری بگم واستون....
مهرانی از سال ۸۳ پیش پسر داییش در یک شرکت حمل و نقل بین المملی
کار می کرد ... نه فکر کنین چون کار بلد نبود و خودش نمی تونست کار پیدا کنه ها نه با کلی خواهش تمنا مهران رو برده بود پیش خودش... این آقای ما هم (الهی پرپرش شم
) اینقدر پشت کار داره و اینقدر خوب دنبال هر کاری میره که خدا می دونه ... چها ساله اندازه ۱۰ سال پیشرفت کرد... البته تنها لطفی که پسر داییش کرد این بود که اسم مهران رو برای دوره های اتاق بازرگانی رد کرد که بابت اون هم مهران چهار سال مثل برده با کمترین حقوق واسش کار کرد بی شیله پیله...
اما بگم از اخلاق این فامیل گوگولیمون... در طول این چهارسال پدر همه رو در آورد... چهار سال کار کرده یعنی مستقل شده شرکت زده چهار ساله با سه تا شریک شراکتش رو به هم زده رفته یه جای دیگه
... توی شرکت قبلیه که به مهران می گفت کار نکن بذار حالشون گرفته شه... خلاصه کار آقای ما هم یه جوریه که هی باید کار کنه تا حقوقش یه چیزی بشه وگرنه حقوق ثابتش به هیچ جا نمی رسه تو این شرایط هر چی این آقا گفت مهران کرد در حالیکه ما می خواستیم عروسی کنیم و پول کار مهران رو خیلی لازم داشتیم... خلاصه این آقا روزی یه بار به تیپ این و اون نزنه روزش شب نمی شه... آقای ما هم خیلی سرسخت و لجوجه اما من خیلی وقتا از بس که جلوی این آقا کوتاه می اومد اینجوری بودم![]()
... خلاصه درد سرتون ندم مهرانم روز شنبه رفت از کارش استعفا داد و اومد بیرون... بماند که این آقا چقدر بد و زننده رفتار کرده بود .... اتفاقا روز یکشنبه یکنفر زنگ می زنه شرکت و می فهمه که مهران از اونجا اومده بیرون و زنگ می زنه به مهران پیشنهاد کار میده... این آقای (...) هم زنگ می زنه به اون یارو و یک عالمه پشت سر مهران صفحه می ذاره تا جایی که حتی می گه آره ما فامیل بودیم و من ال کردم و بل کردم براش و ازین حرفها که یعنی مهرا خیلی بی چشم و روه و اینا... حالا دیروز مهران
بنده خدا از همه جا بی خبر میره مصاحبه ... هی یارو می خواد یک کلمه حرف ناجور در مورد پسر داییش ازین بکشه مهران هی می گه نه آقای فلانی آدم خوبیه و من حقوقم کم بوده اومدم بیرون تا جایی که یارو می گه من از خودش شنیدم که اینجوری گفته حالا شما اینقدر تعریف می کنی... مهران
بیچاره وقتی اومده بود دنبالم از بس حرص خورده بود سیاه شده بود![]()
...
آخه می دونین تو شرکت اینا فقط دو نفر بودن یکی مهران و یکی پسر داییش و مهران خیلی وقتها که م یرفت سر کار اون آقای مدیر عامل نمی اومد ومهران همه کارهای اونو انجام می داد.... سر هر چی که می خواستن بخرن مهران از دوستاش نصف قیمت می خرید در حالیکه کلی می تونست این وسط پول به جیب بزنه... تمام خرده فرمایشهای آقا رو چه بهش مربوط بود چه نبود انجام می داد... می گفت فامیلیم... حالا این هم دست مزد چهارسال وفاداری ... هر جا این آقا در اومد از شرکتی اونها کلی تلاش کردن مهران رو نگه دارند بسکه خوب کار می کنه اما مهران گفت من کارمند آقای فلانی ام و هر جا اون بره من هم می رم...
خلاصه این چند روز اینقدر حرص خوردیم که خدا می دونه
... خدایی من تا به حال همچین مرد خاله زنکی در زندگیم ندیده بودم
... به مهران می گم این فکر می کنه با این چندر غاز داره به ما لطف می کنه...
بگذریم... بد نیست گاهی کامنتی چیزی بزارین ها!
دوستون دارم بای
حالا خیلی وقت است که دیگر از کسی نمی ترسد... حالا خیلی وقت است که پیر مرد را ندیده است... حالا خیلی وقت است که برای خودش خانومی شده... حالا خیلی وقت است که آغوش پدرانه و امنی پیدا کرده که اورا از همه بدیهای دنیا پنهان می کند... و حالا پیرمرد مریض است ... حالا ست که از غصه پیر مرد واز خاطره بدن استخوانی خمیده اش زار می زند...حالا پیر مرد آنقدر نحیف است که روی تخت زیر ملافه چیزی از وجودش پیدا نیست... کاش می توانستم خوبیهایش را جبران کنم...
دلم پر می کشد برای دیدنش ... اما چه دیدنی ؟ او مریض و من ایستاده؟
دیشب شنیدم که پدر بزرگم مریض است... سرطان کبد.... آنچنان بلور دلم شکست که خرده هایش روحم را خراشیده است... بر میگردم فردا شاید
پ.ن. اگر کسی می دونه که کجا می شه آهنگ برای وبلاگم آپ کنم لطفا تو پست قبلی بزاره![]()
همکار آقا:اشتباه نکنین زنها نصف میبرند... یعنی اگه یه مرد یک ببره زن نصف می بر ه!
من:!!!!!!!!!!!![]()
پ.ن. راست می گه این بنده خدا می بینین چطوری با کلمات بازیمون می دن یادمون بره که نصفیم؟
پ.ن. امروز يه متني رو در مورد دعاي مادر خوندم گريه ام گرفت... من خيلي وقتها با مامانم خوب نيستم و باهاش عصبانيت ميکنم.... خيلي کارها هست که نمي تونم به خاطرشون ببخشمش .. خداي مهربونم منو به خاطر اين ناشکري ببخش و بيامرز... نعمت وجودش رو از سرم کم نکن ... من بنده توام لاجرم گناهکار تو آفرينندهاي و لاجرم بخشاينده... خدايا کمکم کن ازبند ديروز و فردا رهاشم ... کمکم کن بتونم امروز رو تجربه کنم... خدايا باز هم طنابم را بريدهام مرا از من نجات بده....
بابت یه چیز دیگه هم بیشتر غصه ام شد اونم اینکه دیگه هیچ کدوم از دوستای قدیمی نیستن... رزی که رفت ... ریواس که کامنت دونی اش رو بسته آدو احساس لال بودن بهش دست می ده اونجا... غنچه و قهوه و خلاصه امروز رو لینک هر کی کلیک کردم پوچ از آب در اومد
... جز کورال و ساروی کیجا و چند نفر قلیل دیگه
... حتی دکتر مانللو هم رفته...
آممممما اینها رو می گم مخصوص اون الهام ناشناسه ... دیشب رفتیم خونه مامان مهران ...آها! یادم رفت بگم قبلش رفتیم یه روپوش کارشده خنک ازین خفاشی جدیدها براش خریدیم بعد رفتیم .. اینقد خوشگل بود که خدا می دونه یه دونه قرمزش رو هم داشت که من خیلی خوشم اومد مهران هر چی اصرار کرد بخر گفتم نه بزار لاغر شم بهد می خرم.
..حالا انگار مثلا یه ماهه قراره چقد لاغر شم.. خلاصه مامانش خیلی خوشش اومد... طفلک خیلی زن خوب و مهربونیه... خیلی ساده است...
تا ساعت یک اونجا بودیم وبعدشم اومدیم خونه بیهوش شدیم... من که اونجا چشمام باز نمی شد.
... داشتم میمردم...
الان که خوندم می بینم که نوشته هام به همون دلایل بالا لوس شده و یکنواخت دیگه مجبورم از یک نواختی درش بیارم... حالا یک کاریش می کنم..
پ.ن. خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی
خصوصی
گاهی که کسل می شم فکر می کنم چرا زنده ام ٬چرا تمومم نمی کنه این نویسنده ... چرا چاپم نمی کنه خلاص شم... اونوقت صبح میشه و تو ماشین کنار تو می شینم تو رانندگی می کنی و من می خوابم و تو هر چند دقیقه یک بار سایه بون ماشین رو بر می گردونی طرف آفتاب تا صورت من آفتاب نخوره .... تمام راه رو به رادیو گوش میدی که مبادا آهنگهای متالی که گوش میدی بیدارم کنه ... اونوقت دلم می خواد چند تا سطر رو حذف کنم تا این نویسنده بزرگ هیچوقت کتاب زندگی من و تموم نکنه...
امسال من هم رفتم قاطی مرغا...
... امسال به من هم کادو می دن و اینا![]()
اصلا حالا که اینطور شد روز همتون مبارک![]()
بگذریم حالا شاید دوباره اومدم نوشتم ....